در تمنای تو بودم فکرِ شور و شر شدم
گوشه ی لطفِ تو دیدم آدمِ دیگر شدم
از تقاضای تو هر دم شهپرِ دل پر زند
بودم از دامِ تو فارغ طعمه ی دیگر شدم
بالِ عجزی داشتم در کارگاهِ حضرتت
پر زدن امواج دارد پیش و پا کمتر شدم
فارغ از دنیای دونم پیشه ام دیگر جنون
نقش گل در آب دیدم شعله ی اخگر شدم
با ابای عشق هر چند آشنایی داشتم
سوختم چندان مقابل به دو چشمِ تر شدم
تا به شوخی گردِ این میخانه بر سر ریختم
هوش را مدهوش دیدم جلوه ی گوهر شدم
با چنین ترفند از دیوانه گی ها رسته ام
فکر سیم و زر ندارم عاشق دلبر شدم
پر گرفتن،پر زدن، تا پر گشودن حاصل ست
پر گرفتم،پر زدم، تا آشنایِ پر شدم
جلوه ی منصور دارد این دلِ پر درد من
من ز حق اسرار بودم چون به دار اندر شدم
عشق جانسوز است و سوختن فن عشق
خواجه از بیگانه گی همرنگ خاکستر شدم
خواجه سلیمان صدیقی 🍂





