عزیزِ همنفسم، از چه اضطراب گرفتی
چه خُلق و خوی بدی با منِ خراب گرفتی!
منی که با همهی روشنیم، مسئله بودم
تویی که هیچ نپرسیدی و جواب گرفتی
برای این که لبت خشک و چهره زرد نباشد
چگونه سالتمام از رگانم آب گرفتی
من اشکِ سرد شدم، برکه برکه پُر شدی از من
کنارِ برکه نشستی و آفتاب گرفتی
برای این که به دنیا به چشمِ باز ببینی
به زیر سایهی این بید، خوب خواب گرفتی
درست! رنجِ مرا سالها به دوش کشیدی
از آنچه در عوضاش بُردهای، حساب گرفتی؟
شما اگر نه، زمانه شکست پای و پُلم را
که رفته رفته به پهلوی من شتاب گرفتی
اگرچه محرمِ هم بودهایم، عصر گواهاست
ببین که کوه علم کردی و حجاب گرفتی
شهید کردهای از یکطرف، از آن طرف اما
گرفته، عکس مرا بر رواق، قاب گرفتی
ولی نخواه بگیری مسیر رشد مرا، باز
اگر بگیری هم، ماهی از سراب گرفتی
محمد اکرام بسیم





