کالبدِ پیر
جان در بدنِ شعر نو امروز دیگر نیست
آنست سخنی نغز که در عصر حجرنیست
در کالبدی پیر تناسخ زده گانیم
گویا که عروض است مگر بحر شجر نیست
از ربط و تسلسل چه بگویم که گسسته
زیرا که درآن قاعده ی زیر و زَبر نیست
شعری که به افسانه ی خونین نشود نام
نظمیست شُل و پُل که در آن شور و شرر نیست
درکات که نجوشید، در اوجاقِ تغزّل
شلغم شود و تلخ، گُر و شیر و شکر نیست
با تشبیه کهنه رخ معشوقه برانگیخت
آیا دلِ پُر داغ بجز ماه و قمر نیست؟
چون مادر پیری که به القا کند او کشت
زاید بچه، اما که درآن بذر ثمر نیست
شعری که به «تخنیک» شود زنده، بمیرد
افسوس دراین سُست غزل ذرّه هنر نیست
با بیدل و حافظ که رقابت نشود لیک
ای «قطره» تو خود باش که درعجزخطر نیست
قطره بقایی
جان در بدنِ شعر نو امروز دیگر نیست
آنست سخنی نغز که در عصر حجرنیست
در کالبدی پیر تناسخ زده گانیم
گویا که عروض است مگر بحر شجر نیست
از ربط و تسلسل چه بگویم که گسسته
زیرا که درآن قاعده ی زیر و زَبر نیست
شعری که به افسانه ی خونین نشود نام
نظمیست شُل و پُل که در آن شور و شرر نیست
درکات که نجوشید، در اوجاقِ تغزّل
شلغم شود و تلخ، گُر و شیر و شکر نیست
با تشبیه کهنه رخ معشوقه برانگیخت
آیا دلِ پُر داغ بجز ماه و قمر نیست؟
چون مادر پیری که به القا کند او کشت
زاید بچه، اما که درآن بذر ثمر نیست
شعری که به «تخنیک» شود زنده، بمیرد
افسوس دراین سُست غزل ذرّه هنر نیست
با بیدل و حافظ که رقابت نشود لیک
ای «قطره» تو خود باش که درعجزخطر نیست
قطره بقایی





