نسلِ آدم ، درد اگر کم داشت، گُل بی خار بود!

نسلِ آدم ، درد اگر کم داشت، گُل بی خار بود!
دردِ آدم کاشکه، از جنسِ زهرِ مار بود

درد و بیداری اگر جمعیتِ خاطر نداشت؛
چشمِ بیدردان چه می شد، یک شبی، بیدار بود

سال ها شد می کشَم بر دوشِ خود بارِ نَفَس
در قدیما، دَم زدن هم این قَدَر دُشوار بود؟!

یک وجب هموار پیمودیم، راهِ عمر، چون
پهنه اش کُهسار داشت و بر سَرَش دیوار بود

حاصلِ رنجِ حیاتِ من از این بالا و پَست
یک دو پِلکی خواب، در چشمِ تَلِ آوار بود

زندگی، کی زندگانی بود، من خود دیده ام
کاین عجوزه در جهان هرگاه مَردُمخوار بود

هرچه گشتم رویِ این دنیا، و هرجا زیستم
کوله هایِ غصه هایش، رویِ دوشم بار بود

کاش ما یک روز می دیدیم، عُمرِ آدمی
– چند روزی هم اگر می بود، بی آزار بود

آرزویی داشتم؛ می شد به کامِ من گهی
یارِ خاطر، در هوایِ لحظهُ دیدار بود

محمد اسحاق فایز
۲۸ جدی ۱۴۰۴
کابل

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *