این سنگ ها موی پریشان را نمی فهمند!
خاموش کن تلویزیون را، خانه را، شب را
مادر! خبرها درد انسان را نمی فهمند!
اینجا تمام شب، سراسر راحتم مادر
این خاک ها نرم اند، دیگر راحتم مادر
موریانهها هرشب برایم شعر میخوانند
روی سرم، بر دست و پایم شعر میخوانند
گریه نکن مادر! ببین اینجا چه آرام است!
با قهوهی مرگی که تلخ و نابهنگام است!
از دخترت چیزی نمانده، جز تنی زخمی
جز روسریِ سرخِ حسرت، دامنی زخمی
تاریخ هم نام مرا از یاد خواهد برد
و روسری کوچکم را باد خواهد برد
گریه نکن مادر! سراغم را بگیر از مرگ
افتاده در من، اتفاقم را بگیر از مرگ
امشب بمان و سرنوشتم را بباف از سر
تاریکِ تاریکم، چراغم را بگیر از مرگ!
مادر بمان! من از جهان مرگ میترسم!
از دست ها، از استخوان مرگ می ترسم!
اینجا کسی جز تو نمی فهمد چه می گویم!
من کوچکم! من از دهان مرگ می ترسم!
تمنا مهرزاد





