بیار ساقی و جام شراب در گردان

بیار ساقی و جام شراب در گردان خراب کرده خود را خراب تر گردان ز بهر دردکشان آبگینه حاجت نیست یکی سفال شکسته بیار و…

بیا، جانا، که جانت را بمیرم

بیا، جانا، که جانت را بمیرم وگر میرم به جان منت پذیرم خلاص من بجویید، ای رفیقان که من در قید مهر او اسیرم نظر…

بیار، ساقی، دریای بیکرانه به سویم

بیار، ساقی، دریای بیکرانه به سویم که کشته می نشود آتش جگر به سبویم طفیل خاک یکی جرعه ریز بر سر من، ریز که گرد…

بیچاره کسی کو به غم خوش پسران زیست

بیچاره کسی کو به غم خوش پسران زیست کز دیده و دل در پی ایشان نگران زیست گر یافت کسی از لب بی خط اثر…

بیچاره دلم خون شد در پیش خیال تو

بیچاره دلم خون شد در پیش خیال تو تا چند هنوز آخر دوری ز وصال تو عقل و دل و جان از تن، برد این…

بیدار شو، دلا، که جهان جای خواب نیست

بیدار شو، دلا، که جهان جای خواب نیست ایمن درین خرابه نشستن صواب نیست از خفتگان خواب چه پرسی که حال چیست؟ زان خواب خوش…

بیداد غم، ار دلم بگوید

بیداد غم، ار دلم بگوید در ماتم من فلک بموید اشکم چو زند بر آسمان موج در خرمن ماه خوشه روید بل کز مدد سرشک…

بیرون میا ز پرده که ما را شکیب نیست

بیرون میا ز پرده که ما را شکیب نیست اینک بلند گفتمت، از کس حجیب نیست تا پای در رکاب لطافت نهاده ای اشکم کدام…

بیکار دلی باشد کو را نبود دردی

بیکار دلی باشد کو را نبود دردی کاهل فرسی باشد کز وی نجهد گردی دردی که ز عشق آید، جانم به فدای آن خود جان…

پای ناز ارچه گهی جانب ما نگذارد

پای ناز ارچه گهی جانب ما نگذارد هم توان زیستن، ار جای به جا نگذارد این که هر بار گذارد قدم و زار کشد هم…

بیم است که سودایت دیوانه کند ما را

بیم است که سودایت دیوانه کند ما را در شهر به بدنامی افسانه کند ما را بهر تو ز عقل و دین بیگانه شدم آری…

پر زخم است و شکست زلف گرانبار تو

پر زخم است و شکست زلف گرانبار تو زانکه هزاران دل است بسته هر بار تو خط که بر آن لب کشید از سر کلک…

پرده صبرم درید غمزه دلدوز تو

پرده صبرم درید غمزه دلدوز تو زهره من آب کرد عشق جهانسوز تو من که سحر هر شبی دم نزنم تا به صبح ترسم روشن…

پرتو خورشید بین تابنده از روی قمر

پرتو خورشید بین تابنده از روی قمر شاد باش، ای روشنی روی نیکوی قمر راست چون ماه نوم کاهیده و زار و نزار کز پس…

پری رویی که من حیران اویم

پری رویی که من حیران اویم به جان آمد دل از هجران اویم رقیبا، دیدنم باری رها کن دو روزه عمر تا مهمان اویم بگفتندش،…

پرده عاشقان درد پرده کند چو روی را

پرده عاشقان درد پرده کند چو روی را هر طرفی دلی فتد شانه کند چو موی را دل که ز خلق می برد نیست برای…

پس از ماهیم دوش از وعده دیدار خواب آمد

پس از ماهیم دوش از وعده دیدار خواب آمد گهی برخاستم کاندر سر من آفتاب آمد پس از بیداری بیسار دیدم، لیک نی سیرش کز…

پیش از این من با جوانان آشنایی کردمی

پیش از این من با جوانان آشنایی کردمی کاشکی زیشان هم از اول جدایی کردمی از دل گمگشته اکنون گوش نتوانم نهاد زانکه اول وصف…

پسرا و نازنینا، به کرشمه گاه گاهی

پسرا و نازنینا، به کرشمه گاه گاهی اگر اتفاقت افتد، به فتادگان نگاهی! ز غمت کجا گریزم که جهان گرفت حسنت ز تو هم به…

پیش از این من کاشکی عشقت نمی ورزیدمی

پیش از این من کاشکی عشقت نمی ورزیدمی تا به گوش خود جفا از دیگران نشنیدمی این همه رسوایی از عشقت نرفتی بر سرم روز…

پیش روی تو حدیث مه و جوزا نکنم

پیش روی تو حدیث مه و جوزا نکنم ور کنم نیز یقین دان که به عمدا نکنم به تماشای رخ چون گل تو می آیم…

پیش چشم خود مگو، گر با تو گویم سوز خویش

پیش چشم خود مگو، گر با تو گویم سوز خویش زانکه می دانی مزاج غمزه کین توز خویش غمزه را گویی چو شاهان زن که…

تا از بر تو جدا شدم من

تا از بر تو جدا شدم من یارب که غمت چه کرد با من از دیدن تو ز دست رفتم ای کاش ندیدمی ترا من…

پیش روی تو یاسمین که بود؟

پیش روی تو یاسمین که بود؟ پیش لعل تو انگبین که بود؟ هر کجا نام طره تو برند نافه خام پوستین که بود گل که…

تا بر سر بازار به مستی قدمش رفت

تا بر سر بازار به مستی قدمش رفت بس خرمن مردان که به باد ستمش رفت هر صبر و سلامت که دل سوخته را بود…

تا به زمانه شد خبر از مه با کمال تو

تا به زمانه شد خبر از مه با کمال تو شیفته گشت عالمی ز ابروی چون هلال تو تا به دو هفته ماه اگر راست…

تا ترا جسم و جان شکار بود

تا ترا جسم و جان شکار بود هر که را دل بود، فگار بود کشت خال لب توام، آری مگس شهد زهردار بود هر کسی…

تا تو روی چو ماه بنمایی

تا تو روی چو ماه بنمایی نتوان دید روی بینایی نیم بالای تو نباشد سرو که تو سرو تمام بالایی به تماشا قدم چه رنجه…

تا جهان بود، از جهان هرگز دلم خرم نبود

تا جهان بود، از جهان هرگز دلم خرم نبود خرمی خود هیچگه گویی که در عالم نبود گر چه کار عاشقان پیوسته سامانی نداشت اینچنین…

تا جان مرا از لب لعل تو خبر شد

تا جان مرا از لب لعل تو خبر شد قوت دل ریشم همگی خون جگر شد گلگون شده بد روی من از اشک عقیقی از…

تا چند کوشی آخر در خون بی‌گناهان‌؟

تا چند کوشی آخر در خون بی‌گناهان‌؟ آهسته‌تر زمانی، ای میر‌ِ کج‌کلاهان چندان که بینم آن رو، چشمم نمی‌شود پر چون دیدن گدایان بر خوان…

تا چه ساعت بود، یارب، کان مسلمان زاده شد

تا چه ساعت بود، یارب، کان مسلمان زاده شد کافت اندر سینه و اندیشه در جان زاده شد از شب حامل چه زاید، جز پریشانی…

تا خیال روی او را دیده در تب دیده است

تا خیال روی او را دیده در تب دیده است مردم چشمم به خون در اشک ما غلتیده است تا چرا با شمع رویش آتش…

تا خیال روی آن شمع شبستان دیده شد

تا خیال روی آن شمع شبستان دیده شد سوختم سر تا قدم پیدا و پنهان دیده شد سبز خطش بر نگین لعل تا بر زد…

تا چین زلف بر رخ دلدار نشکند

تا چین زلف بر رخ دلدار نشکند بازار حسن و رونق تاتار نشکند گر یار بشکند دل ما را هزار بار دانم بدین قدر که…

تا خیال نقطه خالت سواد چشم ماست

تا خیال نقطه خالت سواد چشم ماست خاک پایت مردم چشم مرا چون تو توتیاست حاجت کحل الجواهر نیست آنکس را که نیست سرمه از…

تا داشت به جان طاقت، بودم به شکیبایی

تا داشت به جان طاقت، بودم به شکیبایی چون کار به جان آمد، زین پس من و رسوایی سرپنجه صبرم را پیچیده برون شد دل…

تا دامن از بساط جهان در کشیده ایم

تا دامن از بساط جهان در کشیده ایم رخت خرد به کوی قلندر کشیده ایم ای ساقی، از قرابه فرو ریز می که ما خونابه…

تا رخ تو زلف ترا پیش کرد

تا رخ تو زلف ترا پیش کرد زلف تو مه را به پس خویش کرد چشم تو دی ملک جهان می گرفت مست شد آن…

تا دیده در جمال تو دیدن گرفته است

تا دیده در جمال تو دیدن گرفته است خونابه ها ز چشم چکیدن گرفته است مهر و مه است در نظرم کم ز ذره ای…

تا دل ز توام به غم نشسته

تا دل ز توام به غم نشسته جان در گذر عدم نشسته بر خاک در تو من مقیم مانند سگ حرم نشسته هر کس که…

تا ز خون ریختن آن غمزه ندامت نکند

تا ز خون ریختن آن غمزه ندامت نکند کس به راه غم او ذکر سلامت نکند آنچه بر بی گنهان می کند آن روی چو…

تا زید بنده غم عشق به جان خواهد داشت

تا زید بنده غم عشق به جان خواهد داشت سر به خاک ره آن سرو روان خواهد داشت ای پسر، عهد جوانیست، زکوتی می ده…

تا سرم باشد تمنای توام در سر بود

تا سرم باشد تمنای توام در سر بود پادشا باشم گرم خاک درت افسر بود روزگار از زلف تو بادا پریشان روز و شب تا…

تا شد ز مطلع غیب خورشید حسن طالع

تا شد ز مطلع غیب خورشید حسن طالع عشاق بینوا را مسعود گشت طالع ما از جهان ملولیم از خویش و غیر فارغ گشته به…

تا غمزه خون ریز تو قصد دل ما کرد

تا غمزه خون ریز تو قصد دل ما کرد بیچاره دلم را هدف تیر بلا کرد در خواب نبیند رخ آرام دگر بار هر دل…

تا شدم چشم آشنا با روی تو

تا شدم چشم آشنا با روی تو چشمه ها از من روان شد سوی تو بس که مویت در خیال من نشست در خیالم کین…

تا فراقت تاخت بر من بارگی

تا فراقت تاخت بر من بارگی ساختم با محنت و آوارگی دل ز ما بردی، زهی جان پروری خون ما خوردی، خهی غمخوارگی چار و…

تا کی آن زلف پریشان وقت ما بر هم زند

تا کی آن زلف پریشان وقت ما بر هم زند آه دودآلود ما آتش بر این عالم زند می خورم من خون به یاد لعل…

تا کی، ای مه روی، کین انگیختن؟

تا کی، ای مه روی، کین انگیختن؟ خون ما بر خاک عمدا ریختن تنگ بر بستن کمیت فتنه را در شکارستان عشق انگیختن کی روا…

تاب رخت آفتاب ناورد

تاب رخت آفتاب ناورد ذوق لب تو شراب ناورد آن خال چو ذره هوش من برد خشخاش تو هیچ خواب ناورد دل دعوی صابری همی…

تا ندانی ز دلم یار برون خواهد رفت

تا ندانی ز دلم یار برون خواهد رفت گر چه بر من ستم از شرح فزون خواهد رفت ترک من تاختن آورد برین جان خراب…

تا نظر سوی دو چشم تست یاران ترا

تا نظر سوی دو چشم تست یاران ترا کی بود پیکاری آن مردم شکاران ترا تا شدند اندر کشش دو چشم تو خنجز گذار شغلها…

ترا از وجه دل بردن ورای حسن آن باشد

ترا از وجه دل بردن ورای حسن آن باشد که دیگر خوبرویان را ندانم آن چنان باشد لبانت آن چنان بوسم که جانم بر لبان…

ترا به دین و دیانت درون بپاید راست

ترا به دین و دیانت درون بپاید راست که کارهاست چو دین و دیانت آید راست نماید ار کم خویشت فزون، مشو خوش، زانک یکی…

ترسم که از اطراف جهان دود برآید

ترسم که از اطراف جهان دود برآید گر آه من از جان غم اندود برآید بر بوی تو آتش زده ام مجمره دل از وی…

ترک عاشق کش من، ترک جفا خوش باشد

ترک عاشق کش من، ترک جفا خوش باشد به وفا کوش که از دوست وفا خوش باشد بی تو، ای گل، سر گلگشت چمن نیست…

ترک سفید روی و سیه چشم و لاله رنگ

ترک سفید روی و سیه چشم و لاله رنگ مثلت نزاد مادر ایام شوخ و شنگ زلف تو بر رخ تو هر آنکس که دید…

ترک من ای من غلام روی تو

ترک من ای من غلام روی تو جمله شاهان جهان هندوی تو خون ما گر ریخت در کویت چه باک خون بهای ماست خاک کوی…

ترک مستم که قصد ایمان داشت

ترک مستم که قصد ایمان داشت چشم او میل غارت جان داشت خون من چون شراب می جوشد وز دلم هم کباب بریان داشت دیده…

تُرک من بر عزم رفتن تیر در ترکش مکن

تُرک من بر عزم رفتن تیر در ترکش مکن غمزهٔ خون ریز را بر فتنه لشکرکش مکن زآن دل سنگین چو کردی تیر پیکان مژه…

ترک من چون تیر مژگان برکشد

ترک من چون تیر مژگان برکشد ماه گردون را سپر در سر کشد در دلم تیرش ترازویی شود وز درون سینه جان می برکشد چون…

ترک من خونابه من بین و دست از من بشوی

ترک من خونابه من بین و دست از من بشوی ترک ترکی گیر و دل را هم ز مرد و زن بشوی یک نظر می…

ترک من دی به رهی مست و خرامان بگذشت

ترک من دی به رهی مست و خرامان بگذشت حال چندین دل آسوده ز سامان بگذشت خلق دریافت به بویش که همو می گذرد کرد…

ترک من رفتم ز کویت گر ز من گشتی ملول

ترک من رفتم ز کویت گر ز من گشتی ملول خیر بادت می‌کنم یک سجده فردا قبول زور و زر باشند اسباب وصال، اما مرا…

ترک من دی سخن به ره می‌گفت

ترک من دی سخن به ره می‌گفت هرکه رویش بدید، مه می‌گفت او همی‌رفت و خلق در عقبش وحده لاشریک له می‌گفت دل به صد…

ترک من طره مشوش کرده است

ترک من طره مشوش کرده است لاله از مشکش منقش کرده است روی هم همچون آتش او ز ابروان ماه را نعلی در آتش کرده…

ترک من، بر شکل دیگر می روی

ترک من، بر شکل دیگر می روی با مه از خوبی برابر می روی چست بربستی قبای فتنه را گویی از میدان به لشکر می…

ترک من، سر مکش ز پرده خویش

ترک من، سر مکش ز پرده خویش درکش آخر عنان زرده خویش در می انداز ناتوانی را با فراق هزار مرده خویش نظری کردم و…

ترکی که جست و جوی دل من جز او نبود

ترکی که جست و جوی دل من جز او نبود او را دلی نبود که در جست و جو نبود دامن کشید از من خاکی…

ترکی ست بدخو آنکه من دارم سر و سودای او

ترکی ست بدخو آنکه من دارم سر و سودای او چشمی ست کافر آنکه شد جان و دلم یغمای او شکلی به دل پنهان شده،…

ترکی و خوبروی، کسی کاینچنین بود

ترکی و خوبروی، کسی کاینچنین بود نبود عجب گر دل او آهنین بود ماییم و خوابهای پریشان تمام شب خوش وقت آنکه با چو تویی…

تعالی الله، چه دولت داشتم دوش

تعالی الله، چه دولت داشتم دوش که بود آن بخت بیدارم در آغوش چو در گرد سر خود گشتنم داد ز شادی پای خود کردم…

تقدیر که یک چند مرا از تو جدا داشت

تقدیر که یک چند مرا از تو جدا داشت از جان گله دارم که مرا زنده چرا داشت اندوه جدایی ز کسی پرس که یک…

تلخاب حسرت است هر آبی که من خورم

تلخاب حسرت است هر آبی که من خورم خونابه دل است شرابی که من خورم از خوردن جگر جگر من کباب شد نبود سزای خورد…

تماشا گاه جانها شد خیالت

تماشا گاه جانها شد خیالت تمناگاه دلها زلف و خالت به غلطم بی خبر چون قرعه فال چو بینم طلعت فرخنده فالت مدارا این چشم…

تن پیر گشت و آرزوی دل جوان هنوز

تن پیر گشت و آرزوی دل جوان هنوز دل خون شد و حدیث بتان بر زبان هنوز عمرم به آخر آمد و روزم به شب…

تن پاکت که زیر پیرهن است

تن پاکت که زیر پیرهن است وحده لاشریک له، چه تن است هست پیراهنت چو قطره آب که تنک گشته بر گل و سمن است…

تنها غم خود گفتن با یار چه خوب آید؟

تنها غم خود گفتن با یار چه خوب آید؟ از گاز بر آن لبها آزار چه خوب آید؟ جانان چو دهد فرمان در کشتن مشتاقان…

تنگ نبات چون بود، لب بگشا که هم چنین

تنگ نبات چون بود، لب بگشا که هم چنین آب حیات چون رود، خیز و بیا که همچنین هر که بگویدت که تو دل به…

تو با آن رو بگو مه را، چه باشی؟

تو با آن رو بگو مه را، چه باشی؟ تو با آن رخ بگو شه را، چه باشی؟ ببین آیینه و خود را صفت کن…

تو خود به غمزه سراسر کرشمه و نازی

تو خود به غمزه سراسر کرشمه و نازی چه حاجت است که با ما کرشمه ای سازی به تیغ بازی مژگان مریز خون مرا که…

تو دور افتاده از ما و نگنجد شوق در نامه

تو دور افتاده از ما و نگنجد شوق در نامه بیا کز دست تو هم پیش تو پاره کنم جامه ترا خال بلاپرور چو نقطه…

تو رفته ای و ز تو نامه ای به من نرسد

تو رفته ای و ز تو نامه ای به من نرسد چگونه قصه دردم به مرد و زن نرسد؟ دلم که می پرد اندر هوای…

تو ز لب سخن گشادی، همه خلق بی زبان شد

تو ز لب سخن گشادی، همه خلق بی زبان شد تو به ره خرام کردی، همه چشمها روان شد تو درون جان و گویی که…

تو سر مستی و من عاشق، بیا تا با تو در غلتم

تو سر مستی و من عاشق، بیا تا با تو در غلتم ز دست لعل تو تا چند در خون جگر غلتم بغلتم هر زمان…

تو کز سوزم نه‌ای واقف، دلت بر من نمی‌سوزد

تو کز سوزم نه‌ای واقف، دلت بر من نمی‌سوزد مرا آنجا که جان سوزد، ترا دامن نمی‌سوزد ز غیرت سوختم، جانا، چو در غیرم زدی…

تو شوخ هر کجا لب خندان گشوده ای

تو شوخ هر کجا لب خندان گشوده ای از دل بسی گره که به دندان گشوده ای آب حیات می رودت در سخن که لب…

تو که روزت به نشاط دل و جان می‌گذرد

تو که روزت به نشاط دل و جان می‌گذرد شب، چه دانی، که مرا بی‌تو چه سان می‌گذرد؟ آب خوش می‌خورد این خلق ز سیل…

تو می روی و به نظاره تو چشم جهانی

تو می روی و به نظاره تو چشم جهانی بگو که آگهی از عاشقان دلشدگانی بگشت حال به بالای ابروی تو کسان را که زیر…

تو گر خویشتن را بخواهی نمود

تو گر خویشتن را بخواهی نمود کسی سرو و گل را نخواهد ستود خطت کز لبانت برآورد سر برآورد از جان عشاق دود به خون…

تو مپندار که دوران همه یکسان گذرد

تو مپندار که دوران همه یکسان گذرد گاه در وصل و گهی در غم هجران گذرد از دم من چو دم صبح شود آتشبار هر…

تو نیز ای بی وفا، تا کی ستم بر جان من خواهی؟

تو نیز ای بی وفا، تا کی ستم بر جان من خواهی؟ بیا تا کین من از بخت بی سامان من خواهی چه کم گردد…

تو، ای پسر، که از این سو سوار می گذری

تو، ای پسر، که از این سو سوار می گذری مرا کش ارز که برای شکار می گذری ز دوستان که به جولانگه تو خاک…

توانگری به دل است، ای گدای با صد گنج

توانگری به دل است، ای گدای با صد گنج چو راحتی نرسانی، مشو عذاب النج همانست گنج که دیدی چو خاک هر گنجی که زیر…

توانم از همه خوبان نظر بگردانم

توانم از همه خوبان نظر بگردانم مجال نیست کزان خوش پسر بگردانم خوش آن زمان که به بویش نهفته می نگرم چو سوی من نگرد،…

توبه دیرینه را می بشکنم

توبه دیرینه را می بشکنم ساقیا، در ده شراب روشنم ساقیم، گر چون تو بت رویی بود توبه چبود، مهر ایمان بشکنم وقتی آید عاشق…

تویی در پیش من یا خود مه و پروین نمی دانم

تویی در پیش من یا خود مه و پروین نمی دانم شب قدر من است امشب که قدر این نمی دانم روی در باغ و…

تیر کدامین بلاست کان به کمان تو نیست

تیر کدامین بلاست کان به کمان تو نیست دست کدامین دل است کان به عنان تو نیست وجه همه نیکوان از دل ما راجع است…

تیغ برکش که تا ز سر برهیم

تیغ برکش که تا ز سر برهیم تیر بگشای کز نظر برهیم آشکارا مکش که تا باری هم ز سر هم، ز درد سر برهیم…