ز کوی او نمی آئی چرا دل
ز حد بگذشت رسوائی بیا دل
بیا ای راحت جان در برش گیر
که بسیار است آتش زیر پا دل
بنزد من بسی دور اند از هم
کجا صبر از رخ آن گل کجا دل
ندیدی برگ خشک و لالهء تر
همان فرقست از آئینه تا دل
چنان فریاد بلبل درد ناک است
که می سوزد بحال او مرا دل
مکن بی طاقتی مرگ است آخر
نباشد هیچ دردی بی دوا دل
به پیکان آشنا گردید تیرت
کجا شد الفت دیرینه با دل
چه دیدی غیر پا خوردن بکویش
نمی گفتم ترا من بارها دل
بجان آورد (بسمل) را چو خسرو
کنون یا من گرفتاری تو یا دل
ز حد بگذشت رسوائی بیا دل
بیا ای راحت جان در برش گیر
که بسیار است آتش زیر پا دل
بنزد من بسی دور اند از هم
کجا صبر از رخ آن گل کجا دل
ندیدی برگ خشک و لالهء تر
همان فرقست از آئینه تا دل
چنان فریاد بلبل درد ناک است
که می سوزد بحال او مرا دل
مکن بی طاقتی مرگ است آخر
نباشد هیچ دردی بی دوا دل
به پیکان آشنا گردید تیرت
کجا شد الفت دیرینه با دل
چه دیدی غیر پا خوردن بکویش
نمی گفتم ترا من بارها دل
بجان آورد (بسمل) را چو خسرو
کنون یا من گرفتاری تو یا دل
حضرت استاد قاری محمد انور بسمل (رح)





