خونخوار چشم تو که ره مرد و زن زده ست

خونخوار چشم تو که ره مرد و زن زده ست هر شب به خوابگاه من ممتحن زده ست من خاک راه بوسم و از خود…

خون گریم ار چه از ستم بیکران تو

خون گریم ار چه از ستم بیکران تو هم خاک روبم از مژه بر آستان تو بسیار آبگینه دلها شکسته ای زین جرم سنگ شد…

خونی ز چشمم می رود، در انتظار کیست این؟

خونی ز چشمم می رود، در انتظار کیست این؟ تیری به جانم می نهد، از خارخار کیست این؟ دل کز بتان بوالهوس آورده بودم باز…

خیال دوست به چشم من اندر آمد باز

خیال دوست به چشم من اندر آمد باز هوای عشق دگر باره در سر آمد باز کشیده غمزه او لشکر و ولایت صبر خراب کرد…

خیال روی تو چون در ناب در نظر است

خیال روی تو چون در ناب در نظر است ز اشک دمبدمم صد حباب در نظر است چو مست روی تو من، روی مهوشان چه…

خویش را در کوی بی خویشی فگن

خویش را در کوی بی خویشی فگن تا ببینی خویش را بی خویشتن جرعه ای بر خاک میخواران فشان آتشی در جان هشیاران فگن هر…

خیالت بر دل خود شاه سازم

خیالت بر دل خود شاه سازم ز بهرش دیده منزلگاه سازم همه جانها کنم چاک ار توانم که از بهر سمندت راه سازم چو دل…

خیالی کرده‌ام وین از خیال خود نمی‌دانی

خیالی کرده‌ام وین از خیال خود نمی‌دانی ز ابرو پرس اگر جور هلال خود نمی‌دانی نهادی سنبله بر مشتری و می‌کشی خلقی منت آگه کنم…

خیز، ای به دل نشسته که بیدل نشسته ایم

خیز، ای به دل نشسته که بیدل نشسته ایم مگسل ز ما که بهر تو از خود گسسته ایم آه، ار به روی تو نگشاییم…

خیز تا باده در پیاله کنیم

خیز تا باده در پیاله کنیم گل درون قدح چو لاله کنیم با می جان فزا و نغمه چنگ تا به کی خون خوریم وناله…

خیزد چو از خواب آن پسر تا کس نشوید روی او

خیزد چو از خواب آن پسر تا کس نشوید روی او کاندر خمارم خوش کشد آن نرگس جادوی او زینگونه کز این دیده ام خون…

خیز که جلوه می کند چهره دلگشای گل

خیز که جلوه می کند چهره دلگشای گل عالم بیخودی خوش است خاصه که در هوای گل نافه گشای بوستان سکه به نام گل زده…

خیمه نوروز بر صحرا زدند

خیمه نوروز بر صحرا زدند چار طاق لعل بر خارا زدند لاله را بنگر که گویی عرشیان کرسی از یاقوت بر مینا زدند کارداران بهار…

داد خواهم، اگر بخواهی داد

داد خواهم، اگر بخواهی داد خواهم از آه صبحگاهی داد جورکم کن، چو آرزوی ترا بر دل من خدای شاهی داد خط تو از برای…

داد من آن بت طراز نداد

داد من آن بت طراز نداد پاسخی نیز دلنواز نداد خواب ما را ببست و باز نکرد دل ما را ببرد و باز نداد به…

دانم، ای دوست که در خانه شرابت باشد

دانم، ای دوست که در خانه شرابت باشد یک صراحی به من آور که صوابت باشد بو که بر دفع خمارم ز خم آری قدحی…

دامن گل ز ابر پر گهر است

دامن گل ز ابر پر گهر است باغ را زیب و زینت دگر است غنچه بر باد داد دل، چو گشاد چشم بر گل که…

در آن هجوم که یار تو پادشا باشد

در آن هجوم که یار تو پادشا باشد غم گدا که بود، زیر پا کرا باشد؟ منم به سوز و گدازش، به یاد سیم برت…

در اوصاف خود عقل را ره مده

در اوصاف خود عقل را ره مده بهشت برین را به ابله مده جهان مست و دیوانه کردی به زلف نسیمی به باد سحرگه مده…

در تو کسانی که نظر می کنند

در تو کسانی که نظر می کنند هستی خود زیر و زبر می کنند صندل درد سر عشق است، آنک خاک درت تکیه سر می…

در تو، ای دوست به خون ریختنم داری رای

در تو، ای دوست به خون ریختنم داری رای تو همین روی نما، تیغ خود از خون پالای تن من موی شده، غم نیز گرهی…

در چمن جان من سرو خرامان یکی ست

در چمن جان من سرو خرامان یکی ست نرگس رعناش دو، غنچه خندان یکی ست گفت به غمزه لبش، جان ده و بوسی ستان کاش…

در خون منم، ای صنم، نشسته

در خون منم، ای صنم، نشسته وز عشق تو در الم نشسته مانند تو دلبری به خوبی در ملکت حسن کم نشسته آن ابروی شوخ…

در دیده چه کار آید؟ این اشک چو بارانم

در دیده چه کار آید؟ این اشک چو بارانم بر دیده اگر، جانا، سروی چو تو بنشانم خود را به سر کویت بدنام ابد کردم…

در خم گیسوی کافر کیش داری تارها

در خم گیسوی کافر کیش داری تارها بهر گمره کردن پاکانست این زنارها پرده بردار از رخی کان مایه دیوانگیست کز دماغ عاقلان بیرون برد…

در ره بماند این چشم تر، کان شوخ مهمان کی رسد

در ره بماند این چشم تر، کان شوخ مهمان کی رسد لب تشنه را خون در جگر، تا آب حیوان کی رسد شبها که من…

در ره عشق از بلا آزاد نتوان زیستن

در ره عشق از بلا آزاد نتوان زیستن تا غمش در سینه باشد، شاد نتوان زیستن دشمنی چون عشق در بنیاد دل افشرده پای بر…

در سرم تا ز سر زلف تو سودایی هست

در سرم تا ز سر زلف تو سودایی هست دل شیدای مرا با تو تمنایی هست در ره عشق منه زاهد بیچاره قدم گر ز…

در سر افتاده ز عشق توام، ای جان، هوسی

در سر افتاده ز عشق توام، ای جان، هوسی با سگ کوی تو گفتم که برآرم نفسی بر درت حلقه چو زنجیر درم بهر درای…

در شب هجر که از روز قیامت بتر است

در شب هجر که از روز قیامت بتر است مردم دیده من غرقه به خون جگر است ساکن از آب شود آتش و یا از…

در سینه دارم کوه غم، داند اگر یار این قدر

در سینه دارم کوه غم، داند اگر یار این قدر شاید که نپسندد دلش بر جان من بار این قدر بیچاره ای از دست شد،…

در سرم باز هوایی ست که گفتن نتوان

در سرم باز هوایی ست که گفتن نتوان مهر خورشید لقایی ست که گفتن نتوان غم بالاش مرا کشت، نمی یارم گفت راستی را چه…

در شب هجران که روزی هیچ دشمن را مباد

در شب هجران که روزی هیچ دشمن را مباد می رود عمر عزیزم چون سر زلفت به یاد محنت هجران و رنج راه و تشویش…

در فراقش رود خون از دیده می بارم هنوز

در فراقش رود خون از دیده می بارم هنوز وان زدلگرمی نگوید ترک آزارم هنوز سالها تا گلبن مقصود در می پرورم ز آب چشمم…

در فراقت زندگانی چون کنم؟

در فراقت زندگانی چون کنم؟ با چنین غم شادمانی چون کنم؟ یار بدخو و فلک نامهربان تکیه بر عمر و جوانی چون کنم؟ عشق و…

در شهر فتنه ای شد، می دانم از که باشد

در شهر فتنه ای شد، می دانم از که باشد ترکی ست صید افگن، پنهانم از که باشد؟ هر روز اندرین شهر خلقی ز دل…

در گریه خون عاشقی کو خان و مان راتر نهد

در گریه خون عاشقی کو خان و مان راتر نهد عاشق نخوانندش، مگر آنگه که جان راتر نهد عشقی کز آب و گل بود، مژگان…

در عشق باز خود را دیوانه کردم از سر

در عشق باز خود را دیوانه کردم از سر یارب، فرو مبادا این می که خوردم از سر سربهر خاک گشتن پیش درش نهادم چه…

درد دلم را طبیب چاره ندانست

درد دلم را طبیب چاره ندانست مرهم این ریش پاره پاره ندانست راز دلت را به صبر گفت بپوشان حال دل غرقه را کناره ندانست…

درآمد در دل آن سلطان دل‌ها

درآمد در دل آن سلطان دل‌ها دل من زنده شد زان جان دل‌ها همی‌کارد به کویش تخم جان خلق که می‌بارد از آن باران دل‌ها…

در هجر توام کار به جز آه و فغان نیست

در هجر توام کار به جز آه و فغان نیست در پیش توام دان که زبانم به دهان نیست بی دوست اگر خلق به جان…

درد سر دوستان آه و فغان من است

درد سر دوستان آه و فغان من است کاهش جان طبیب درد نهان من است چند توان دید وای بر دل مسکین جفا گیر که…

درآ، ای شاخ گل، خندان و مجلس را گلستان کن

درآ، ای شاخ گل، خندان و مجلس را گلستان کن به گفت تلخ چون می عاشقان را مست و غلتان کن از آن زلف پریشان…

دردا که با من آن بت نامهربان نساخت

دردا که با من آن بت نامهربان نساخت دردی نهاد بر دل و درمان آن نساخت باران مهر او بنبارید بر دلم تا چشم من…

دردا که دگر ما را آن یار نمی پرسد

دردا که دگر ما را آن یار نمی پرسد احوال دل پر خون دلدار نمی پرسد می پرسم و می جویم در هر نفسی صد…

دروغ و راستی کان غمزه غماز پیوندد

دروغ و راستی کان غمزه غماز پیوندد درد صد پرده عاشق ز لب وان باز پیوندد بلا را نو کند رسم و طریق فتنه نو…

دریاب که جان خراب گشته ست

دریاب که جان خراب گشته ست دل ز آتش غم کباب گشته ست خون جگر آب شد ز عشقت زهره نه که گویم آب گشته…

دریاب کز فراق تو جانم به لب رسید

دریاب کز فراق تو جانم به لب رسید در آرزوی روی تو روزم به شب رسید روزم به غم گذشت و شبم تا چسان رود؟…

دریغ صحبت دیرینه وفاداران

دریغ صحبت دیرینه وفاداران خوش آن نشاط و تنعم که بود با یاران چو از شکفتن نورزو عیش یاد کنم به چشم من گل، اگر…

دریاب که من طاقت هجر تو ندارم

دریاب که من طاقت هجر تو ندارم بشتاب که افتاد به جان بهر تو کارم از من تو کران کردی و خون ماند به چشمم…

دزدانه در آمد از درم دوش

دزدانه در آمد از درم دوش افگنده کمند زلف بر دوش برخاستم و فتادم از پای چون او بنشست، رفتم از هوش گشتم به نظاره…

دل از رخ تو به گل های تازه رو نرود

دل از رخ تو به گل های تازه رو نرود که آرزوی عزیزان به رنگ و بو نرود کسی که یاد لبت هر دمش گلوگیر…

دست به گل نمی زنی، زانکه نگار من تویی

دست به گل نمی زنی، زانکه نگار من تویی بوی سمن نمی کشم، زانکه بهار من تویی روی زمین گر از صبا سیرگه شکوفه شد…

دست ز کار شد مرا، دست به یار در نشد

دست ز کار شد مرا، دست به یار در نشد لابه نمودمش بسی، هیچ به کار در نشد آه که صبر چون کند این دل…

دل از بند زلفت رها کی شود؟

دل از بند زلفت رها کی شود؟ دلت با دلم آشنا کی شود نگویی که از لعل سیراب تو مراد دل ما رواکی شود؟ ولی…

دست ماه روزه تا در چشم عشرت خاک زد

دست ماه روزه تا در چشم عشرت خاک زد اشک خونین ریخت جام و گل گریبان چاک زد یارب، از هجر که در پوشید نیلوفر…

آب حیات من که نم از من دریغ داشت

آب حیات من که نم از من دریغ داشت خاک رهش شدم، قدم از من دریغ داشت من هر شبی نشسته ز هجرش به روز…

آباد نشد دل که خراب پسران شد

آباد نشد دل که خراب پسران شد حسن پسران آفت صاحب نظران شد بس دانه دلها که ز تن برد به تاراج آن مور که…

آبادتر آن سینه که از عشق خراب است

آبادتر آن سینه که از عشق خراب است آزادی آن دل که در آن زلف تاب است کو غمزده ای تا کند از ناله من…

ابر خوش است و وقت خوش است و هوای خوش

ابر خوش است و وقت خوش است و هوای خوش ساقی مست داده به مستان صلای خوش باران خوش رسید و حریفان عیش را گشت…

ابر بهار باران، وین چشم خونفشان هم

ابر بهار باران، وین چشم خونفشان هم بلبل به باغ نالان، عاشق به صد فغان هم صحرا و بوستان خوش، وین جان زار مانده ناسایدی…

ابر می بارد و من بار سفر می بندم

ابر می بارد و من بار سفر می بندم چشم می گرید و من از تو نظر می بندم چشم گریان به لبش داشته، یعنی…

آبرویم ز آتش سودای خوبان شد به باد

آبرویم ز آتش سودای خوبان شد به باد خاک بر سر می کنم از دست ایشان داد داد زلف تو سرمایه عمر دراز است، ای…

آتش اندر آب هرگز دیده‌ای

آتش اندر آب هرگز دیده‌ای عنبر اندر تاب هرگز دیده‌ای چون دهان و لعل شورانگیز او پسته و عناب هرگز دیده‌ای شد نقاب عارضش زلف…

ابر می‌بارد و من می‌شوم از یار جدا

ابر می‌بارد و من می‌شوم از یار جدا چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا؟ ابر و باران و من و یار ستاده…

ابروی مانند ماهش بنگرید

ابروی مانند ماهش بنگرید جعد مشکین دوتاهش بنگرید بر چنان جوری که چشمش می کند روی زیبا عذر خواهش بنگرید بس که اندر روی او…

آخر این دردم به درمان کی رسد

آخر این دردم به درمان کی رسد نوبت دیدار جانان کی رسد این دل سرگشته‌ی سودا زده از وصال او به سامان کی رسد آدم…

اثری نماند باقی ز من اندر آرزویت

اثری نماند باقی ز من اندر آرزویت چه کنم که سیر دیدن نتوان رخ نکویت همه روز گرد کویت همه شب بر آستانت غرضی جز…

آخر نگاهی بر حال ما کن

آخر نگاهی بر حال ما کن درد دلم را روزی دوا کن از دست هجران من در بلایم یارب، به فضلت آن را دوا کن…

آخر بگو، ای نازنین، ناز تو تا کی همچنین؟

آخر بگو، ای نازنین، ناز تو تا کی همچنین؟ پوشیده در جان میخلد راز تو تا کی همچنین؟ حسنت بلا، نازت جفا، باری برآمد جان…

آخر، ای خود بین من، روزی به غمخواری ببین

آخر، ای خود بین من، روزی به غمخواری ببین از گرفتاری بپرس و در گرفتاری ببین اینک اینک بر سر کوی تو زارم می کشند…

آراست همه عرصه آفاق به زیور

آراست همه عرصه آفاق به زیور در برج شرف آمدن شمس منور بیرون زده گلهای رخ ساده جوانان کایند به نظاره شهزاده کشور بر سبزه…

آرام جانم می رود، دل را صبوری چون بود

آرام جانم می رود، دل را صبوری چون بود آن کس شناسد حال من کو هم چو من در خون بود بربست چون جوزا کمر،…

آرایش مجلس تویی، مجلس بیارا هر زمان

آرایش مجلس تویی، مجلس بیارا هر زمان نقل و شرابی زان دو لب پیش آر ما را هر زمان زینسان که بر هر موی تو…

از آن خویش کنم من که جان دهم بستان

از آن خویش کنم من که جان دهم بستان که ز آن خود نشنوی تو به حیله و دستان بدین صفت که ز سر تا…

از اشک من به کویت جز سرخ گل نروید

از اشک من به کویت جز سرخ گل نروید زان گل که بویت آید، میرد کسی که بوید جایی که از لب تو باران بوسه…

از آن سنبل که گل سر بار دارد

از آن سنبل که گل سر بار دارد گل طبع مرا پر خار دارد ندارد گوییا قطعا سر من سر زلفش که سر بسیار دارد…

از آن لب می وزد بویی و بوی خون ناب است این

از آن لب می وزد بویی و بوی خون ناب است این بیا تا تر کنم لب را، اگر بوی شراب است این ز مستی…

از آن اهل نظر در غم اسیرند

از آن اهل نظر در غم اسیرند که منظوران بغایت بی نظیرند دیت از خوبرویان جست باید به هر جایی که مشتاقان بمیرند نیایند اهل…

از آنگهی که گشادم به رویت این نظر خود

از آنگهی که گشادم به رویت این نظر خود چه خون که خوردم ازین چشم پر در و گهر خود به باغ رفتم و قوتی…

از چشم تو که هست ز تو جان شکارتر

از چشم تو که هست ز تو جان شکارتر دل نیست در جهان ز دل من فگارتر می گوی تلخ از آن لب شیرین که…

از حال مات هیچ حکایت نمی رسد

از حال مات هیچ حکایت نمی رسد در کار مات بیش عنایت نمی رسد گویند بگسلد چو بغایت رسید عشق جانم گسست و عشق بغایت…

از بند زلف غمزدگان را سبب فرست

از بند زلف غمزدگان را سبب فرست وز قند لعل دلشدگان را طرب فرست از من به فن لب آمده جانی ربوده ای یک بوسه…

از تو بر خاطر مرا آزار نیست

از تو بر خاطر مرا آزار نیست بی تو در ملک جهانم کار نیست گر به جای من ترا عشاق هست جز تو در عالم…

از پس عمر شبی هم نفس یار شدم

از پس عمر شبی هم نفس یار شدم خواب بود آن همه گویی تو، چو بیدار شدم وقتی آن چشمه خورشید بدین سوی نتافت گر…

از بس که ریخت چشمم بهر تو خون تیره

از بس که ریخت چشمم بهر تو خون تیره کم ماند بهر گریه در چشم من ذخیره چشم مقامر تو از بس دغا که دارد…

دل بی رخ تو در گل و گلشن نه ایستاد

دل بی رخ تو در گل و گلشن نه ایستاد خاطر به سوی لاله و سوسن نه ایستاد دامن کشان به نازکشی تا روان شدی…

دل بی‌رخ تو صورت جان را نمی‌شناسد

دل بی‌رخ تو صورت جان را نمی‌شناسد جان بی‌لب تو گوهر کان را نمی‌شناسد چندین چه می‌کند آن زلف بر جمالت؟ یعنی که چشم‌زخم جهان…

دل جز ترا به سینه درون جایگه نداد

دل جز ترا به سینه درون جایگه نداد وین مملکت زمانه به خورشید و مه نداد آبش مباد ریخته، هر چند زان زنخ صد تشنه…

دل بی عشق را من دل نگویم

دل بی عشق را من دل نگویم تن بی سوز را جز گل نگویم شکایت ناورم از عشق بر عقل جفای شحنه با عاقل نگویم…

دل داده ام به دلبر و جانی خریده ام

دل داده ام به دلبر و جانی خریده ام این تحفه بهر جان خراب آوریده ام عشقت که هست قیمت او صد هزار جان سوداگری…

دل در هوایت، ای بت عیار، جان دهد

دل در هوایت، ای بت عیار، جان دهد چون بلبلی که دور ز گلزار جان دهد از رشک زلف غالیه سای تو هر شبی گر…

دل رفت به سوی تو، همان سوی که شد ماند

دل رفت به سوی تو، همان سوی که شد ماند جان کرد به ره حمله و آن نیز برون ماند از کوی تو باز آمد…

دل رفت ز تن بیرون دلدار همان در دل

دل رفت ز تن بیرون دلدار همان در دل افتاد سخن در جان گفتار همان در دل گفتم بکنم یادش ماند که بماند جان شد…

دل ز انعامت، مها، با التفاتی قانع است

دل ز انعامت، مها، با التفاتی قانع است دیده در ماهی اگر بیند، رخت خوش طالع است گر برفت از شوق رویت دل ز دستم،…

دل رفت و آرزوی تو از دل نمی‌شود

دل رفت و آرزوی تو از دل نمی‌شود دل پاره گشت و درد تو زائل نمی‌شود مه می‌شود مقابل روی تو هر شبی یک روز…

دل ز تن بردی و در جانی هنوز

دل ز تن بردی و در جانی هنوز دردها دادی و درمانی هنوز آشکارا سینه‌ام بشکافتی همچنان در سینه پنهانی هنوز مُلک دل کردی خراب…

دل ز تو بی غم نتوانیم کرد

دل ز تو بی غم نتوانیم کرد درد ترا کم نتوانیم کرد جرعه ای از جام جفا می کشیم رطل دمادم نتوانیم کرد کرد غمت…

دل ز روی تو دور نتوان کرد

دل ز روی تو دور نتوان کرد با رخت یاد حور نتوان کرد جور تو در رخ تو نتوان گفت گله اندر حضور نتوان کرد…

دل ز دست من برفت و آرزوی دل بماند

دل ز دست من برفت و آرزوی دل بماند وز من اندر هر سر کو گفتگوی دل بماند هر کجا بینم غم دل گویم و…