غلتان و غلتان جان به لب بی پا و سر ای نازنین
دور جهــان کــردم سفـر در جستـجویت در بدر
تو بوده ای همرای مـن، مـن بی خبر ای نازنین
ایندم که بر مـن شـد عیان راز تو با عین العیان
گــردم بـه دور خویشـتن بی بال و پر ای نازنین
نی جان زمن باشد نه تن در خلوت و در انجمن
نی قیل و قال و دم زدن نی چشم تـر ای نازنین
عجــز و نــیاز عـاشــقان نــاز و ادای گلرخان
دارد ز حسن خـوب تو رنگ و اثـر ای نازنین
من کیستم تا دم زنـم بـاشـد همـه احسـان تـو
از جلوهء انوار تـو شــام و سحــر ای نـازنین
«بیرنگ» شــود بـی مـدعـا آیـینهء رویت یقین
از خود فنا باقی بـه تـو از یک نظـر ای نازنین
حضرت استاد بیرنگ (رح)





