چو خط سبز تو بر آفتاب بنویسند

چو خط سبز تو بر آفتاب بنویسند به دود دل سبق مشک ناب بنویسند حدیث لعل روان پرور تو می خواران به دیده بر لب…

چو خشم مست تو در خوابگاه ناز بخفت

چو خشم مست تو در خوابگاه ناز بخفت بر آستانت مرا سخت حیله ساز بخفت ز ناز بازی چشمت امیدوار شدم ولی دریغ که چشمت…

چو خاست صبحدم آن مه ز خواب پژمرده

چو خاست صبحدم آن مه ز خواب پژمرده گل رخش ز خمار شراب پژمرده شدند خوبان پژمرده زان جمال چنانک شود شکوفه تر ز آفتاب…

چو خواهم با تو حال خود بگویم، جا نمی یابم

چو خواهم با تو حال خود بگویم، جا نمی یابم وگر پیدا کنم جای ترا، تنها نمی یابم به جان و دل ترا جویم، اگر…

چو دادی مژده این نعمتم کت روی بنمایم

چو دادی مژده این نعمتم کت روی بنمایم رها کن کز کف پای تو زنگ دیده بزدایم به پات ار دیده سایم، زنده گردم، لیک…

چو خواهی برد روزی عاقبت این جان مفتون را

چو خواهی برد روزی عاقبت این جان مفتون را گه از گاهی به من بنمای باری صنع بیچون را تو می کن هر چه خواهی،…

چو در چمن روی از خنده لب مبند آنجا

چو در چمن روی از خنده لب مبند آنجا که تا دگر نکند غنچه زهر خند آنجا رخ تو دیدم و گفتی سپند سوز مرا…

چو کار جهان نیست جز بیوفایی

چو کار جهان نیست جز بیوفایی درو با امید وفا چند پایی رها کن، چرا می کنی قصر و ایوان به جایی که نبود امید…

چو زلفش فتنه شد بر جان، دلم آباد کی ماند

چو زلفش فتنه شد بر جان، دلم آباد کی ماند غم هجران ز حد بیرون، درونم شاد کی ماند مکن عیب، ار بنالد جان چو…

چو صبح از روی نورانی نقاب تار بگشاید

چو صبح از روی نورانی نقاب تار بگشاید نسیم از هر طرف صد نافه تاتار بگشاید نباشد حاجت مطرب حریفان صبوحی را چو مرغ صبحگاهی…

چو کارهای جهان است جمله بی بنیاد

چو کارهای جهان است جمله بی بنیاد حکیم در وی ننهاد کارها بنیاد مشو مقیم در آبادی خراب جهان چو کس مقیم نماند در این…

چو لب زنی به می و در میان بگردانی

چو لب زنی به می و در میان بگردانی من آن شراب نگویم که جان بگردانی مگرد ساقی ازینسان چه آرزو داری؟ که مست بی…

چو من ز دوست به داغ درونه خرسندم

چو من ز دوست به داغ درونه خرسندم نه دوستی بود، ار دل به همرهی بندم اگر به تیغ ببرند بند بند مرا تو ذکر…

چو ماه روزه از اوج سما شد

چو ماه روزه از اوج سما شد ز نور روزه دوران بی ضیا شد بر ابروی هلال عید بنگر هلال ابروم از من جدا شد…

چو منی را مده از دست که کمتر یابی

چو منی را مده از دست که کمتر یابی نه چون من یابی هر یار که دیگر یابی قدر من می نشناسی که چسانم به…

چو مهر می کند از مشرق پیاله طلوع

چو مهر می کند از مشرق پیاله طلوع شود منور از انوار او جهان مجموع جهان پیر چو روشن شد از فروغ قدح چه باک،…

چو نام تو در نامه‌ای دیده‌ام

چو نام تو در نامه‌ای دیده‌ام به نامت که بر دیده مالیده‌ام به یاد زمین‌بوس درگاه تو سراپای آن نامه بوسیده‌ام ز نام تو آن…

چو نقش چشم توام در دل حزین گردد

چو نقش چشم توام در دل حزین گردد مرا نفس به دل خسته تیغ کین گردد ترا به دیده کشم، لیک غیرتم بکشد که با…

چون آن بت از سر کو با هزار ناز برآید

چون آن بت از سر کو با هزار ناز برآید ز خلق هر طرفی آه جانگداز بر آید ز تندباد جگرها مرا درونه بلرزد گلی…

چون بستدی دل من، پرسشم کن به ازین

چون بستدی دل من، پرسشم کن به ازین بردی چو جان ز تنم، تیرم مزن ز کمین زان ره که خنده زنان آیی چو سرو…

چو نقش صورتش در آب و گل ماند

چو نقش صورتش در آب و گل ماند دلم در بند خوبان چگل ماند بدان میم دهان زد غنچه لافی به صدرو پیش آن رو…

چون به گیتی هر چه می آید، روان خواهد گذشت

چون به گیتی هر چه می آید، روان خواهد گذشت خرم آن کس کو نکو نام از جهان خواهد گذشت ناوک گردون که آید از…

چون بهر خرامیدن بارم ز زمین خیزد

چون بهر خرامیدن بارم ز زمین خیزد بس دشنه که یاران را اندر دل و دین خیزد سر و قد نوخیزش بنشست مرا در دل…

چون بینم اینکه رویت در چشم دیگر آید

چون بینم اینکه رویت در چشم دیگر آید کز دیده های خود هم چشم مرا در آید چون از حسد بمیرم آن دم که تو…

چون دولت آن نیست که پهلوی تو باشم

چون دولت آن نیست که پهلوی تو باشم کم زان که فتاده به سر کوی تو باشم کشتن چو ترا خوی شد، اکنون من و…

چون در سخن درآمد لعل شکر مقالت

چون در سخن درآمد لعل شکر مقالت آب حیات ریزد از چشمه زلالت دانی که چیست مه را اندر میان سیاهی یک نسخه ایست مظلم…

چون ز تو می نتوانم که شکیبا باشم

چون ز تو می نتوانم که شکیبا باشم چه غمت دارد بگذار که رسوا باشم در فراق تو که داند که کجا خاک شوم؟ بخت…

چون ز نسیم صبحدم زلف تو در هوا شود

چون ز نسیم صبحدم زلف تو در هوا شود سنگ بود نه آدمی، هر که نه مبتلا شود هر سحری که ترک من سر ز…

چون سبزه بر دمید ز گلزار یار خط

چون سبزه بر دمید ز گلزار یار خط دارم غبار خاطر از آن مشکبار خط جانا، محقق است که جز کاتب ازل بر برگ لاله…

چون سرو تو از قبا برآید

چون سرو تو از قبا برآید آه از من مبتلا برآید با یاد خط تو زنده گردم گر از گل من گیا برآید جایی که…

چون طره تو سلسله بر یاسمین نهد

چون طره تو سلسله بر یاسمین نهد خورشید پیش روی تو سر بر زمین نهد هر بوی خوش که باد ز زلفت برد به باغ…

چون شکر زان دو لعل تر بکنم

چون شکر زان دو لعل تر بکنم دل نخواهم که از شکر بکنم لب تو آب زندگانی را ترعه خون شود، اگر بکنم تا بسوزم…

چون غم هجران او نداشت نهایت

چون غم هجران او نداشت نهایت عاقبت اندوه عشق کرد سرایت وقت نیامد بتا، که از سر انصاف سوی ضعیفان نظر کنی به عنایت غایت…

چون گذر بر خاک داری بر سرت این باد چیست

چون گذر بر خاک داری بر سرت این باد چیست چون ز گل بنیاد داری دل بر این بنیاد چیست کار چون تقدیر دارد ز…

چون گشادی دهان شکر خند

چون گشادی دهان شکر خند تنگ شکر شود گشاده ز بند در ببندی دو لب، دو عمر دهی که دو جان می کنی به هم…

چون مرغ سحر از غم گلزار بنالد

چون مرغ سحر از غم گلزار بنالد از غم دل دیوانه من زار بنالد هر کس که به گوشش برسد ناله ی زارم، بر درد…

چون می نرسد دست به پایی که تو داری

چون می نرسد دست به پایی که تو داری کم زانکه شوم خاک سرایی که تو داری بازند جهان را به یکی داو، بنازند من…

چون نارم آنکه فارغ زان آشنا گریزم

چون نارم آنکه فارغ زان آشنا گریزم گه در فسون نشینم، گه در دعا گریزم بوی کشندهٔ او خود همره صبا شد خلق از سموم…

چون ناله بهر دیدنت از ناز برکشم

چون ناله بهر دیدنت از ناز برکشم خواهم که این دو دیده غماز برکشم بانگ بلند خیزد از آتش، چو شد بلند نالیدنم همانست، چو…

چون همی دانی که تن چون جان نهان خواهد شدن

چون همی دانی که تن چون جان نهان خواهد شدن تن چو جان جاوید کن کز کوشش آن خواهد شدن ز آسمان خضروش چون چشمه…

حاصل اگر از زلف تو یک بار توان کرد

حاصل اگر از زلف تو یک بار توان کرد صد زاهد دین، بسته زنار توان کرد دیوانه شود زنده، ولی خلق بمیرند گر نقش جمال…

حال خود باز بر آیین دگر می بینم

حال خود باز بر آیین دگر می بینم باز کار دل خود زیر و زبر می بینم مبرید از پی من رنج که من روز…

حد حسنت گر اهل دل بدانند

حد حسنت گر اهل دل بدانند دو عالم در ته پایت فشانند مسیح و خضر را آن روی بنمای بکش، جانا، مرا، گر زنده مانند…

حدیث حسن تو زین پس کفایتی برسد

حدیث حسن تو زین پس کفایتی برسد که فتنه ای ز تو در هر ولایتی برسد شود به فتوی خط تو خون حسن مباح اگر…

خاطر به سوی دلبری هر لحظه ما را می‌کشد

خاطر به سوی دلبری هر لحظه ما را می‌کشد آنجا که ما را می‌کشد، این دل هم آنجا می‌کشد یاری که از خاطر مرا هرگز…

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا گذری کن که ز غم راه گذر نیست مرا گر سرم در سر سودات رود نیست عجب…

حسن تو کاندیشه به کارش گم است

حسن تو کاندیشه به کارش گم است کی به حد معرفت مردم است پرده برافگن که گه والضحی است زانکه رهی در تو و در…

خانه ام ویران شد از سودای خوبان عاقبت

خانه ام ویران شد از سودای خوبان عاقبت گشت دل مدهوش و دل شیدای خوبان عاقبت هشت سر بر دوش من باری و باری می…

خبرم شده ست کامشب سر یار خواهی آمد

خبرم شده ست کامشب سر یار خواهی آمد سر من فدای راهی که سوار خواهی آمد به لب آمده ست جانم، تو بیا که زنده…

خراب کرد به یک بار خواب نرگس مستم

خراب کرد به یک بار خواب نرگس مستم خبر دهید به جانان که دل برفت ز دستم ز بس که این دل خون گشته در…

خبری ده به من، ای باد که جانان چونست

خبری ده به من، ای باد که جانان چونست آن گل تازه و آن غنچه خندان چونست با که می می خورد آن ظالم و…

خراب گشتم و با خویش بس نمی آیم

خراب گشتم و با خویش بس نمی آیم که هیچ با چو تویی هم نفس نمی آیم تو تیر می زنی از غمزه و من…

خرابی من از آن چشم پر خماری پرس

خرابی من از آن چشم پر خماری پرس هلاک جانم از آن لاله بهاری پرس ز زخم غمزه چه پرسی که در جگر چند است؟…

خراش سینه خود با یکی خونخوار می گویم

خراش سینه خود با یکی خونخوار می گویم حساب عمر می دانم که غم با یار می گویم فراهم کی شود ریش دلم زینسان که…

خرم آن چشمی که هر روزش نظر بر روی تست

خرم آن چشمی که هر روزش نظر بر روی تست شادی آن دل که هر دم در دماغش بوی تست من ز تنهایی به خون…

خردی هنوز و کودکی، ای نازنین، برنا نه‌ای

خردی هنوز و کودکی، ای نازنین، برنا نه‌ای جورت نمی‌گیرم گنه، کز نیک و بد دانا نه‌ای هر سو که زیبا بگذرد، در دل همی…

خرم آن روز که دیدار تو پیش نظر آید

خرم آن روز که دیدار تو پیش نظر آید ضایع آن عمر که بی دیدن رویت به سر آید چه خبر مرده دلان را ز…

خرم آن روز که من آن رخ زیبا بینم

خرم آن روز که من آن رخ زیبا بینم او کند ناز و من از دور تماشا بینم دوش مه دیدم و گفتم که ترا…

خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد

خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد آرزومند نگاری به نگاری برسد دیده بر روی چو گل بنهد و نَبْوَد خبرش گر چه بر…

خرم آن روزی که من با دوست کاری داشتم

خرم آن روزی که من با دوست کاری داشتم با وصال او به شادی روزگاری داشتم داشتم، باری از این اندیشه کاید جان برون بر…

خرم دل آن کس که به رخسار تو دیده ست

خرم دل آن کس که به رخسار تو دیده ست یا زان لب شیرین سخن تلخ شنیده ست زان زلف مسلسل که همه برشکند باد…

خسروا گر عاشقی جام بلا پیش نه

خسروا گر عاشقی جام بلا پیش نه داغ عقوبت بیار بر جگر رویش نه تابه تیره ست عقل صیقل او کن ز عشق تا به…

خشمگین یار مرا دل به رضا باز آمد

خشمگین یار مرا دل به رضا باز آمد گل بد عهد به بستان وفا باز آمد آن همه مستی و شوخی و بلا انگیزی باز…

خط کز لب آن پسر دمیده ست

خط کز لب آن پسر دمیده ست افسون است که بر شکر دمیده ست بنگر که ز آب دیده یکی ست آن سبزه خوش که…

خضر در کوی او ره گم کند زان شکل موزونش

خضر در کوی او ره گم کند زان شکل موزونش تعالی الله مگر از آب حیوان ریخت بی چونش مباد آن پای را دردی خرامان…

خطاب طلعت تو نامه زمین کردند

خطاب طلعت تو نامه زمین کردند فرشتگان همه بر رویت آفرین کردند به زیر هر خم مویی برای کشتن خلق هزار فتنه چو دزدان شب…

خطی از لعل جانان می برآید

خطی از لعل جانان می برآید که دود از روزن جان می برآید سر زلفش بنفشه دسته بسته ز اطراف گلستان می برآید برآمد ماه…

خطی که قرین حال باشد

خطی که قرین حال باشد شک نیست که بی مثال باشد سروی که به قامت تو ماند در قامت اعتدال باشد آندم که تو شرح…

خطی که بر سمن آن گلعذار بنویسد

خطی که بر سمن آن گلعذار بنویسد بنفشه نسخه آن بر بهار بنویسد نسیم باد صبا شرح آن خط ریحان به مشک بر ورق لاله…

خلقی همه در شهر و مرا جا به دگر سو

خلقی همه در شهر و مرا جا به دگر سو هر کس به رهی و من تنها به دگر سو بینم چو به راهش بدوم،…

خلق به هر کار و من برسر سودای خویش

خلق به هر کار و من برسر سودای خویش در هوسی هر کسی من به تمنای خویش گوید همسایه ام هر شبت، این ناله چیست؟…

خم آن طره دلبند کشم

خم آن طره دلبند کشم غم آن لعل شکر خند کشم زلف تو هر سر مویی نازی ست آخر این ناز تو تا چند کشم…

خم زلف تو که زنجیر جنون می خوانند

خم زلف تو که زنجیر جنون می خوانند ای خوش آن طایفه کاین سلسله می جنبانند ای صبا، نرم تری روب غبار زلفش که دران…

خم تهی گشت و هنوزم جان ز می سیراب نیست

خم تهی گشت و هنوزم جان ز می سیراب نیست خون تو هست آخر، ای دل، گر شراب ناب نیست ناله زنجیر مجنون ارغنون عاشقانست…

خمار و خواب و چشم کافرش بین

خمار و خواب و چشم کافرش بین شکنج و پیچش زلف ترش بین دل پاکان و جان پارسایان هلاک غمزه های ساحرش بین چو غوغای…

خم زلفت که مشک چین آمد

خم زلفت که مشک چین آمد با گل و لاله همنشین آمد لب لعل تو کان پر از گهر است خاتم حسن را نگین آمد…

خنده ای کن شکرستان دهن بازگشای

خنده ای کن شکرستان دهن بازگشای انگبین زان لب چون برگ سمن باز گشای نقل شاهانه تو پسته و عناب سزد مردمی کن، قدری گنج…

خنده را سوختن جان من آموخته ای

خنده را سوختن جان من آموخته ای غمزه را غارت ایمان من آموخته ای جان به بازی ببری از من و بازم ندهی این چه…

خنده هرگز دهنی همچو دهان تو نیافت

خنده هرگز دهنی همچو دهان تو نیافت سخن ار آب نشد طعم زبان تو نیافت دیده باریکی عالم همه موی اندر موی دید، لیکن سر…

خه از کجاها می رسی آلوده می همچنین

خه از کجاها می رسی آلوده می همچنین در خون شده زلف آنچنان، رخسار پر خوی همچنین چون دشمنانم، می کشی، من خود شدم کشته،…

خواهم دل خون گشته را از دست تو در خون کشم

خواهم دل خون گشته را از دست تو در خون کشم یعنی به دیده آرمش وز دیده در جیحون کشم چشمم که زیر هر مژه…

خواستم زو آبرویی، گفت «بیهوده مگوی

خواستم زو آبرویی، گفت «بیهوده مگوی عاشقان را ز آب چشم خویش باشد آبروی » بر سر خاک شهید عشق حاجت خواستم گفت «نام دلبر…

خهی در هر نظر چون خویش مقبول

خهی در هر نظر چون خویش مقبول چو من صد بیش در کوی تو مقتول کنم اندر جمالت عقل و دانش چو بیند مصلحت در…

خواب ز چشم من بشد، چشم تو بست خواب من

خواب ز چشم من بشد، چشم تو بست خواب من تاب نمانده در تنم، زلف تو برد تاب من فتنه چشم تو ستد خواب مرا…

خواهم که سیر بینم روی چو یاسمینش

خواهم که سیر بینم روی چو یاسمینش لیک آفتی ست فتنه، می ترسم از کمینش بسیار زهد و توبه باطل شد از لبانش فتنه ست…

خواهی دلا، فردوس جان، رخسار جانان را ببین

خواهی دلا، فردوس جان، رخسار جانان را ببین ور بایدت سرو روان، آن میر خوبان را ببین ای دل، که هستی بی قرار، از بهر…

خوبرویان به دل سوخته ساغر ندهند

خوبرویان به دل سوخته ساغر ندهند به جز از خون جگر شربت دیگر ندهند ای خوشا کشته شدن بر در خوبان که اگر تیغ بر…

خوبرویان چون به سلطانی علم بالا کشند

خوبرویان چون به سلطانی علم بالا کشند شیر مردان را به زیر تیغ جانفرسا کشند جان کنان شب زنده دارند اهل عشق و در سخن…

خوبان گمان مبر که ز اولاد آدمند

خوبان گمان مبر که ز اولاد آدمند جانند یا فرشته و یا روح اعظمند زان انگبین چه ناله کنی، زانکه دائما مرغان عرش بر مگس…

خوش است میکده، ساقی، به روی همنفسان

خوش است میکده، ساقی، به روی همنفسان ز جام ساقی دوشینه جرعه ای برسان محقق است که خیاط غیب روز ازل ندوخت خلعت رندی به…

خوش آن شب که چشمم بر آن نای بود

خوش آن شب که چشمم بر آن نای بود مژه هر زمان اشک پالای بود بیا، ای جهان، بر سر من بگرد که این سر…

خوش آن شبها که آن جان جهان مهمان من بودی

خوش آن شبها که آن جان جهان مهمان من بودی جراحتها که او کردی لبش درمان من بودی گدایی می کنم ار وقت خوش را…

خوش آمد با توام دیدار کردن

خوش آمد با توام دیدار کردن نظر در روی چون گلنار کردن کشیدن باده بر روی تو، وانگاه تماشای گل و گلزار کردن چه خوش…

خوش بود آن بیدلی کز غم امانیش نیست

خوش بود آن بیدلی کز غم امانیش نیست مرده بود آن دلی کاه و فغانیش نیست بهر خدا، ای جوان، تا بتوانی مدار حرمت پیری…

خوش آن شبی که سرم زیر پای یار بماند

خوش آن شبی که سرم زیر پای یار بماند دو دیده در ره آن سرو گلعذار بماند شرابها که کشیدم به روی ساقی خویش برفت…

خوش بود باده گلرنگ در ایام بهار

خوش بود باده گلرنگ در ایام بهار خاصه در سایه گلهای تر اندام بهار عاشق زار بهار است نهانی سوسن لیک از شرم نیارد به…

خوش خلعتی ست جسم، ولی استوار نیست

خوش خلعتی ست جسم، ولی استوار نیست خوش حالتی ست عمر ولی پایدار نیست خوش منزلی ست عرصه روی زمین، دریغ کانجا مجال عیش و…

خوش رفیقی او که گه گه در نظر می آیدش

خوش رفیقی او که گه گه در نظر می آیدش لیک حیرانم که دل بر جای چون می بایدش زلف بر بالین و او در…

خوشم کاب دو چشم من همه روی زمین گیرد

خوشم کاب دو چشم من همه روی زمین گیرد مبادا گرد غیری دامن آن نازنین گیرد ز تیر غمزه اش خود را نگه داری، چو…

خوشم کردی به دشنامی توقع بیش می‌باشد

خوشم کردی به دشنامی توقع بیش می‌باشد به حق آن که در ذکرت زبانم ریش می‌باشد به بازی گویی‌ام گه‌گه که سویم باز کن چشمی…