برف دلو

برف دلو
شد ز برف دلو کابل جان سپید
برغریبان بادی از سرما رسید
برف سنگین است روی بام ها
روزی کم دارد حصول دام ها
از کجا آرند آن چوب و ذغال
دست پیشِ کِی بیارند در سؤال
صندلی سرد است بر طفل فقیر
یا الاهی خود برآوَر دستگیر
طفلک اسپند والا در سرک
گشته سر گردان بینی هُشپَرَک
آتشی در دست دارد پُر ز دود
میدود در پیشِ موتر زود زود
ها! بیا تا خوب اسپندت کنم
از بدی ها هم بلا بندت کنم
دست ِ چرکینش کبودست هم سیاه
نالهی ی در سینه دارد جای آه
چپلک او کنده کنده روی برف
میکند زاری و گریه جایِ حرف
تا ز صد موتر یکی رغبت کند
دل پریشان بهر این غربت کند
طمع گه از جیبِ نو دولت مکن
با صدای ِ گریه ات ذلّت مکن
زآنکه نو دولت ندارد عزتی
بر فقیران کی بدارد حرمتی
مفت افتاده به جیبش پول و زر
مالِ دزدی بود، تا شد معتبر
زیرِ دیواری نشسته یک مُچی
بوت ها را رنگ کند کس بهرچی
کوچه ها از لای و گِل گندیده است
دود موتر ها ببین طوفنده است
این مُچی تا شام دارد انتظار
تا بیارد بوتِ پاره در کنار
تا بَرَد در خانه قدری آب و نان
یخ بگیرد در تنِ او استخوان
این بغل جمعی نشسته بهرِ کار
خسته و افسرده حال از روزگار
تا اگر از بهر معماری رَوَد
یک دوسه روزش به بیکاری رَود
در زمستان شغل معماری کجاست
کارِ دیگر جز ز بیگاری کجاست
اینیکی جلغوزه دارد در تبنگ
مشتری کم گشت و او شد خلق تنگ
آنیکی سگرت فروشد در خنک
پیرهن دارد به تن دیدم تنک
دست خود کردست یکجا در بغل
کم شده سگرت کشان ِ این محل
از خنک گشتست شاکی خاص و عام
مانده کارِ مردم ما نا تمام
دود پیچیدست اینجا در فضا
غربتی در ملک افتاد از قضا
این همه پول آمده برباد شد
در گلوی آدمِ بد زاد شد
حقشناسان را نباشد خیر مُزد
دولتی شد هر کجا دیدیم دزد
دزد ها از هر کجا بر خواستند
خون ملت را بخود آراستند
ازیتیمان برگرفته سیم و زر
خانه و موتر خریده بی خطر
پست هم خیرات کرده یک درم؟
پنج انگشت در دهانش پشتِ هم
انتحاری خونِ ملت را بریخت
سلّه یی رحمی هم از دلها گریخت
دزد را بینم رئیس وقت گشت
اشک ملت را بریزد تشت تشت
از چه بر دزدان نمایم اعتبار
از چه با خائین شوم من سازگار
انتخابات است جانم هوش دار
هر چه میگویم درنگی گوش دار
رای خود سنجیده ده بر مرد کار
ورنه هرگز به نگردد روزگار
یک کمی دقت بکن در کار خود
رحم کن بر حالت بیمار خود
رای تو سازد ترا هم سرنوشت
بدرود هرکس هرآنچه را که کشت
رای خود بر دزد و غداری مده
کار را بر دست ِ بیکاری مده
کی (همایون) بیهوده گفته سخن
بهر تو افتاد بنگر در محن
5 فبروری 2014م
کابل، افغانستان
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *