جان به فدات می کنم، بو که از آن من شوی
جان به فدات می کنم، بو که از آن من شوی مرده تنی من ببین، کوش کز آن من شوی شد به بقین دیگران ماه…
جان بر لب است عاشق بخت آزمای را
جان بر لب است عاشق بخت آزمای را دستورییی به خنده لب جانفزای را خون مرا بریز و زخونابه وا رهان خیریست، این بکن ز…
جان به خاموشی برآمد بی زبانی چند را
جان به خاموشی برآمد بی زبانی چند را گه گهی می کن نوازش، میهمانی چند را دی چو بیرون آمدی خوی کرده رو، هر قطره…
جان بهانه طلب و شکل تو نازآلوده
جان بهانه طلب و شکل تو نازآلوده من نیم زیستنی، جان چه کنم بیهوده؟ بس که در سایه دیوار تو در فریادم ز آه من…
جان تشنگی از شربت عناب تو دارد
جان تشنگی از شربت عناب تو دارد دلبستگی از سنبل پرتاب تو دارد شبها همه بیدار بود مردم چشمم تا چشم بر آن نرگس پر…
جان ز هجرت چیست، زار افتاده ای
جان ز هجرت چیست، زار افتاده ای دل ز عشقت بیقرار افتاده ای من کیم، زاری حزینی بیدلی غم خوری بی غمگسار افتاده ای دردمندی…
جان سرانگشت آن نگارین دید
جان سرانگشت آن نگارین دید عقل انگشت خویشتن بگزید باد بویش به بوستان آورد غنچه بر خویش پیرهن بدرید هر شبی در هوای لعل لبش…
جان زحمت خود برد و به جانان نرسیدیم
جان زحمت خود برد و به جانان نرسیدیم دل رخنه شد از درد و به درمان نرسیدیم موریم که گشتیم لگدکوب سواران در گوشه که…
جان شیرین منی، ای از لطافت چون پری
جان شیرین منی، ای از لطافت چون پری گر پری جان است، تو از جان شیرین خوشتری گوییا بر آب حیوان برگ نیلوفر دمید آن…
جان فدای پسرانی که نکورو باشند
جان فدای پسرانی که نکورو باشند راحت جانست جفاشان چو جفاجو باشند خود ز خوبان پری چهره همین کار آید که ستمگاره و مردم کش…
جان که چنین تب کش سودای تست
جان که چنین تب کش سودای تست نعل بهای سم شهبای تست دل که سراسیمه کوی غم است نامزد زلف مطرای تست عقل که او…
جان من از غمت چنان شده ام
جان من از غمت چنان شده ام که ز غمخوارگی به جان شده ام غم جان بود پیش از این و کنون بکشم خویش را،…
جان که چون تو دشمنی را دوستداری میکند
جان که چون تو دشمنی را دوستداری میکند دشمن خود را به خون خویش یاری میکند دل که مهمان خواند بر جانم بلا و فتنه…
جان من از بیدلان، آخر گهی یادی بکن
جان من از بیدلان، آخر گهی یادی بکن ور به انصافی نمی ارزیم، بیدادی مکن شادمانیهاست از حسن و جوانی در دلت شکر آن را…
جان من بر دست بیدادم مده
جان من بر دست بیدادم مده دم به دم هر روز بر بادم مده ناله من نیست بی دردسری گوش را ره سوی فریادم مده…
جان من، بی من درمانده تنها چونی؟
جان من، بی من درمانده تنها چونی؟ من ز غم سوخته گشتم، تو بگو تا چونی؟ بندگان را نرسد پرسش مخدوم، ولی ای منت بنده،…
جانا همان و دل همان درد من شیدا همان
جانا همان و دل همان درد من شیدا همان هر کس به سودای گلی، جان مرا سودا همان در باغ هر کس از گلی مست…
جانا، بر آستانت روزی که جا بگیرم
جانا، بر آستانت روزی که جا بگیرم خاک درت به دیده چون توتیا بگیرم پیش تو روی چون زر مالم به خاک، جانا وندر دل…
جانا، اگرم درد تو دیوانه نسازد
جانا، اگرم درد تو دیوانه نسازد خلقی همه از حال من افسانه نسازد از خون من خسته نشانی تو همی زلف کان موی پریشان ترا…
جانا، به پرسش یاد کن روزی من گم بوده را
جانا، به پرسش یاد کن روزی من گم بوده را آخر به رحمت باز کن آن چشم خواب آلوده را ناخوانده سویت آمدم، ناگفته رفتی…
جانا، تو زغم خبر نداری
جانا، تو زغم خبر نداری کز سوز دلم اثر نداری بردار چو بر درت فتادم یا خود فگنی و برنداری تا کی به جواب تلخ…
جانا، چو تویی دگر نیاید
جانا، چو تویی دگر نیاید مردم ز تو خوبتر نیاید هم رنگ رخت سمن نگیرد هم تنگ لبت شکر نیاید روزی که تو برنخیزی از…
جانا، شبی به کوی غریبان مقام کن
جانا، شبی به کوی غریبان مقام کن چون جان دهیم در کف پایت خرام کن داری به زیر غمزه و لب مرگ و زندگی تا…
جانا، روان کن راحتی، ای راحت جان همه
جانا، روان کن راحتی، ای راحت جان همه با ما همه تلخی مکن، ای شکرستان همه تو مست و غلتان تو به تو، زلف پریشان…
جانا، کرشمه تو ره عقل و دین زده ست
جانا، کرشمه تو ره عقل و دین زده ست فریاد ازان کرشمه که راهم چنین زده ست فتنه به گوشه های دو چشمت نهان شده…
جانا، گذری به بوستان کن
جانا، گذری به بوستان کن باده خور و رخ چو ارغوان کن جان ها که گرانست نرخ ایشان یک بار بخند و رایگان کن از…
جانم از آرام رفت، آرام جان من کجا
جانم از آرام رفت، آرام جان من کجا هجرم نشان فتنه شد، فتنه نشان من کجا آمد بهار مشک دم، سنبل دمید و لاله هم…
جانم برون آمد ز غم، آخر به جانان کی رسم؟
جانم برون آمد ز غم، آخر به جانان کی رسم؟ عقلم نماند و هوش هم، بر نازنینان کی رسم؟ من عاشق و رسوا چنین، خلقی…
جانی، ندانم این چنین با زندگانی، ای پسر
جانی، ندانم این چنین با زندگانی، ای پسر کز خوبرویان جهان با کس نمانی، ای پسر دل می برد رفتار تو، خون می کند گفتار…
جانم فدای قامتی کافاق را حیران کند
جانم فدای قامتی کافاق را حیران کند از ناز چون گردد روان، رو در میان جان کند گر جور و گر رحمت کند من راضیم…
جایی گذرت، ای بت چالاک، نیفتد
جایی گذرت، ای بت چالاک، نیفتد کز هر طرفی در جگری چاک نیفتد در عرصه بستان جهان، سرو قباپوش خیزد بسی، اما چو تو چالاک…
جز صورت تو ماه سما را چه توان گفت
جز صورت تو ماه سما را چه توان گفت جز طره تو دام بلا را چه توان گفت آن روی که داده ست خدایت صفت…
جفا کز وی برین جان زبون رفت
جفا کز وی برین جان زبون رفت نگویم، گر چه از گفتن فزون رفت هم اول روز کامد پیش چشمم ز راه دیده در جانم…
جفا کن بو که این دل بازگردد
جفا کن بو که این دل بازگردد دمی با جان من دمساز گردد به رعنایی چنین مخرام و مستیز که شهری نیم کشت ناز گردد…
جمال دوست مرا تا به چشم دیده شده ست
جمال دوست مرا تا به چشم دیده شده ست خیال او به دل تنگم آرمیده شده ست ز زلف پرده در او که پرده پوش…
جماعتی که ز همصحبتان جدا باشند
جماعتی که ز همصحبتان جدا باشند چگونه با خرد و صبر آشنا باشند هلاکت من بیچاره از کسانی پرس که چندگه ز عزیزان خود جدا…
جهان به خواب و شبی چشم من نیاساید
جهان به خواب و شبی چشم من نیاساید چو دل به جای نباشد، چگونه خواب آید؟ غلام نرگس نامهربان یار خودم که کشته بیند و…
جهان تا مه روشنت ساخته
جهان تا مه روشنت ساخته ز دلها فلک خرمنت ساخته رخ خویش تا بیند اندر رخت مه آیینه روشنت ساخته قضا کرده یک جا هزار…
جهان چه بینم، چون دیدنی نمیارزد
جهان چه بینم، چون دیدنی نمیارزد خوش است دهر به پرسیدنی نمیارزد از آنست خواب اجل چشم بند جمله جهان که نقشهای جهان دیدنی نمیارزد…
جهانی به خواب خوشست و من از غم به بیداری
جهانی به خواب خوشست و من از غم به بیداری خورد هر کس آب خوش دل من به خونخواری شب از غم بود صد سالم…
جوان و پیر که در بند مال و فرزندند
جوان و پیر که در بند مال و فرزندند نه عاقلند که طفلان ناخردمند جماعتی که بگریند بهر عیش و منال یقین بدان تو که…
جولان توسنش بین، هر سو غبار دیگر
جولان توسنش بین، هر سو غبار دیگر فتراک او نگه کن، هر سو شکار دیگر دلها اسیر گیرد، جانها شکار سازد هرگز ندیده ام من،…
چابک تر از تو در همه عالم سوار نیست
چابک تر از تو در همه عالم سوار نیست زیباتر از تو در همه عالم نگار نیست سرو بلند نیست چو قد بلند تو یا…
چتر عنبروش کن از گیسو که سلطان منی
چتر عنبروش کن از گیسو که سلطان منی ترک لشکرکش کن از مژگان که خاقان منی زلف بالا کن، ببند آن روزن خورشید را کآفتابم…
چشم است، یارب، آنچنان یا خود بلای جان من
چشم است، یارب، آنچنان یا خود بلای جان من جور است از آنسان دلستان یا غارت ایمان من شوخ و مقامر پیشه ای، قتال بی…
چشم تو خفته ایست که در خواب می رود
چشم تو خفته ایست که در خواب می رود زلف تو آفتی ست که در تاب می رود هندوی سنبل تو چه دزد دلاور است؟…
چشم تو مست است یا در خواب بازی میکند
چشم تو مست است یا در خواب بازی میکند بوالعجب مستی که در محراب بازی میکند مردم چشمم که میگردد به گرد روی تو طفل…
چشم را در ملک خوبی شحنه بیداد کن
چشم را در ملک خوبی شحنه بیداد کن غمزهٔ خونخواره را بر جادُوان استاد کن زلف بر دست صبا نه تا پریشانش کند خان و…
چشم ز دوری تو دور از تو خون فشاند
چشم ز دوری تو دور از تو خون فشاند دور فلک مبادا کاین شربتت چشاند بر جور بردن من انصاف داد عالم یارب که ایزد…
چشم فتانت که دی بر رو نخفت
چشم فتانت که دی بر رو نخفت فتنه را بیدار کرده او نخفت تاز جوی لب خط سبزت بخاست سبزه تر بر لب هر جو…
چشم فسونگر تو که داد فسون دهد
چشم فسونگر تو که داد فسون دهد دانا زمام عقل به دست جنون دهد خونابه می خورم ز غم و گریه می کنم آری، شراب…
چشم گردنده او با همه کس می گردد
چشم گردنده او با همه کس می گردد چون رسد دور به من، خود به هوس می گردد زلف کژباز تو بابنده به صد بوالعجبی…
چشم مست تو که دی بر من بیتاب افتاد
چشم مست تو که دی بر من بیتاب افتاد تو نیفگندی، از آلودگی خواب افتاد غمزه تیز به پیرامن چشمش گویی تیغ خون است که…
چشم من خنده شیرین تو گریان دارد
چشم من خنده شیرین تو گریان دارد دل من را لب پر شور تو بریان دارد خاطرم میل کند با تو و پیدا نکند سینه…
چشم یارم دوش بی هنگام خواب آورده بود
چشم یارم دوش بی هنگام خواب آورده بود وز تکبر غمزه شوخش عتاب آورده بود تاب زلفش برده بود از چهره شب تیرگی وز فروغ…
چشمت به عشوه جان دو صد ناتوان گرفت
چشمت به عشوه جان دو صد ناتوان گرفت گر عشوه اینست جان و جهان می توان گرفت رویت به زلف، بس دل و جانها که…
چشمت که میان خواب نازست
چشمت که میان خواب نازست یا رب که چه شوخ و دلنوازست هر لحظه ز نیش غمزه تو صد رخنه به روزه و نمازست خونها…
چشمت که قصد جان من ناتوان کند
چشمت که قصد جان من ناتوان کند گویم مکن به قصد دل، همان کند مرغ دل آشیانه به زلف تو می کند چون طوطیی که…
چشمت گهی از غمزه هشیار نخواهد شد
چشمت گهی از غمزه هشیار نخواهد شد وین دل ز خراش او بی خار نخواهد شد گر تیغ زنی بر تن، ور نیش زنی بر…
چشمم که بر روی تو فتاده ست
چشمم که بر روی تو فتاده ست بر آفت خود نظر نهاده ست راهیست برای بردن جان ابروی کجت میان گشاده ست خط تو درونه…
چشمها را گوی کاین ناز و کرشمه کم کنند
چشمها را گوی کاین ناز و کرشمه کم کنند ور نه ترسم عالمی را خسته و در هم کنند هم شکاف جان کنند و هم…
چمن را رنگ و بو چندین نباشد
چمن را رنگ و بو چندین نباشد چمن را جعد مشک آگین نباشد لبت را جان نخواهم حاش الله که جان هرگز چنین شیرین نباشد…
چمن چون بوی تو آرد، به بویت در چمن میرم
چمن چون بوی تو آرد، به بویت در چمن میرم به یاد قد تو در سایه سرو سمن میرم زیم از تو، بمیرم هم ز…
چشمم همه روز خون تراود
چشمم همه روز خون تراود من دانم و دل که چون تراود نتراوم پیش هیچ مردم کز مردم دیده خون تراود دل گر ز تو…
چمن ز سبزه خطی بر رخ جمیل کشید
چمن ز سبزه خطی بر رخ جمیل کشید به باغ سرو روان قامت طویل کشید به رنگ و بوی بیاراست گلستان خود را به گوشه…
چنانی در نظر نظارگان را
چنانی در نظر نظارگان را که رونق بشکنی مه پارگان را چنان نالان همی گردم به کویت که دل خون می شود نظارگان را تو…
چنان چشمی ز رویم دور می دار
چنان چشمی ز رویم دور می دار چنینم خسته و رنجور می دار همی کن باد رعنایی زیادت چراغ عاشقان بی نور می دار برون…
چند ز دور بینمت، وه که دلم کباب شد
چند ز دور بینمت، وه که دلم کباب شد چند ز غصه خون خورم، وای که خونم آب شد شورش بخت هست خود، خنده نمی…
چند گاهی دگر ار چشم تو در ناز بماند
چند گاهی دگر ار چشم تو در ناز بماند ای بسا دل که در آن طره طناز بماند کعبتینی تو که غلتانی ازان چشم مقامر…
چندان که یار ما را در حسن ناز باشد
چندان که یار ما را در حسن ناز باشد ما را هزار چندان با او نیاز باشد عمری به سوی زلفش سرگشته چون نسیمم بیماروار…
چنین کان خنده شیرین تو کردی
چنین کان خنده شیرین تو کردی هلاک عاشقان آیین تو کردی جفا می کرد بر من خود زمانه بلای عشق تا شد، این تو کردی…
چنین که بی تو زمان نمی توان بودن
چنین که بی تو زمان نمی توان بودن نه مردمی بود از چشم ما نهان بودن دمی به سوی من آی، ار چه عیب شاهان…
چه آفت ست نمی دانم این به زیر نقاب
چه آفت ست نمی دانم این به زیر نقاب که تا نمود نمود آنچه، سینه گشت خراب تو رخ بپوشی که از هفت پرده بنماید…
چنین که غمزه خوبان نشست در کینم
چنین که غمزه خوبان نشست در کینم مدان که یک نفس ایمن ز فتنه بنشینم حلال باد چو می خون من بر آن ساقی که…
چه بد کردیم کز ما برشکستی؟
چه بد کردیم کز ما برشکستی؟ ز غم بر جان ما نشتر شکستی روان شد گریه تا گیرد عنانت گذشتی و عنان را بر شکستی…
چه اقبال است این یا رب که دولت داده رو ما را
چه اقبال است این یا رب که دولت داده رو ما را که در کوی فراموشان گذر شد یار زیبا را کمربند من آمد نزد…
چه بلاست از دو چشمت نظر نیاز کردن
چه بلاست از دو چشمت نظر نیاز کردن مژه را گشاد دادن، در فتنه باز کردن چو کمال صنع بی چون ز جمال تست پیدا…
چه پنداری که من از عاشقی بیگانه خواهم شد
چه پنداری که من از عاشقی بیگانه خواهم شد ز رسوایی، اگر چه در جهان افسانه خواهم شد رسید آن آدمی رو باز و آمد…
چه پوشی پرده بر رویی که آن پنهان نمیماند
چه پوشی پرده بر رویی که آن پنهان نمیماند وگر در پرده میداری، کسی را جان نمیماند من درویش رسوای جهان گشتم بحمدالله چه شبهه،…
چه تیر بود که چشم تو ناگهان انداخت؟
چه تیر بود که چشم تو ناگهان انداخت؟ که بر نشانه دلهای عاشقان انداخت شمایل قد رعنا و طبع موزونت هزار فتنه و آشوب در…
چه خوش است از جگر سوخته بویی که زند
چه خوش است از جگر سوخته بویی که زند در فلکها فگند رخنه ز مویی که زند سر سربازی و یا صاحب حالی باشد زلف…
چه خوش صبحی دمید امشب مرا از روی یار خود
چه خوش صبحی دمید امشب مرا از روی یار خود گلستان حیاتم تازه گشت از نوبهار خود بحمدالله که کشت بخت بر داد و نشد…
چه شد کان سرو سیماندام سوی من نمیآید
چه شد کان سرو سیماندام سوی من نمیآید دلم پژمرده شد بویی از آن گلشن نمیآید کدامین کس ره من زد که در ره شد…
چه داغهاست که بر سینه فگارم نیست
چه داغهاست که بر سینه فگارم نیست چه دردهاست که بر جان بی قرارم نیست دلم ز کوشش خون گشت و کام دل نرسید چه…
چه شد که یار بر آهنگ کین برون آمد؟
چه شد که یار بر آهنگ کین برون آمد؟ به خون کیست که آن نازنین برون آمد؟ خدای مهر مسلمانیش کند روزی که باز کافر…
چه شکل است این که می آید سمند ناز بر کرده
چه شکل است این که می آید سمند ناز بر کرده هزاران جان و دل آویزه بند کمر کرده گهی خواهم کشم دیده، گهی خواهم…
چه شدت که از کرشمه نظری به ما نکردی؟
چه شدت که از کرشمه نظری به ما نکردی؟ سخنی برون ندادی، شکری عطا نکردی چو گیا به خاک سودم سر خود به زیر پایت…
چه فرخ ساعتی باشد که یار از در درون آید
چه فرخ ساعتی باشد که یار از در درون آید به گلزار خزان دیده بهار از در درون آید جوانی خاک کردم بر درش، روزی…
چه کند دل که جفای تو تحمل کند
چه کند دل که جفای تو تحمل کند که اگر جان طلبی، بنده تامل نکند واجب است ار دهن غنچه بدوزند به خار تا در…
چه کردم کآخرم فرمان نکردی
چه کردم کآخرم فرمان نکردی بدیدی دردم و درمان نکردی ز هجران تو کفری هست بر من شب کفر مرا ایمان نکردی به دشواری برآمد…
چه کنم کز دل من آن صنم آید بیرون
چه کنم کز دل من آن صنم آید بیرون با دل از سلسله خم به خم آید بیرون آخر، ای آه درون مانده، دمی بیرون…
چه وزن ماه سما را برابر رویت
چه وزن ماه سما را برابر رویت که آفتاب فلک نیست هم ترازویت برابری نکند با تو آفتاب، اگر هزار بار برابر کنند با رویت…
چو باد صبح به آن سرو خوش خرام شود
چو باد صبح به آن سرو خوش خرام شود سلام گویم و جان همره سلام شود غلام اویم و هر کس که بیند آن صورت…
چو آن شوخ شب در دل زار گردد
چو آن شوخ شب در دل زار گردد مرا خواب در دیده دشوار گردد دلم گرد آن زلف گردد همه شب چو دزدی که اندر…
چو بوی زلف تو همراهی صبا کرده
چو بوی زلف تو همراهی صبا کرده ربوده جان ز من و کالبد رها کرده پناه سوزش بیچارگان شده زلفت که در کناره خورشید تکیه…
چو بگشایی لب شکر شکن را
چو بگشایی لب شکر شکن را لبا لب در شکرگیری سخن را لبت گوید دلیری کن به بوسی مرا زهره نباشد، صد چو من را…
چو بنمایی رخ گلنار گونه
چو بنمایی رخ گلنار گونه گل اندر خار غلتد خار گونه همیشه چشم تو مست است، جانا ولی در دلبری هشیار گونه شفا حاصل نشد…
چو ترک مست من آلوده شراب درآید
چو ترک مست من آلوده شراب درآید ز شور او نمکی در دل کباب درآید لبش اگر کشدم در سوال بوسه، نترسم ولیک غمزه مبادا…
چو ترک مست من هر لحظه ای سوی دگر غلتد
چو ترک مست من هر لحظه ای سوی دگر غلتد شود نظارگی دیوانه و زو مست تر غلتد به چوگان بازی آن ساعت که توسن…
چو جان عاشقان آن ماه را سلطان و خان سازد
چو جان عاشقان آن ماه را سلطان و خان سازد جهانی پیش او خود را غلام رایگان سازد خرامان می رود آن شوخ و در…





