خون دل از حسرت وامانده می گردیم ما
زد به شبنم تهمتِ صد رنگ بازی را چمن
بعد از ان دیوانه ی دیوانه می گردیم ما
کشتیِ بشکسته را موجِ تبسم می رسد
غرقِ دنیای تو بی اندازه می گردیم ما
فرصت هستی همین یک دم به میل ما بیا
دیده را در شوقِ کثرت خانه می گردیم ما
قید هستی را شکستن در طلسمِ دست نیست
نفس ظالم را به دوشِ شانه می گردیم ما
ناز هستی کی خرد هر دم بساط مصلحت
داغ گشته گردِ آتش خانه می گردیم ما
در خراباتِ حقیقت منظرِ دلهای پاک
قد خمیده بیدل و بی خانه می گردیم ما
جای ما چون زیورِ هفت آسمانِ دیگرست
پس چرا اینگونه در ویرانه می گردیم ما
این خیالستانِ مرحم آتشم افکند و دید
طوف صد ها شمع را پروانه می گردیم ما
خواجه از نازک خیالی غور معنی پیشه کن
چون به بزم عارفان میخانه می گردیم ما
خواجه سلیمان صدیقی 🍂





