برون آ اندکی، جانا که بسیار آرزو دارم

برون آ اندکی، جانا که بسیار آرزو دارم وداع عمر نزدیک است و دیدار آرزو دارم مرا پر خار بادا هر دو دیده، بلکه پر…

برونم از دل پر خون نمی شوی، چه کنم؟

برونم از دل پر خون نمی شوی، چه کنم؟ ز جان سوخته بیرون نمی شوی، چه کنم؟ تویی به حسن چو لیلی، ولیک هیچ شبی…

بس به مویت اسیر شد جانم

بس به مویت اسیر شد جانم گر گذاری، گریخت نتوانم چون در آیی، نمی شناسم فرق کین تویی در درونه با جانم می نگر، من…

بزم ما را یک دو خواب آلوده اند

بزم ما را یک دو خواب آلوده اند مست و خوش، گویی شراب آلوده اند سایه پروردند وز خط سیاه سایه را بر آفتاب آلوده…

بس بود اینکه سوی خود راه دهی نسیم را

بس بود اینکه سوی خود راه دهی نسیم را چشم زد خسان مکن عارض همچو سیم را ما و نسیم صبحدم بوی تو و هلاک…

بس که اندر دل فرو بردم هوای نیش را

بس که اندر دل فرو بردم هوای نیش را شعله افزون تر برآمد سوز داغ خویش را دشمنی دارم که جان قربانی او می کنم…

بس که خون جگر از راه نظر بیرون شد

بس که خون جگر از راه نظر بیرون شد دل نمی باید ازین ورطه ره بیرون شد ناوک چشم تو تا خون دلم ریخت ز…

بسم از جمال ساقی و شراب ارغوانی

بسم از جمال ساقی و شراب ارغوانی که به یار تشنه ام من، نه به آب زندگانی منم و شبی و گشتی چو سگان به…

بس که زلف سرکشت در کار دلها در نشست

بس که زلف سرکشت در کار دلها در نشست هیچ کس در شهر از این سودای بی پایان نرست عاشقان گشته به راهت خاک و…

بسی شب با مهی بودم کجا شد آن همه شب‌ها

بسی شب با مهی بودم کجا شد آن همه شب‌ها کنون هم هست شب، لیکن سیاه از دود یارب‌ها خوش آن شب‌ها که پیشش بودمی…

بسند است آنکه زلف بناگوشت علم گیرد

بسند است آنکه زلف بناگوشت علم گیرد مفرما عارض چون سیم را کز خط حشم گیرد چو سبزه خویش را خط تو خواند جای آن…

بسی نماند که جانی برون رود ز غریبی

بسی نماند که جانی برون رود ز غریبی هنوز می نرساند مرا ز زلف تو طیبی مباد خواب خوش آن شوخ را که غمزه شوخش…

بسیار خواهم از نظر تا روی او یکسو کنم

بسیار خواهم از نظر تا روی او یکسو کنم می خواست چشمم سوی او، از چه دگر سو رو کنم گر می ندانم کز وفا…

بسیار باشد، ای جان، از همچو من غمینی

بسیار باشد، ای جان، از همچو من غمینی نازی که می کشم من از چون تو نازنینی تا دست و پا نهادی در حسن کس…

بشکفت گل در بوستان آن غنچه خندان کجا

بشکفت گل در بوستان آن غنچه خندان کجا شد وقت عیش دوستان آن لاله و ریحان کجا هر بار کو در خنده شد چون من…

بشکافت غم این جان جگرخواره ما را

بشکافت غم این جان جگرخواره ما را یا رب، چه وبال آمده سیاره ما را رفتند رفیقان دل صد پاره ببردند کردند رها دامن صد…

بکش به گرد رخ خط دلربا پرده

بکش به گرد رخ خط دلربا پرده که هیچکس نکند آفتاب را پرده ز بیم آنکه رسد چشم آفتاب به تو ببست ابر به هر…

بشکفت گل‌ها در چمن، ای گلسِتان من بیا

بشکفت گل‌ها در چمن، ای گلسِتان من بیا سرو ایستاده منتظر، سرو روان من بیا از گریه من هر طرف، پر لاله و گل شد…

بگذشت و نظر نکرد ما را

بگذشت و نظر نکرد ما را بگذاشت ز صبر فرد ما را با این همه شاید ار بگوید پروانه چو شمع سرد ما را! ما…

بگشاد صبح عید ز رخ چون نقاب را

بگشاد صبح عید ز رخ چون نقاب را بنمود ساقی آن رخ چون آفتاب را اینک رسید وقت که مردان آب کار گردان کنند هر…

بگویم حال خویشت، لیک از آزار می‌ترسم

بگویم حال خویشت، لیک از آزار می‌ترسم وگر ندهم برون، ز اندیشه گفتار می‌ترسم چه حال است این که از بیم رقیبان ننگرم رویت؟ هوس…

بند جانم ز خم سلسله موی کسی ست

بند جانم ز خم سلسله موی کسی ست زخم جانم ز کمان خانه ابروی کسی ست شب ز غم چون گذرانم من تنها مانده ای…

بنده را با تو دوستداری خوست

بنده را با تو دوستداری خوست گر چه تو بنده را نداری دوست آن نه چشمی ست کز کرشمه ناز دیده را هر نظر که…

بنشست عشق یار به جانم چنان درون

بنشست عشق یار به جانم چنان درون کز عافیت نماند نشانی در آن درون خوناب گشت و کشته نمی گرددم هنوز آن آتشی که هست…

بنشین نفسی کز همه لطف تو بس است این

بنشین نفسی کز همه لطف تو بس است این بستان که ز جانم نفس باز پس است این در هستی من چند زنی شعله هجران…

بنگر که اشک دامن ما چون گرفته است

بنگر که اشک دامن ما چون گرفته است کو تیغ غمزه ای که مرا خون گرفته است زلفش به دیده، مشت خیالش به طرف چشم…

به باغ سایه ابرست و آب در سایه

به باغ سایه ابرست و آب در سایه ازین سبب من و جانان و خواب در سایه به سایه خفته بدم دی که یارم آمد…

به بالین غریبانت گذر نیست

به بالین غریبانت گذر نیست ز حال مستمندانت خبر نیست ز تو پروای هستی نیست ما را ترا پروای ما گر هست و گر نیست…

به بام خویش چو آن ماه کج کلاه برآید

به بام خویش چو آن ماه کج کلاه برآید نفیر و ناله من بر سپهر و ماه برآید نگه تو داریش از سوز جان خلق،…

به بت نمای مرا ره، اگر به دین نتوانی

به بت نمای مرا ره، اگر به دین نتوانی به مهرکش سگ خود را، اگر به کین نتوانی گهم نوازی، گاهی بود که تیغ برانی…

به پیران سر به کوی عاشقی رندانه خواهم شد

به پیران سر به کوی عاشقی رندانه خواهم شد به سودای پری رویی ز سر دیوانه خواهم شد چنین کاندر زبان خلقی گرفتندم به بیهوده…

به جان رسیدم و از دل خبر نمی یابم

به جان رسیدم و از دل خبر نمی یابم وز آن که نیز دلم برد اثر نمی یابم از این دو دیده بی خواب شب…

به چشمم تا خیال لعل آن قصاب می‌گردد

به چشمم تا خیال لعل آن قصاب می‌گردد دمادم در اشک من به خون ناب می‌گردد دمادم سجده می‌آرم من بیدل به هر ساعت خیال…

به چشم تر دمی کاندر دل بریانش می‌دارم

به چشم تر دمی کاندر دل بریانش می‌دارم وی اندر خواب و من نزدیک خود مهمانش می‌دارم خیال زلف او را رنجه می‌سازم، بیا، ای…

به چه کار آیدم آن دل که نه در کار تو آید؟

به چه کار آیدم آن دل که نه در کار تو آید؟ گل در آن دیده هزاران که نه بر خار تو آید آنچه من…

به خوبی همچو مه تابنده باشی

به خوبی همچو مه تابنده باشی به ملک دلبری پاینده باشی من درویش را کشتی به غمزه کرم کردی، الهی زنده باشی جفا کم کن…

به خود مبین که چو روی من آفتابی هست

به خود مبین که چو روی من آفتابی هست به من نگر که چو من در جهانی خرابی هست؟ ز روشنی رخ تو گر به…

به دست باد، کان سو جان فرستم

به دست باد، کان سو جان فرستم مرا بویی ست آخر آن فرستم اگر خود تیر بر جانم گشایی به استقبال تیرت جان فرستم به…

به دیدنت که من خو گرفته می آیم

به دیدنت که من خو گرفته می آیم بکش به غمزه که بر خویش می نبخشایم چو بهر دیدن روی خودم بخواهی کشت به خشم…

به دیده و دل من دوست خانه می‌طلبد

به دیده و دل من دوست خانه می‌طلبد چرا در آتش و آب آشیانه می‌طلبد؟ زبان بسوخت ز آه و ز بهر شرح فراق لبم…

به دیده ای که ترا دیده ام نمی یارم

به دیده ای که ترا دیده ام نمی یارم کزان نظر به سوی دیگری به بار آرم چه وقت بود که افتاد به تو آم…

به راه عشق سلامت چگونه در گنجد؟

به راه عشق سلامت چگونه در گنجد؟ زهی محال که در شوق خواب و خور گنجد چو تیر غمزه گشاید رفیق تیرانداز نه دوستی بود…

به رخ خاک درت رفتیم و رفتیم

به رخ خاک درت رفتیم و رفتیم دعای دولتت گفتیم و رفتیم ز روی خویش کردی دور ما را چو گیسویت برآشفتیم و رفتیم جفاهای…

به سالی کی چنین ماهی برآید؟

به سالی کی چنین ماهی برآید؟ وگر آید، ز چه گاهی برآید ز رخسارش ز حسن جعد مشکین کجا از تیره شب ماهی برآید؟ اگر…

به ره جولان که دی سلطان من زد

به ره جولان که دی سلطان من زد سنان در سینه ویران من زد خوشم کاندر پیش می رفتم، اسپش لگد بر جان بی سامان…

به روی چون گلت هر گه که این چشم ترم افتد

به روی چون گلت هر گه که این چشم ترم افتد همه شب تا سحر خار و خسک در بسترم افتد مرا هم چشم من…

به سر من اگر آن طرفه پسر باز آید

به سر من اگر آن طرفه پسر باز آید عمر من هر چه برفته ست ز سر باز آید زو نبودم به نظر قانع و…

به سنگی چون سگان از دور خرسندم ز دربانش

به سنگی چون سگان از دور خرسندم ز دربانش سگ آن عزت کجا دارد که بنشانند بر خوانش؟ به بازوی من گردن زده کی باشد…

به غیر جام دمادم مجوی همدم هیچ

به غیر جام دمادم مجوی همدم هیچ به جز صراحی و مطرب مخواه تو هم هیچ بیار و باده نوشین روان بنوش که هست به…

به فراغ دل زمانی نظری به ماهرویی

به فراغ دل زمانی نظری به ماهرویی به از آنکه چند شاهی، همه عمر های و هویی نه ز دست نوجوانان به چمن شدم، ولیکن…

به کوی عاشقی از عافیت نشان ندهند

به کوی عاشقی از عافیت نشان ندهند هر آن کسی که بدو این دهند، آن ندهند چو عشق جان بردت، شکر گوی، کاین دولت عطیه…

به کوی عقل مرو، گر به عشوه بردی راه

به کوی عقل مرو، گر به عشوه بردی راه وگر ز عقل گذشتی، بگوی بسم الله هزار بار به گوش دلم رسید از غیب که…

به گردت باد سردی هر دم از عشاق دیوانه

به گردت باد سردی هر دم از عشاق دیوانه پریشانی زلفت را فراهم کی کند شانه؟ بلای جان شدی و من هم اول روز دانستم…

به گل گشت چمن چون گلستان من برون آید

به گل گشت چمن چون گلستان من برون آید به همراهی او اشک روان من برون آید فغان من برون آید چو گیرم نام او،…

به ملک فتنه تا زلفش علم شد

به ملک فتنه تا زلفش علم شد ز جانها عارض او را حشم شد فرشته گر گناهی می نوشتی رخت چون دید مرفوع القلم شد…

به ناز هر نفسی سوی من گذر چه کنی؟

به ناز هر نفسی سوی من گذر چه کنی؟ همین که این دل من خون کنی، دگر چه کنی؟ اگر چنین که تویی نیم شب…

به هر بیتی که وصف آن رخانست

به هر بیتی که وصف آن رخانست چو نیکو بنگری شه بیت آنست کمر که بسته او هست جانم مرا جانی ست آن هم در…

به هر جنبش که در زلفت ز باد صبحگاه افتد

به هر جنبش که در زلفت ز باد صبحگاه افتد بسا دلهای مسکینان کزان زلف دو تاه افتد گل اندر خوابگاه نرگس افتد گر وزد…

به هر درد و غمی دل مبتلا شد

به هر درد و غمی دل مبتلا شد چرا یکباره یار از ما جدا شد؟ برید از دوستان خود به یکبار دریغا، حاجت دشمن روا…

به یاد دیدن روی تو گلزار آرزو دارم

به یاد دیدن روی تو گلزار آرزو دارم چه جای گل کز این سودا به دل خار آرزو دارم هوس دارم پس از مردن قد…

بهار آمد و سبزه نو شد به جوها

بهار آمد و سبزه نو شد به جوها عروسان بستان گشادند روها گل کوزه بر شاخ می گوید اینک که کوزه ز ما و ز…

به یک کرشمه کزان چشم دلربا کردی

به یک کرشمه کزان چشم دلربا کردی چو جان به سینه درون آمدی و جا کردی خدنگ ناز چو از غمزه راست بگشادی به دل…

بهار آمد، ولی سرو گلستان چون توان کردن

بهار آمد، ولی سرو گلستان چون توان کردن که بی یاران خود، حیف است گشت بوستان کردن؟ گسسته سلک صحبت دوستانم باز و من زنده…

بهار آمد و گلهای بوستان بشکفت

بهار آمد و گلهای بوستان بشکفت به خوش دلی و طرب روی دوستان بشکفت بدان صفت که گل از باد نشکفد به چمن ز باده…

بهار پرده برانداخت روی نیکو را

بهار پرده برانداخت روی نیکو را نمونه گشت جهان بوستان مینو را یکی در ابر بهاری نگر، ز رشته صبح چگونه می‌گسلد دانه‌های لؤلؤ را…

بهار بی رخ گلرنگ تو، چه کار آید

بهار بی رخ گلرنگ تو، چه کار آید مرا یک آمدنت به که ده بهار آید اگر دو اسپه دواند به گرد تو نرسد گل…

بهار غالیه در دامن صبا سوده ست

بهار غالیه در دامن صبا سوده ست به بوستان ز گل و لاله توده بر توده ست ز ششرم بخشش ابر آفتاب رخ بنهفت چنان…

بهاری این چنین خرم، مرا آواره دل جایی

بهاری این چنین خرم، مرا آواره دل جایی من و کنج غم و هر کس به باغی و تماشایی به سوی سرو پا در گل…

بهر شکار آمد برون کژ کرده ابرو ناز را

بهر شکار آمد برون کژ کرده ابرو ناز را صانع خدایی کاین کمان داد آن شکارانداز را او می رود جولان کنان وز بهر دیدن…

بهر تو خلقی می کشد آخر من بدنام را

بهر تو خلقی می کشد آخر من بدنام را بس می نپایم، چون کنم وه این دل خودکام را یک شب به بامی دیدمت، آنگه…

بهر گشاد عالمی بگشا ز زلف خود خمی

بهر گشاد عالمی بگشا ز زلف خود خمی در پیچ پیچ زلف تو پوشیده شد چون عالمی دلهاست در زلفت اگر شانه کنی آهسته تر…

بوستان بشکفت و روی لاله خندان گشت باز

بوستان بشکفت و روی لاله خندان گشت باز بر رخ گل طره سنبل پریشان گشت باز سبزه خطی چند بهر خواندن بلبل نوشت بلبل آن…

بوستان جلوه در گرفت اینک

بوستان جلوه در گرفت اینک گل ز رخ پرده برگرفت اینک آتش لاله برفروخت ز باد دامن کوه در گرفت اینک بلبل آمد، نشست بر…

بوی وفا ز طره عنبرفشان تو

بوی وفا ز طره عنبرفشان تو عشاق را نه جز ستم بیکران تو شب نیستی که می نکنم تا به وقت صبح افغان ز جور…

بویی ز سر زلف نگارین به من آرید

بویی ز سر زلف نگارین به من آرید یک تار ازان طره مشکین به من آرید مخمورم و جانم به سوی می نگران است آن…

بی تو جان رفت و به تن باز نیاید، چه کنم؟

بی تو جان رفت و به تن باز نیاید، چه کنم؟ وز دلم پوشش این راز نیاید، چه کنم؟ باز داری که منه دیده به…

بی تو امید ندارم که زمانی بزیم

بی تو امید ندارم که زمانی بزیم سهل آنست که تا چند به جانی بزیم رخصت زیستنم نیست ز چشم تو، ولی گر دهد غمزه…

بی تو، ای بی تو به جان آمده جانم، چونی؟

بی تو، ای بی تو به جان آمده جانم، چونی؟ کز پی کاهش من روز به روز افزونی پیش از این گر چه جفاهات بسی…

بی رخت از پا فتادم، بی لبت رفتم ز دست

بی رخت از پا فتادم، بی لبت رفتم ز دست قدر گل بلبل شناسد، قدر باده می پرست زاهد، از بدنامیم دیگر مترسان، زانکه من…

بی شاهد رعنا به تماشا نتوان رفت

بی شاهد رعنا به تماشا نتوان رفت بی سرو خرامنده به صحرا نتوان رفت دی رفت سوی باغ و ندانست غم ما این نیز ندانست…

بی روی تو خوش کردم من تلخی هجران را

بی روی تو خوش کردم من تلخی هجران را با شربت دیدارت بدخو نکنم جان را از بس که دل خلقی گم شد به زنخدانت…

بی قرارم کرد زلف بی قرار کافرت

بی قرارم کرد زلف بی قرار کافرت ناتوانم کرد چشم جادوی افسونگرت رگ برون آمد مرا از پوست در عشقت، مگوی کز ز بهر آن…

بی نرگس تو خواب ندانم که چه باشد

بی نرگس تو خواب ندانم که چه باشد زلفت کشم و تاب ندانم که چه باشد آن شب که بتا، چشم تو در خواب ببینم…

بی وفا یارا، چنین هم بی وفاداری مکن

بی وفا یارا، چنین هم بی وفاداری مکن گر وفایی نیستت، باری جفاکاری مکن چند گویی کز جفا کردن دلت را خون کنم هر چه…

بی یاد تو غم جهان نسوزد

بی یاد تو غم جهان نسوزد بی آه من آسمان نسوزد پیش رخ آتشین تو شمع سوزند، ولی چنان نسوزد گر شمع نخوانمت مشو گرم…

بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیست

بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیست رها مکن که دلم را ز غم رهایی نیست دلم ببردی و گر سر جدا کنی ز تنم…

بیا تا بی گل و صهبا نباشیم

بیا تا بی گل و صهبا نباشیم که گل باشد بسی و ما نباشیم ز گل نازک تریم و چند گاهی به جز زیر گل…

بیا ساقی که ما در می فتادیم

بیا ساقی که ما در می فتادیم به خدمت پیش میخواران ستادیم سر رندی چو گم کردیم در فسق کلاه صوفیان را کج نهادیم رها…

بیا ساقی که ایام بهار است

بیا ساقی که ایام بهار است سمن مست است و نرگس در خمار است مرو مرطوب که ایام نشاط است بده ساقی تو جامی کش…

بیا ساقی و می در ده که گل در بوستان آمد

بیا ساقی و می در ده که گل در بوستان آمد زجام لاله بلبل مست گشت و در فغان آمد شرابی خورد غنچه از هوای…

بیا شبی بر من سرخوش از شراب شده

بیا شبی بر من سرخوش از شراب شده که بهر نقل تو دارم دلی کباب شده خراب کرده همه عاقلان عالم را خصلت چو هر…

بیا کز رفتنت جانم خرابست

بیا کز رفتنت جانم خرابست دل از شور نمکدانت کبابست درنگ آمدن، ای دوست کم کن که عمر از بهر رفتن در شتابست من آیم…

بیا که بزم طرب را چمن نهاد اساس

بیا که بزم طرب را چمن نهاد اساس بیا که باد صبا گشت عیسوی انفاس بنوش باده گلگون به طرف باغ که من ز پا…

بیا که بی تو دل خسته غرق خوناب ست

بیا که بی تو دل خسته غرق خوناب ست مرا نه طاقت صبر و نه زهره خواب ست شب امید مرا روز روشنایی نیست جز…

بیا که دل بشد از انتظار آمدنت

بیا که دل بشد از انتظار آمدنت نگاه داشته ام جان نثار آمدنت ز بعد رفتن تو جان قرار کی کردی دل ار ندادی با…

بیا که بهر تو جان در بلا گرو کردم

بیا که بهر تو جان در بلا گرو کردم بتی خریدم و هر دو سرا گرو کردم تنی شکسته به خاکی فروختم بر در دلی…

بیا نظاره کن، ای دل که یار می‌آید

بیا نظاره کن، ای دل که یار می‌آید ز بهر بردن جان فگار می‌آید فراز مرکب ناز و سوار در عقبش هزار شیفته بی‌قرار می‌آید…

بیا، ای باغ جان، تا بنگرم سرو روان تو

بیا، ای باغ جان، تا بنگرم سرو روان تو مرا، دربان، رها کن تا بمیرد باغبان تو ز فریادم بنالد کوه و ره ندهی به…

بیا، ای دیده شهری به سویت

بیا، ای دیده شهری به سویت جهانی گم شده در جستجویت بلا و فتنه کار افزای چشمت جفا و کینه دست افزار خویت که باشد…

بیا، جانا، رضای من نگهدار

بیا، جانا، رضای من نگهدار دمی حق وفای من نگهدار رضایت بردن دل بود، دانم تو هم لختی رضای من نگهدار همه بر دیگران قسمت…