جز تو هرگز نیامد به چشمم، شاید اینجا تو تنها اسیری
مانده بودم به خوابم بیایی، زنده ماندم به شوق رهایی
شاکیام از همان کدخدایی که رقم زد تو را با اسیری
گم شدی در خودت هرچه بادا، بوی پیراهنت را مبادا
بادهایت بدزدد که فردا، خواهد آمد به دنیا اسیری…
گرچه جانی برایت نمانده، هیچکس در سرایت نمانده
نام خوبی به جایت نمانده، آه و افسوس و دردا اسیری
عاشقی بهتر از رود هلمند، میتواند به پایت نشیند؟
وارثی برده جز کابل آیا ارث از رنج و غم تا اسیری…
زندگی مرگ صدها عدم هست، هستی و هستی من چه کم هست
ای فدایت شود هر چه غم هست، با تو زیباست حتی اسیری
غربتم چاره دیگر ندارد، آسمان باید امشب ببارد
سرزمینی دوباره بکارد، تا نباشد در آنجا اسیری
خدیجه حلیمی





