باز چشمم بر جمالت گشته رخشان امشب است

باز چشمم بر جمالت گشته رخشان امشب است
بـر لـبـم نـه تـو ای جانـان، که جانم بر لب است

کـاروان مـصـــرم و لـــب تشــنه از تـاب فـلــک
یوسـف دل از مـن افــتــاده چـــاه غـبغـب است

می کشـد هـجـرت مـرا ای شـاه خوبان، الغیاث
عاشقان را بی گنه کشتن کـدامـیـن مذهب است

آتـش هــجـــران فــتــاده یــک شـبــی در آفـتـاب
تا به محشـر لـرزه بر جانش ز گرمی تب است

تا بیفـتـد دامـنـت بـر دسـت ایـن جـوق از کـدام
عـاشـقــانـت جمـلـه اندر ذکر یارب یارب است

از غـم خـال چـون نقـطــهء بـای بســـم الله تــو
گشته این داغ دلم روشن چو جسم کوکـب است

گفت «مستان شه» منم انـدر دلت حاضر و لیک
می گدازم هستی ات از هجر، اینم مطلب است

حضرت سید مستان شاه (رح)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *