طبیب، رنگ مرا خوب دید و هیچ نگفت،
گرفت نبضم و آهی کشید و هیچ نگفت.
شنید دختر ایران خبر ز آزادی،
عرق ز هر سر مویش چکید و هیچ نگفت.
به پیر میکده رمزی ز رادیو گفتم،
درون خرقه به حیرت خزید و هیچ نگفت.
به ناله مرد فقیری، میان کوچه ز جوع،
توانگری همه را می شنید و هیچ نگفت.
ز خوابگاه غنی دید عکسی آهنگر،
به فکر غرق شد و دم دمید و هیچ نگفت.
ز من مبارزۀ صنف، کارگر چو شنید،
سیاه شد، لب خود را گزید و هیچ نگفت.
ز رنج کارگران خواجه را خبر کردم،
پیالۀ می خود سر کشید و هیچ نگفت.
به پیش شیخ گشودم کتاب لاهوتی،
برهنه پا سوی مسجد دوید و هیچ نگفت.
مسکو، سپتامبر ۱۹۲۳
گرفت نبضم و آهی کشید و هیچ نگفت.
شنید دختر ایران خبر ز آزادی،
عرق ز هر سر مویش چکید و هیچ نگفت.
به پیر میکده رمزی ز رادیو گفتم،
درون خرقه به حیرت خزید و هیچ نگفت.
به ناله مرد فقیری، میان کوچه ز جوع،
توانگری همه را می شنید و هیچ نگفت.
ز خوابگاه غنی دید عکسی آهنگر،
به فکر غرق شد و دم دمید و هیچ نگفت.
ز من مبارزۀ صنف، کارگر چو شنید،
سیاه شد، لب خود را گزید و هیچ نگفت.
ز رنج کارگران خواجه را خبر کردم،
پیالۀ می خود سر کشید و هیچ نگفت.
به پیش شیخ گشودم کتاب لاهوتی،
برهنه پا سوی مسجد دوید و هیچ نگفت.
مسکو، سپتامبر ۱۹۲۳





