هر چه آید زین سپس بنهفتنی ست
ور بگویی ور بکوشی صد هزار
هست بیگار و نگردد آشکار
(مثنوی/دفتر ششم)
عرفا حرف هایی دارند که گویی اجازه ی گفتن آن را ندارند؛ در حقیقت مصلحت الهی اقتضا می کند که آن سخنان را در سینه نگاه دارند. گاه حرف ها را در پرده می گویند و به صورتی غیر مستقیم به رمز و اشاره درباره مفهومی سخن می گویند. گاهی نیز از حقایقی صریح و بی پرده سخن می گویند. این فاش گفتن نیز در بیشتر موارد لحظه ای اتفاق می افتد که عارف از خود بی خود شده و اختیار خود را از کف داده است. مولانا به همین مفهوم اشاره می کند و می گوید تا جایی می توانم با شما سخن گویم و از آن مرز به بعد نمی توانم. یعنی یا اجازه ندارم و یا اگر هم بکوشم که بگویم نمی توانم چون ظرف کلمات برای ادای حقیقت کوچک است. عارف حقایقی را در عالم کشف می کند که نمی تواند در قالب الفاظ بیان کند. بنابراین عرفا به اقتضای حال خود و مخاطب، گاه مستقیم و صریح سخن می گویند، گاه در پرده و رازآلود و گاهی نیز خاموش هستند و سکوت می کنند.
علی منهاج





