فرهنگ انگلیسی و دیوان شهریار
مُهر امین و پستهی خندان و زعفران…»
ـ «بگذار تا حقوق بگیرم، بزرگوار!»
گفتی که در اوایل اسفند میرسی
اسفند، ماه آخر سال است و اوج کار
اسفند کودکی است که تعطیل میشود
از پشت میز میرود آخر به پشت دار
اسفند پستهای است که مادر میآورد
تا بشکند به مزد و نشیند به انتظار
اسفند دختری است که آسوده می
شود
از درد زندگی به مداوای انتحار
اسفند لوحهای است که آماده میشود
بر قطعهی صد و سی و شش، قبر شصت و چار
اسفند نامهای است که تمدید میشود
آری، اگر که یار شود بخت و روزگار
ـ این نامهها به بال کبوتر نمیشود
باج و خراج بایدمان داد، بیشمار ـ
اسفند ناله میکند و دود میشود
در دفع چشم زخم بزرگان روزگار
گفتی «قطار خرّم نوروز میرسد»
نوروز را نداده کسی راه در قطار
نوروز، گرم کوره و نوروز پشت چرخ
نوروز مانده آن طرف سیم خاردار
پرسیدهای که «سالِ فراروی، سال چیست؟
نومید بود باید از آن یا امیدوار؟»
وقتی که سال، سال کبوتر نمیشود
دیگر چه فرق میکند اسپ و پلنگ و مار؟
این خرّمی بس است که سنجاق میشود
بر سررسید کهنهی من برگی از بهار
تا شعر تازهای بنویسم بر آن ورق
از ما همین دو بیت بماند به یادگار
محمد کاظم کاظمی
فروردین 1386
(توضیح: این شعر روایت گفتگویی است میان دو مهاجر، یکی در اینجا و یکی در آن سوی آبها. البته شعرِ خوب آن است که بینیاز از توضیح باشد، ولی این شعر به آن حد از وضوح نرسید و برای بسیاری از مخاطبان، مبهم بود.)





