تا در رسد کوری تو عید جهان عید جهان
(مولانا، غزلیّات)
پاییز و زمستان میگذرند و سرانجام بهار از راه میرسد. اما صبر میخواهد، صبری که چندان طولانی نیست. صبری که درد دارد اما میارزد.
زاغان سیاهروی در پاییز و زمستان جولان میدهند و سیاهیشان را در سفید زمستان به رخ میکشند. گمان میکنند که همیشه سفید زمستان خواهد ماند اما به کوری چشمشان بهار خواهد آمد، همه جا را گلباران خواهد کرد و عطرش در هر کوی و برزنی به مشام خواهد رسید. بهاری که نام دیگرش عید است. عید رفتن زاغان سیاه و شوم زمستان و نفس کشیدن در هوایی که حتی مردگان را زنده میکند.
علی منهاج





