ای ز تو خورشید چرخ در مرض تف و تاب

ای ز تو خورشید چرخ در مرض تف و تاب از من تاریک روز، طلعت روشن متاب چشمه خورشید را آب نباشد دگر چون تو…

ای ز تو کارسازی همه کس

ای ز تو کارسازی همه کس همه را هم تو کارسازی و بس هست عرفان تو به عقل چنانک کوه سنجد کسی به پر مگس…

ای ز چون تو بت شده، صد پارسا زنار دار

ای ز چون تو بت شده، صد پارسا زنار دار آفتابی، روی ما در قبله دیدار دار چون غم و اندوه خالت را فراوان پیشوا…

ای ز رویت چشم جان را روشنی

ای ز رویت چشم جان را روشنی زلف مشکن تا دلم را نشکنی گفتم ایمن شو که من زآن توام عید بر عمر است و…

ای ز سودای تو در دل رونق بازار عشق

ای ز سودای تو در دل رونق بازار عشق مرهم جانهاست از یاد لبت آزار عشق دی که می رفتی به پیش عاشقان غمزه زنان…

ای ز زلف تو مشک تر بویی

ای ز زلف تو مشک تر بویی وز میان تو تا عدم مویی گل ز تو نرم شد چنان که به باغ نرمیی می کند…

ای ز غبار خنگ تو یافته دیده روشنی

ای ز غبار خنگ تو یافته دیده روشنی چند به شوخی و خوشی گِرد هلاک من تنی وه که ز شوق چون تویی دود بر…

ای زده ناوکم به جان، یک دو سه چار و پنج و شش

ای زده ناوکم به جان، یک دو سه چار و پنج و شش کشته چو بنده هر زمان، یک دو سه چار و پنج و…

ای زلف تو دام دل دانا و خردمند

ای زلف تو دام دل دانا و خردمند دشوار جهد دل که در افتاد درین بند اندر دل من بود نهالی ز صبوری بادی بوزید…

ای زلف تو هر گره گشادی

ای زلف تو هر گره گشادی وی خط تو خطه و سوادی ای چشم مرا چراغ خانه در سر مکن از کرشمه بادی در راه…

ای زلف چلیپای تو، غارتگر دین‌ها

ای زلف چلیپای تو، غارتگر دین‌ها وی کرده گمان دهنت، دفع یقین‌ها کافر نکند با دل من آنچه تو کردی یعنی که در اسلام روا…

ای سبزه دمانید به گرد قمر از مو

ای سبزه دمانید به گرد قمر از مو سر سبزی خط سیهت سر به سر از مو مویی ست دهان تو و در موی شکافی…

ای زندگانی بخش من لعل شکر گفتار تو

ای زندگانی بخش من لعل شکر گفتار تو در آرزوی مردنم از حسرت دیدار تو گر شهد بینم در زبان یا آب حیوان در دهان…

ای سر کشیده از من، سر کشم به پیشت

ای سر کشیده از من، سر کشم به پیشت گر از طریق خویشی بینم از آن خویشت ماییم و غنچه دل موقوف بند عشقت کو…

ای سرم را به خاک پات نیاز

ای سرم را به خاک پات نیاز عاشقی را ز سر کنم آغاز جان ز نازت نمی شکیبد و نیست چاره ای چون برآمده ست…

ای سمن نامه وفا بستان

ای سمن نامه وفا بستان نسخه زان روی دلربا بستان وی بنفشه ز رشک طره تو کوژپشتی بر او عصا بستان خاک او توتیا شد،…

ای سفر کرده ز چشم و در دل و جانی مقیم

ای سفر کرده ز چشم و در دل و جانی مقیم روزها شد تا نیاید از سر کویت نسیم پیش از آن روزی که جان…

ای شب تیره به گیسوی کسی می مانی

ای شب تیره به گیسوی کسی می مانی وی مؤذن تو به فریاد رسی می مانی چه خبر داری از آن قافله، ای مرغ سحر؟…

ای شده ماه نما دیده بدخوی مرا

ای شده ماه نما دیده بدخوی مرا دیده ای هیچگه آن ماه جفا جوی مرا نتواند که کسی را نکشد با آن روی واگذارید به…

ای شکل و بالایت بلا، از بهر جان مردمان

ای شکل و بالایت بلا، از بهر جان مردمان بس کن ز جولان، ورنه شد از کف عنان مردمان تا بر نخواهد آمدن ناگه ز…

ای شمع، رخ تو مطلع نور

ای شمع، رخ تو مطلع نور زین حسن و جمال چشم بد دور با پرتو عارض تو خورشید چون شمع در آفتاب بی نور رخسار…

ای شهسوار، دست به سوی عنان مبر

ای شهسوار، دست به سوی عنان مبر بر صید تیر مفگن و از خلق جان مبر چون در شکار بر سر آهو گذر کنی چشمت…

ای شهسوار، نرم ترک ران سمند را

ای شهسوار، نرم ترک ران سمند را بین زیر پای دیده این مستمند را تا مردمان ترنج نبرند و دست هم یوسف رخا، کشیده ترک…

ای صبا، از زلف او بندی بخواه

ای صبا، از زلف او بندی بخواه عاریت از لعل او قندی بخواه چون لب میگون بیالاید ز می چاشنی از لعل او قندی بخواه…

ای صد شکست زلف ترا زیر هر خمی

ای صد شکست زلف ترا زیر هر خمی در هر خمیش مانده به هر گوشه درهمی گه گه به ناز شانه کن آن زلف را،…

ای صبا، بوسه زن ز من در او را

ای صبا، بوسه زن ز من در او را ور برنجد، لب چو شکر او را چون کسی قلب بشکند که همه کس دل دهد…

ای عشقت آتشی به همه شهر درزده

ای عشقت آتشی به همه شهر درزده و آن آتش از درونه من شعله بر زده هر روز چشم مست تو در کاروان صبر بیرون…

ای غمت خوش تر ز شادی کسان

ای غمت خوش تر ز شادی کسان از غم خود هر دمم شادی رسان چون کسان گر لایق خدمت نه ایم لعنتی بفرست بر ما…

ای عید دوم آمده روی چو نگارت

ای عید دوم آمده روی چو نگارت قربان شده زان عید چو من بنده هزارت مه را چه ولایت که کشد لشکر انجم چون تافته…

ای غالیه گرد ماه سوده

ای غالیه گرد ماه سوده آراسته شمع را زدوده برداشته نسخه ای ز خورشید آیینه که روی تو نموده یک خنده ز لعل شکرینت زنگار…

ای غنچه را بر بسته لب، شکل و دهان چون تویی

ای غنچه را بر بسته لب، شکل و دهان چون تویی چون لاله خون کرده دلم سرو روان چون تویی روزی من دیوانه وش، بر…

ای غمزه خون ریز تو خونم به افسون ریخته

ای غمزه خون ریز تو خونم به افسون ریخته افسون چشم کافرت زینگونه صد خون ریخته تا هر که باشد یار تو، بیخود شود در…

ای غمزه زن که تیر جفا در کمان تست

ای غمزه زن که تیر جفا در کمان تست آهسته تر، که دست دلم در عنان تست بنمای رخ که شاد برانم ز دیدنت روزی…

ای فراق تو یار دیرینه

ای فراق تو یار دیرینه غم تو غمگسار دیرینه درد تو میهمان هر روزه داغ تو یادگار دیرینه غرق خونم که می خلد هر دم…

ای فتنه ز چشم تو نشانی

ای فتنه ز چشم تو نشانی بالای تو آفت جهانی مویی ست به زلف تو که صد بار بر باد بداد خان و مانی من…

ای فرق تا به پای همه آرزوی دل

ای فرق تا به پای همه آرزوی دل آب حیات رانده خیالت به جوی دل دل بستمت به زلف ندانستم این قدر کز وی چنین…

ای قبله ابروی تو محراب ابرار آمده

ای قبله ابروی تو محراب ابرار آمده محرابیان در کوی تو از قبله بیزار آمده هم عاشقان در شست تو، هم روزه داران مست تو…

ای قامت چون شاخ گل، از برگ گل خندان تری

ای قامت چون شاخ گل، از برگ گل خندان تری چون لاله تر نازکی، چون سرو در بستان تری گل داشت وقتی بوی تو، آمد…

ای قبله صاحب نظران، روی چو ماهت

ای قبله صاحب نظران، روی چو ماهت سرفتنه خوبان جهان چشم سیاهت تو پادشه کشور حسنی و ملاحت خوبان جهانند همه خیل و سپاهت هر…

ای کاش مرا با تو سر و کار نبودی

ای کاش مرا با تو سر و کار نبودی تا دیده و دل هر دو گرفتار نبودی شرمنده نبودی اگر از ریختن خون آن زلف…

ای که امروز به زیبایی او می نازی

ای که امروز به زیبایی او می نازی جای آن است که بر ماه کنی طنازی بوسه ای چند بخواهم ز لبت چشم تو گر…

ای کز رخ تو دیده، همه جان و جهان دید

ای کز رخ تو دیده، همه جان و جهان دید در حیرت آنم که ترا چون بتوان دید با قد تو بلبل سخن سرو همی…

ای که از خاک درت دیده منور گردد

ای که از خاک درت دیده منور گردد وصف روحت چو کنم، روح معطر گردد دیده در زیر قدمهات نمی گرید، از آن که مبادا…

ای که به چشم تو نیایم همی

ای که به چشم تو نیایم همی یک نظر آخر به چو من درهمی گفت که از مات فراموش گشت کاش فراموش شوی یکدمی عالم…

ای که بر من جور تو بسیار شد

ای که بر من جور تو بسیار شد زاریم بشنو که کارم زار شد من که اندر سر جنونی داشتم خاصه سودای تو با آن…

ای که به غمزه می کنی قصد شکار دیگری

ای که به غمزه می کنی قصد شکار دیگری غیر هلاک ما مکن میل به کار دیگری گشت چمن چو می روی بر دل گرم…

ای که بی خاک درت در دیده من نور نیست

ای که بی خاک درت در دیده من نور نیست گر مثل جان می رود، ترک توام مقدور نیست روزی اندر کوی خودبینی قیامت خواسته…

ای که تاراج دل و دین می دهی

ای که تاراج دل و دین می دهی فتنه را باز این چه آیین می دهی؟ ماه از روی تو می یابد شرف کش به…

ای که چون جان رفته ای از پیش ما، باز آی زود

ای که چون جان رفته ای از پیش ما، باز آی زود کز فراقت سوختم بر آتش دل همچو عود پیش روی خود مرا بنشان…

ای که چشم من به روی خویش روشن کرده‌ای

ای که چشم من به روی خویش روشن کرده‌ای اندر آخوش خوش کزان رو خانه گلشن کرده‌ای صد دل ویران است در هر تار پیراهن…

ای که در دیده درونی و در آغوش نه ای

ای که در دیده درونی و در آغوش نه ای هم به یاد تو که یک لحظه فراموش نه ای چند افسون جفا خوانی و…

ای که در هیچ غمی با دل من یار نه ای

ای که در هیچ غمی با دل من یار نه ای سوی من بین، اگر اندر سر آزار نه ای از تو هر روز گرفتار…

ای که روی تو حیات جان است

ای که روی تو حیات جان است دیده جایت شده جای آنست ماه را از رخ چون خورشیدت در شب چاردهم نقصانست سخن اندر لب…

ای که عمر از پی سودای تو دادیم به باد

ای که عمر از پی سودای تو دادیم به باد یاد می دار که از مات نمی آید یاد عهدها بستی و می داشتم امید…

ای گریه، ترا چه شکر گویم؟

ای گریه، ترا چه شکر گویم؟ کز تست هزار آبرویم آید همه، بوی آتش دل هر بار که از جگر ببویم بیگانه و آشنا به…

ای گل که چنین در بغلت تنگ گرفته

ای گل که چنین در بغلت تنگ گرفته کز خون دلت پیرهنت رنگ گرفته آن سوختگی جگر لاله ازان است کز آه من آتش به…

ای گل، دهن تنگت صد تنگ شکر چیزی

ای گل، دهن تنگت صد تنگ شکر چیزی گل با تو نمی ماند در حسن مگر چیزی ما را به تماشایی مهمان رخ خود کن…

ای گل، صفت حسنت بر وجه حسن گویم

ای گل، صفت حسنت بر وجه حسن گویم سر تا به قدم جانی، کفر است که تن گویم آن میم دهان داند از ابروی چون…

ای گلستان ترا بالای سرو

ای گلستان ترا بالای سرو وز تو زیب قامت زیبای سرو شکل سرو ار چه به بستانها خوش است با چنان قدی کرا پروای سرو…

ای لب چون شکرت چشمه نوش

ای لب چون شکرت چشمه نوش ای رخ چون قمرت غارت هوش ورق گل بدریده ست صبا تا بدید آن خط چون مرزنگوش هر دم…

ای لبت شهر پر شکر کرده

ای لبت شهر پر شکر کرده لاله را داغ بر جگر کرده خط سبزت به گرد چشمه نوش سر از آب حیات بر کرده لب…

ای لعل لبت چو بر شکر شیر

ای لعل لبت چو بر شکر شیر شکر ز لب تو چاشنی گیر از زلف بریدنت دل من دیوانه شد و برید زنجیر زلفش بگرفت…

ای مردم دیده نکویی

ای مردم دیده نکویی شاد آنکه درون چشم اویی من بی تو چگویمت که چونم بی من تو چگونه ای، نگویی سیب ار چه تراست،…

ای مشک وام داده زلفت به آهوی چین

ای مشک وام داده زلفت به آهوی چین زان زلف مشکفامت عشاق گشته مشکین برخاست بوی ریحان زان طره چو سنبل بنشست باد بستان زان…

ای معدن ناز، ناز تا کی؟

ای معدن ناز، ناز تا کی؟ بر من در تو فراز تا کی؟ در حسرت یک نظر بمردیم چشم تو به خواب ناز تا کی؟…

ای مه، بدین چابک‌روی، از آسمان کیستی؟

ای مه، بدین چابک‌روی، از آسمان کیستی؟ وی گل، بدین نازک‌تنی، از بوستان کیستی؟ سیمین‌تری از باد تر، در لب ز شیرینی اثر با قامتی…

ای میر همه شکر فروشان

ای میر همه شکر فروشان توبه شکن صلاح کوشان عشاق ز دست چون تو ساقی خونابه به جای باده نوشان در میکده غمت سفالی نرخ…

ای نازنین که ماه منی امشب

ای نازنین که ماه منی امشب رحمی بکن چو شاه منی امشب خوش بنشین، باده بکش پاک خواب مکن چو ماه منی امشب بر خانه…

ای نسیم صبحدم، یارم کجاست

ای نسیم صبحدم، یارم کجاست غم ز حد بگذشت، غمخوارم کجاست خواب در چشمم نمی آید به شب آن چراغ چشم بیدارم کجاست دوست گفت…

ای هم نفسان، یک نفسم باز گذارید

ای هم نفسان، یک نفسم باز گذارید دست از من دیوانه سرگشته بدارید بی نام ونشانم به خرابات ببخشید بیگانه ز خویشم، بر خویشم بگذارید…

ای ننهاده هیچ گه تن به رضای چون منی

ای ننهاده هیچ گه تن به رضای چون منی تافته چون ستمگران دست وفای چون منی من به رضای خویشتن جان به فدات می کنم…

ای همرهان که آگه از آن رفته منید

ای همرهان که آگه از آن رفته منید گمره شدم، برید و بر آن راهم افگنید نامه کنید سوی ویم تا بدو رسم خاکسترم کنید…

ای همنفسان که پیش یارید

ای همنفسان که پیش یارید این شکر چرا نمی گذارید؟ ما را مکشید چون غریبان هر چند شما ازین دیارید جان خواهم داد زیر پایش…

ای یار پرنمک، جگرم ریش می‌کنی

ای یار پرنمک، جگرم ریش می‌کنی قصد هلاک سوخته خویش می‌کنی از دیده شرم دار، گرت بیم آه نیست بی‌موجبی چرا دل من ریش می‌کنی؟…

ای وجود تو دیده جانم

ای وجود تو دیده جانم جسم پیدا و جان پنهانم بس که سوی تو می دوم به خیال سوی خود باز ره نمی دانم گه…

آیتی از رحمت آمد، گر چه سر تا پا تنش

آیتی از رحمت آمد، گر چه سر تا پا تنش هم دعایی می دهم از سوز دل پیرامنش سوخت جان و شعله ای نامد برون…

این تویی تا به خواب می‌بینم

این تویی تا به خواب می‌بینم یا به شب آفتاب می‌بینم در دل خویشتن خیال لبت نمکی بر کباب می‌بینم یک شب از خویشتن مکن…

این جفا کارییت که نو به نو است

این جفا کارییت که نو به نو است مگر این جان کشته را درو است چون ترا نیست نیم کنجد شرم گفت من نزد تو…

این چه روزست اینکه یار از در درآمد مر مرا

این چه روزست اینکه یار از در درآمد مر مرا وه چه کار است اینکه از جانان برآمد مر مرا این چه بویست اینکه جا…

این دل که هر شبیش ز سالی فزون رود

این دل که هر شبیش ز سالی فزون رود یکدم چه باشد، ار سوی صبر و سکون رود زنهار دل بریم ز سودای عشق، از…

این منم، یارب که با دلدار هم زانو شدم

این منم، یارب که با دلدار هم زانو شدم پهلوی او رفتم اندر خواب و هم پهلو شدم دور دور از آفتاب روی او می…

اینچنین تند که آن قلب‌شکن می‌آید

اینچنین تند که آن قلب‌شکن می‌آید سهمی از غمزهٔ او در دل من می‌آید چه خطا رفت ندانم که بر ابرو زده چین؟ بهر آرا…

اینک به کوی یار خود من بهر مردن می روم

اینک به کوی یار خود من بهر مردن می روم با من که خواهد آمدن، بر جان سپردن می روم من می روم تا بنگرم،…

با این جمال روی صنم دیدنم خطاست

با این جمال روی صنم دیدنم خطاست کایینه مراد نه بهر جمال ماست درویش بین به کلبه خود می برد هوس زان شمع کش ملایکه…

آیین تو دل بردن است، ای چشم خلقی سوی تو

آیین تو دل بردن است، ای چشم خلقی سوی تو خوی تو مردم کشتن است، ای من غلام روی تو گه جان به بویی می…

با پسته میگون تو شکر چه کند کس؟

با پسته میگون تو شکر چه کند کس؟ با خنده میمون تو گوهر چه کند کس؟ با روی خود آیینه برابر منه، آیراک خورشید بر…

با تو چه روز بود که من آشنا شدم؟

با تو چه روز بود که من آشنا شدم؟ کز روزگار صبر و سلامت جدا شدم هر دم به خون دیده خود غرقه می شوم…

با تو در سینه جان نمی‌گنجد

با تو در سینه جان نمی‌گنجد تو درونی از آن نمی‌گنجد ناتوانم ز عشق و هیچ علاج در دل ناتوان نمی‌گنجد تنگ دارد دل مرا…

با تو در سینه نفس را چه گذر

با تو در سینه نفس را چه گذر در دلم غیر تو کس را چه گذر باغ نشکفت و نیامد موسم در دل خسته هوس…

با غمت شادی جهان هوس است

با غمت شادی جهان هوس است شادی من همین غم تو بس است از دهان تو چون نفس نزنم مر مرا بیم تنگی نفس است…

با چون تو مهی یک شب گر خواب توان کردن

با چون تو مهی یک شب گر خواب توان کردن بهر خوشی عمری اسباب توان کردن گر پای ترا وقتی از گریه توان شستن از…

با رخت شب چراغ نتوان کرد

با رخت شب چراغ نتوان کرد بی رخت سینه داغ نتوان کرد پیش تو آفتاب نتوان جست روز روشن چراغ نتوان کرد از دو زلفت…

با غمش خو کردم امشب، گر چه در زاری گذشت

با غمش خو کردم امشب، گر چه در زاری گذشت یاد می کردم ازان شبها که در یاری گذشت خواب هم ناید گهی تا دیدمی…

با یار ز من خبر بگویید

با یار ز من خبر بگویید وین راز نهفته تر بگویید ما را دل و دیده بندگی گفت در خدمت آن پسر بگویید ترک رخ…

باد آمد و بویی زنگارم نرسانید

باد آمد و بویی زنگارم نرسانید پنهان سخنی از لب یارم نرسانید فریاد من خسته رسانید به کویش فریاد که در گوش نگارم نرسانید افسوس…

باد آمد و ز گمشدهٔ من خبر نداد

باد آمد و ز گمشدهٔ من خبر نداد زان رو غباری از پی این چشم تر نداد آمد بهار و تازه وتر شد گل و…

باد آمد و زان سرو خرامان خبر آورد

باد آمد و زان سرو خرامان خبر آورد در کالبد سوخته، جانی دگر آورد امروز هم از اول صبحم سر مستی ست این بوی که…

باد صبا ز نافه چینت نمی رسد

باد صبا ز نافه چینت نمی رسد بویی به عاشقان غمینت نمی رسد خاک توییم و چشم تو بر ما نمی فتد ماهی و پرتوی…

باد نوروز آمد و درهای بستان کرده باز

باد نوروز آمد و درهای بستان کرده باز گل جهانی را به روی خویش خندان کرده باز غنچه بهر صد درم گل را به زندان…

باد نوروز چو دنباله جان ما داشت

باد نوروز چو دنباله جان ما داشت دل ما را اثری بوی کسی شیدا داشت از کجا گشت پدید، این همه خوبان، یارب آسمان، این…