به جز با آفتاب این کهنه شب ، با طل نخواهد شد
میان واژه های مرده ی فرهنگ آزادی
سفر از مقبره تا مقبره ، منزل نخواهد شد
بیاموزم نبرد تن به تن با موج وحشی را
که این کولاک با خمیازه ها ، ساحل نخواهد شد
کسی تعبیر کابوس مرا می خواند در باران :
که هرگز مؤمنی در زندگی قاتل نخواهد شد
ز تنهایی به تنهایی ، از این غربت به آن غربت
بدون خنده هایت این سفر کامل نخواهد شد…
خدایان خسته اند از وحی بر پیغمبران جنگ
به جز عاشق ، دگر پیغمبری نازل نخواهد شد
حسیب نیما





