روایت میکند چشمانت آهوی خراسان را
من از هر جای دنیا، هر که باشم، عاشقت هستم
به مِهرت بستهام دل را، به دستت دادهام جان را
چنانت دوست میدارم که با شوقِ تو می خواهم
بسازم وقف چشمت تاکهای مستِ پَروان را
بگويى سرمه دانت مى کنم بازار کابل را
بخواهى فرش راهت مىکنم لعل بدخشان را
تو را من مىپرستم بعد از اين تا هر زمان باشم
نمىسازم دگر در باميان بوداىِ ويران را
تو ياقوت يمن، مُشک ختن، ماه بخارايى
به زلفت بستهاى هر گوشه دلهاى پريشان را
****
کنار پنجره آواز مىخوانى و افشاندهاست
صدايت رنگ و بوى هر چه گل، هر چه گلستان را
کنار پنجره گيسو به گيسوی شب و باران
حواست نيست عاشق کردهاى حتى درختان را
سید ضیا قاسمی





