ای عزیزان با که گویم حال زار خویش را
یک دو روزی شد ندیدم گلعذ ار خویش را
سوختم در آتش رشک حسودان عاقبت
دیده ام با بوالهوس همرا ه یار خویش را
رایگان برد آن جفاجو گوهر صبر از دلم
کاش بر دستش ندادم اختیار خویش را
گر بیاید از سفر آن خودسر پیمان شکن
فرش راهش می کنم جان فگارخویش را
رفت با اغیار خویش وریخت رسم انقلاب
محو خاطر ساخت رسوای دیار خویش را
مخلصان محروم شد از گلشن دیدار تو
پایمال ناکسان کردی بهار خویش را
بعدازین کوته کنم از دامنت دست امید
بسکه سنجیدم به نزدت اعتبا ر خویش را
با جفا مایل نباش ای بد قماش حیله جو
با خیالت کرده ام گم فکر کار خویش را
با سر زلف کجت دل داده من غافل از آن
کاینقدر آشفته بینم روز گار خویش را
مشهدم رابعد مردن نیست حاجت برچراغ
از غزل روشن کنم شمع مزار خویش را
خسته گردد از تنک ظرفی بپردازد به عجز
گر به دوش چرخ اندازیم بار خویش را
عارفا گر از گل تحقیق می جویی نشان
دور کن از راه مردم نخل خار خویش را
یک دو روزی شد ندیدم گلعذ ار خویش را
سوختم در آتش رشک حسودان عاقبت
دیده ام با بوالهوس همرا ه یار خویش را
رایگان برد آن جفاجو گوهر صبر از دلم
کاش بر دستش ندادم اختیار خویش را
گر بیاید از سفر آن خودسر پیمان شکن
فرش راهش می کنم جان فگارخویش را
رفت با اغیار خویش وریخت رسم انقلاب
محو خاطر ساخت رسوای دیار خویش را
مخلصان محروم شد از گلشن دیدار تو
پایمال ناکسان کردی بهار خویش را
بعدازین کوته کنم از دامنت دست امید
بسکه سنجیدم به نزدت اعتبا ر خویش را
با جفا مایل نباش ای بد قماش حیله جو
با خیالت کرده ام گم فکر کار خویش را
با سر زلف کجت دل داده من غافل از آن
کاینقدر آشفته بینم روز گار خویش را
مشهدم رابعد مردن نیست حاجت برچراغ
از غزل روشن کنم شمع مزار خویش را
خسته گردد از تنک ظرفی بپردازد به عجز
گر به دوش چرخ اندازیم بار خویش را
عارفا گر از گل تحقیق می جویی نشان
دور کن از راه مردم نخل خار خویش را
عارف چاه آبی





