دل ز مهر تو در که پیوندم؟
دل ز مهر تو در که پیوندم؟ دل ز مهرت کجا کند بندم؟ بس که دل می دری و می دوزی یک دل است و…
دل ز نادیدنت به جان نشود
دل ز نادیدنت به جان نشود اگرم هوش بیش از آن نشود مخرام اینچنین به نازکه تا خلق را جان و دل زیان نشود دیده…
دل شد ز دست و بر مژه از خون نشان بماند
دل شد ز دست و بر مژه از خون نشان بماند جان رفت و یار گم شده بر جای جان بماند از ناخن ار چه…
دل شد ز دست ما را با یار ما که گوید؟
دل شد ز دست ما را با یار ما که گوید؟ وین درد سینه ما پیش دواکه گوید من غرق خون همه شب، او خود…
دل شکیبا نمی توان کردن
دل شکیبا نمی توان کردن و آشکارا نمی توان کردن سوخت جانم درون تن، چه کنم؟ پرده بالا نمی توان کردن گفتی «اندر دل تو…
دل صد پاره که صد جا گرهش بر بستم
دل صد پاره که صد جا گرهش بر بستم نقد عشقی است که در هر گرهی در بستم جز به خون جگر این چشم گهی…
دل عاشق چرا شیدا نباشد
دل عاشق چرا شیدا نباشد به عشق اندر جهان رسوا نباشد نگویی تا به کی، ای شوخ دلبر ترا پروای حال ما نباشد به بستان…
دل کازاد باشد آن من نیست
دل کازاد باشد آن من نیست کسی کوشاد باشد جان من نیست گدایان جان نهندش، لیک این سهل خراج دولت سلطان من نیست خوش آن…
دل که با خوبان بدخو آشنایی میکند
دل که با خوبان بدخو آشنایی میکند شیشهای با خارهای زورآزمایی میکند بنده در کویش که خون خویش میسازد روان در حساب خویش حُسنش را…
دل که برد از ما اگر چه مبتلا می داردش
دل که برد از ما اگر چه مبتلا می داردش گر خوش است او را بدین بگذار تا می داردش از که پرسم تا کجا…
دل که به غم داد تن آرزوی جان خرید
دل که به غم داد تن آرزوی جان خرید برگ گیاهی بداد، سرو خرامان خرید هجده هزاران جهان هر که بهای تو داد آنکه به…
دل که نه زعشق پاره پاره بود
دل که نه زعشق پاره پاره بود دل نگویم که سنگ خاره بود پیرمردی که از جفای جوان خون نخورده ست شیرخواره بود ای که…
دل گمگشته به بازار خریدن نتوان
دل گمگشته به بازار خریدن نتوان ور دهد لابه، چو تو یار خریدن نتوان عشوه می ده که خریدار به جانم تا آنک این متاعی…
دل ما را ز دست غم امان نیست
دل ما را ز دست غم امان نیست نشان شادمانی در جهان نیست جهان پر آشنا و من به غم غرق که دریای محبت را…
دل ما را شکیب از جان نباشد
دل ما را شکیب از جان نباشد ور از جان باشد، از جانان نباشد مرا دشوار ازو باشد صبوری ز جانان دل صبور آسان نباشد…
دل مرا چو ز روی تو یاد می آید
دل مرا چو ز روی تو یاد می آید هزار شادی در دل زیاد می آید تو پای خویش فراموش کرده ای از حسن کجات…
دل مسکین من در بند مانده ست
دل مسکین من در بند مانده ست اسیر یار شکر خند مانده ست نماند اندر دل من درد را جای مده پندم نه جای پند…
دل من برد، نتوان یافت بازش
دل من برد، نتوان یافت بازش که دستی نیست بر زلف درازش شدم در کندن جان نیم کشته ز چشم نیم مست و نیم نازش…
دل من چون شود دور از وثاقش
دل من چون شود دور از وثاقش که ماند آویخته ز ابروی طاقش عجب سیاره ای دارد دل من که می سوزد جهانی ز احتراقش…
دل من به جانانی آویخته ست
دل من به جانانی آویخته ست چو دزدی کز ایوانی آویخته ست فدا باد جانها بدان زلف کش به هر تار مو جانی آویخته ست…
دل من خون شد و جانان نداند
دل من خون شد و جانان نداند وگر گوییم قدر آن نداند مسلمانان، کرا گویم غم عشق؟ که کس کار مرا سامان نداند مسیحا مرده…
دل من دست بازی می کند هر لحظه با مویش
دل من دست بازی می کند هر لحظه با مویش معاذالله که گر ناگه ببیند چشم بدخویش گهی کز در برون آید به عیاری و…
دل می بری و در خم مو می کنی، مکن
دل می بری و در خم مو می کنی، مکن آزردن دل همه خو می کنی، مکن تو جور می کنی و من از دیده…
دل می بری به رفتن و هر کو چنان رود
دل می بری به رفتن و هر کو چنان رود مردم زمین ز دیده کند تا بدان رود هنگام باز رفتن تو مردن من است…
دل نیست که در وی غم دلدار نگنجد
دل نیست که در وی غم دلدار نگنجد سندان بود آن دل که در او یار نگنجد در دل چو بود عشق، نگنجد خرد و…
دل و جان مرا زاندازه و بگذشت آرزوی تو
دل و جان مرا زاندازه و بگذشت آرزوی تو بباید خون من تا جان کنم قربان خوی تو دلم بستی چو در زلف درازش آن…
دلا، با غمزه خوبان چه بازی؟
دلا، با غمزه خوبان چه بازی؟ بگو با تیغ خون افشان چه بازی؟ مرا گویی که با من بازیی کن کنم، جانا، ولی با جان…
دلا، آن ترک را دیدی، کنون سامان کجا بینی؟
دلا، آن ترک را دیدی، کنون سامان کجا بینی؟ نمی گفتم درو منگر که خود را مبتلا بینی به خیل آن سواری لشکر دلهای مشتاقان…
دلبر من دوش که مهمان رسید
دلبر من دوش که مهمان رسید در شب هجرم مه تابان رسید ذره نم از چشمه خورشید یافت مورچه را ملک سلیمان رسید سایه صفت…
دلبرا، در جان نشین، فی العین هم
دلبرا، در جان نشین، فی العین هم ای ز تو شادی به جان، فی القلب هم گریه خون بین و می کن پرسشی چون نماند،…
دلبرا، عمریست تا من دوست می دارم ترا
دلبرا، عمریست تا من دوست می دارم ترا در غمت می سوزم و گفتن نمی یارم ترا وای بر من کز غمت می میرم و…
دلبرم بی وفاست، چتوان کرد
دلبرم بی وفاست، چتوان کرد میل او با جفاست، چتوان کرد چون دل پادشاه کشور حسن فارغ از هر گداست، چتوان کرد ماجراها میان حسن…
دلبران مهر نمایند و وفا نیز کنند
دلبران مهر نمایند و وفا نیز کنند دل بر آن مهر نبندی که جفا نیز کنند چند گویند که گه گه به دلش می گذری…
دلت هر لحظه میگردد کجا روی وفا روید؟
دلت هر لحظه میگردد کجا روی وفا روید؟ غلط خود میکنم، در سنگ غلتان کی گیا روید؟ ز بس دلها که در کویت فرو شد،…
دلدار مرا بهره به جز غم نفرستاد
دلدار مرا بهره به جز غم نفرستاد بر درد دل سوخته مرهم نفرستاد چندین شب غم رفت که مهتاب جمالش نوری به سوی زاویه غم…
دلم از بخت گهی شاد نبود
دلم از بخت گهی شاد نبود جانم از بند غم آزاد نبود یک دم از عمر گرامی نگذشت کان همه ضایع و بر باد نبود…
دلم آشفته شد، جانا، به بالای بلای تو
دلم آشفته شد، جانا، به بالای بلای تو بکن رحمی به جان من که گشتم مبتلای تو اگر رای تو این باشد که من دانم…
دلم برد و بوی وفایی نداشت
دلم برد و بوی وفایی نداشت دلش راز غم آشنایی نداشت تحمل بسی کرد گل در بهار ولی پیش رویش بقایی نداشت زهی جان به…
دلم برون شد از غمت، غمت ز دل برون نشد
دلم برون شد از غمت، غمت ز دل برون نشد زبون شدم که بود کو ز دست غم زبون نشد به جلوه گاه نیکوان که…
دلم بی وصل جانان جان نخواهد
دلم بی وصل جانان جان نخواهد که عاشق جان بی جانان نخواهد دل دیوانگان عاقل نگردد سر شوریدگان سامان نخواهد طبیب عاشقان درمان نسازد مریض…
دلم جز کوی تو مسکن نداند
دلم جز کوی تو مسکن نداند تماشای گل و گلشن نداند هر آن نظارگی کان روی بیند به پای خود ره مسکن نداند به هر…
دلم در عاشقی آواره شد آوارهتر بادا
دلم در عاشقی آواره شد آوارهتر بادا تنم از بیدلی بیچاره شد بیچارهتر بادا به تاراج عزیزان زلف تو عیاریای دارد به خونریز غریبان چشم…
دلم در عشق جانان گشته پاره
دلم در عشق جانان گشته پاره دل است آن شوخ را یا سنگ خاره شبانگاه تو بر مه پاره آمد مرا در دل غم آن…
دلم را کرد صد پاره به سینه خار خار تو
دلم را کرد صد پاره به سینه خار خار تو مرا این گل شکفت و بس همه عمر از بهار تو تو، سلطان، چون گدایان…
دلم را گاه آن آمد که کام از عیش برگیرد
دلم را گاه آن آمد که کام از عیش برگیرد ز دست ساقی دوران چو گردون جام زر گیرد ملامت می کند ما را خرد…
دلم ز دست برفته ست و پیش باز نیابد
دلم ز دست برفته ست و پیش باز نیابد نوازشی هم از آن یار دلنواز نیاید تمام عرصه عالم سپاه فتنه بگیرد اگر ز عارض…
دلم ز دست تو خون شد، ندانم این به که گویم؟
دلم ز دست تو خون شد، ندانم این به که گویم؟ علاج خود ز که سازم، دوای دل ز که جویم؟ بریخت اشک من آن…
دلم زو شب حدیث ناز می گفت
دلم زو شب حدیث ناز می گفت همی گفت آن حدیث و باز می گفت نمی آمد مرا خواب از غم دوست ز هجران سرگذشتی…
دلم زینسان که زار و مبتلا شد
دلم زینسان که زار و مبتلا شد ازان نامهربان بیوفا شد مباد از آه کس آن روی را خوی اگر چه جان مسکینان فنا شد…
دلم که سوخت ز عشقش چراغ جان من است آن
دلم که سوخت ز عشقش چراغ جان من است آن غبار کز تو رسد نور دیدگان من است آن مسوز جان دگر عاشقان بدان غم…
دلها به غمزه دزدی، چون خنده برگشایی
دلها به غمزه دزدی، چون خنده برگشایی جانها به عشوه سوزی، چون زلف را نمایی دلها بری و گویی، من دلبری ندانم بازی ز زلف…
دلم که لاف زدی از کمال دانایی
دلم که لاف زدی از کمال دانایی نگر که چون شد از اندیشه تو سودایی دمی اگر چه که جان من از تو تنها نیست…
دلی دارم چو دامان گل از غم چاک گردیده
دلی دارم چو دامان گل از غم چاک گردیده سری بر آستان او ز محنت خاک گردیده ز بس کز غمزه او تیغ بیداد آمده…
دلی دارم در او دردی و داغی
دلی دارم در او دردی و داغی که یکدم نیستش از غم فراغی به هر دل از دلم سوزی بگیرد بسوزد چون چراغی از چراغی…
دلی دارم ز هجران پاره پاره
دلی دارم ز هجران پاره پاره جگر هم گشته پنهان پاره پاره بیا کت بینم و همچون سپندی بر آتش افگنم جان پاره پاره چه…
دلی دارم که جز جانان نخواهد
دلی دارم که جز جانان نخواهد همین معشوقه خواهد، جان نخواهد گر جان خواهد از وی خوبرویی روان بدهد، ز من فرمان نخواهد مرا گویند،…
دلی دارم، اما جز افگار نی
دلی دارم، اما جز افگار نی غم از حد گذشته ست و غمخوار نی دل خویش خواهم سپردن به یار که بیدل توان بود و…
دلی کاو عاشق روییست در گلزار نگشاید
دلی کاو عاشق روییست در گلزار نگشاید گر کاندر دل یاری ست از اغیار نگشاید رو، ای باد و تماشا دیگران را بر بسوی گل…
دلی کش صبر نبود آن من نیست
دلی کش صبر نبود آن من نیست کسی کو دل دهد جانان من نیست کبابم ساخت، این خونابه زان ست گنه بر دیده گریان من…
دلی که نرگس مستش به ناز بستاند
دلی که نرگس مستش به ناز بستاند کراست زهره کز آن حیله ساز بستاند زهی نواله شیرین دهان آن کس را که چاشنی خود ازان…
دمی نبود که آن غمزه جهانی خون نمی سازد
دمی نبود که آن غمزه جهانی خون نمی سازد ولی دعوی خون اشکم به رخ گلگون نمی سازد نمی گردد به چشم او خیال من…
دلی کو چون تو دلداری ندارد
دلی کو چون تو دلداری ندارد بر اهل عشق مقداری ندارد ز سر تا پای زلفت یک شکن نیست که در هر مو گرفتاری ندارد…
دمید صبح مبارک طلوع، ساقی، خیز
دمید صبح مبارک طلوع، ساقی، خیز به دلخوشی می صافی به جام روشن ریز شراب و شاهد و مطرب به مجلس آر، کنون که در…
دهنت را نفس نمی بیند
دهنت را نفس نمی بیند مگرت هست و کس نمی بیند یک نفس نیست کز دهان تو، دل تنگیی در نفس نمی بیند بلبلی چون…
دو چشم مست ترا نیست از جهان خبری
دو چشم مست ترا نیست از جهان خبری که نشتری ست ازان غمزه ها به هر جگری تو داری آنچه پری دارد از لطافت، لیک…
دو اسپه پیک نظر می دوانم از چپ و راست
دو اسپه پیک نظر می دوانم از چپ و راست به جست و جوی نگاری که نور دیده ماست ترا که جز رخ تو، در…
دو چشمت آفت دلهاست هر یک
دو چشمت آفت دلهاست هر یک دو زلفت عقد مشکلهاست هر یک شکنهای سر زلف کج تست فرامشخانه دلهاست هر یک نشیمنها که بر خاک…
دو چشمت که تیر بلا می زند
دو چشمت که تیر بلا می زند چنان تیر بهر چرا می زند؟ کمان جانب دیگری می کشد ولی تیر بر جان ما می زند…
دو رخ بنمای و بازار کواکب بشکن از هر دو
دو رخ بنمای و بازار کواکب بشکن از هر دو که گردد تافته خورشید و ماهت روشن از هر دو ببندند ار کمر نیشکر و…
دو زلف تو که سر اندر زمین رسانیدهست
دو زلف تو که سر اندر زمین رسانیدهست به لاله بوی گل و یاسمین رسانیدهست دهان تست چنان تنگ یا کسی بر موم نشان حلقه…
دوش آتش زدی و گریه مرا یاری داد
دوش آتش زدی و گریه مرا یاری داد ناله من همه کو را شغب و زاری داد چشم دارم که به خواب اجلم خسپاند خاک…
دوستان در ره دل سنگ گران است تنم
دوستان در ره دل سنگ گران است تنم چه کنم تا ز ره این سنگ به یک سو فگنم؟ گل باغ فلکم، آمده بر گلشن…
دوش بوی گل مرا از آشنایی یاد داد
دوش بوی گل مرا از آشنایی یاد داد جان گریبان پاره کرد و خویش را بر باد داد ترسم از پرده برون افتم چو گل،…
دوش در آمد از درم تازه چو باد صبحگه
دوش در آمد از درم تازه چو باد صبحگه مشک فشانده بر قبا غالیه سوده بر کله بس که دو دیده سیه بر کف پای…
دوش در خواب مرا بابت خودکاری بود
دوش در خواب مرا بابت خودکاری بود بت پرستی را در خدمت بت یاری بود کفر زلفش به رگ و پوست چنانم در رفت که…
دوش رخ بر آستانش سوده ام
دوش رخ بر آستانش سوده ام گرد دولت را بر او اندوده ام جان بهانه جوی و می بینم رخت بین که من بر خود…
دوش سرمست آن نگار نازنین آمد برون
دوش سرمست آن نگار نازنین آمد برون همچو طاووسی که از خلد برین آمد برون قامت زیبا و رویی چون بهار آراسته راستی گویی که…
دوش لعل تو مرا تا به سحر مهمان داشت
دوش لعل تو مرا تا به سحر مهمان داشت مرده هجر ز بوی تو همه شب جان داشت روی تو دیدم و شد درد فراموش…
دوش ما بودیم و آن مهر و، شب مهتاب بود
دوش ما بودیم و آن مهر و، شب مهتاب بود روی او کرده ست لطفی، زلف او در تاب بود داستان عشق کز ابروی او…
دوش من روی چو ماه آشنایی دیده ام
دوش من روی چو ماه آشنایی دیده ام جان فدایش، گر چه بهر جان بلایی دیده ام مست آن ذوقم که دی از حال من…
دوش ما بودیم و جام باده و مهتاب خوش
دوش ما بودیم و جام باده و مهتاب خوش وان پسر مهمان و عشرت را همه اسباب خوش سوی لب می برد جام وانگبین می…
دوش می رفت و آه می کردم
دوش می رفت و آه می کردم در پی او نگاه می کردم هر دم از خون دیده در پی او قاصدی رو به راه…
دوش می گفت پیر ترسایی
دوش می گفت پیر ترسایی یاد دارم ز مرد دانایی کاندرین دور می پرستان را نیست خوشتر ز میکده جایی درد نوشان و کنج دیر…
دوش ناگه به من دلشده آن مه برسید
دوش ناگه به من دلشده آن مه برسید دل به مقصود خود المنت لله برسید باز می گفتمی افسانه هجران با خویش تا بدان لحظه…
دی زخم ناخنش به رخ چمن سمن چه بود
دی زخم ناخنش به رخ چمن سمن چه بود وان در همی به سلسله پرشکن چه بود؟ آلوده خمار چرا بود نرگسش؟ پژمردگیش در گل…
دولت نه به زور است و به زاری چه توان کرد
دولت نه به زور است و به زاری چه توان کرد با بنده نداری سر یاری چه توان کرد من بر سر آنم که کنم…
دی مست بوده ام که ز خویشم خبر نبود
دی مست بوده ام که ز خویشم خبر نبود من بودم و دو محرم و یاری دگر نبود می رفت آن سوار و بر او…
دی مست می رفتی بُتا، رو کرده از ما یک طرف
دی مست می رفتی بُتا، رو کرده از ما یک طرف شبدیز را مطلق عنان پیچیده عمدا یک طرف تا بر رخِ زیبای تو، افتاده…
دی می گذشت و سوی او دلها روان از هر طرف
دی می گذشت و سوی او دلها روان از هر طرف صد عاشق گم کرده دل سویش روان از هر طرف گلگون نازش زیر زین،…
دیدم بلای ناگهان عاشق شدم، دیوانه هم
دیدم بلای ناگهان عاشق شدم، دیوانه هم جانم به جان آمد همی از خویش و از بیگانه هم دیوانه شد زو عشق هم، ناگه برآورد…
دیدم بسی زمانه مردآزمای را
دیدم بسی زمانه مردآزمای را سازنده نیست هیچ امیر و گدای را جز باد و دم ترنم این تنگنای نیست چون غلغل تهی نفس تنگنای…
دیدم چو آفتابی در سایه کلاهش
دیدم چو آفتابی در سایه کلاهش سایه گرفته مه را زان طره سیاهش از بس که در کلاهش بر دوختم دو دیده بادامه ای نشاندم…
دیدمش امروز و شب در دل کنون خواهد گذشت
دیدمش امروز و شب در دل کنون خواهد گذشت باز تا شب بر من بیچاره چون خواهد گذشت گفتیم جان در میان کن، زو ببر…
دیده با تو چو هم نظر گردد
دیده با تو چو هم نظر گردد ناوک فتنه را سپر گردد هر که از درد عشق بی خبر است چون ترا دید با خبر…
دیده در خون سزای می بیند
دیده در خون سزای می بیند کان خط مشکسای می بیند می رود مست و می بمیرد خلق کان رخ جانفزای می بیند پای بر…
دیده را زان سبزه نو رسته نوروزی ببخش
دیده را زان سبزه نو رسته نوروزی ببخش سینه را زان غمزه خون خواره دلدوزی ببخش یک طرف بنما ز روی و یک گره بگشا…
دیدی که حق خدمت بسیار ندیدی
دیدی که حق خدمت بسیار ندیدی ببریدی و رنج من غمخوارندیدی بسیار کشیدم غم و رنج تو و اندک آن را به میان اندک و…
دیری ست کای گلبرگ تر بر روی ما خندان نه ای
دیری ست کای گلبرگ تر بر روی ما خندان نه ای هستی لطیف و خوبرو، زان در وفا خندان نه ای زلف دوتاهت چیست این،…
دیرینه دردی داشتم، بازم همان آغاز شد
دیرینه دردی داشتم، بازم همان آغاز شد بود آسمان بر خون من، با او غمت انباز شد دوش آمد آن شمع بتان، من خود ز…
دیوانه دلم زلف پریشان که دارد
دیوانه دلم زلف پریشان که دارد جانم شکن طره پیچان که دارد شبهاست که رفته ست ز من خواب و ندانم کان خواب مرا غمزه…





