کیست فهمد شوق رفتن از بیابانِ شما
جلوه های اشک خون آلود من دیگر مپرس
رشته ها دارد نگر بر تیر و پیکانِ شما
تا قیامت بر نمی آیم ز جنگ حرف عشق
تا بیبینم با دو دیده روی جانانِ شما
یا الهی عشق پیری هم به سائل میرسد
تا بتابد بر رخِ ما چشم احسانِ شما
با تمنا سرمه کردم دیده گان قلب خویش
سرمهِ بهتر ندیدیم از نمک دانِ شما
نسخهِ ی ما را به رنگِ خون یغما بسته اند
دفتر عشقم نگر چون سنبلستانِ شما
خواجه تا کی در محبت عاجز و سرگشته ی
تا که دستم می رسد بر چرخ دورانِ شما
خواجه سلیمان صدیقی 🍂





