نگار سنگین دل
صفحه ی رخسار او که مه خجل میکند
واضح و روشن بود چه تا به دل می کند
غبار هستی من به باد غم میدهد
خاک وجود مرا ز گریه گل می کند
غمزدهٔ هستی او می کشدم بیگنه
لب شکربیز او ز خود بحل میکند
گر رقم قتل من رقیب صادر کند
نگار سنگین دلم زکین سجل می کند
دهکدهٔ ما کجا رخ چنین دلکشی
که خون به قلب بت چین و چگل می کند
عهد نمودم که دل به دلبران کم دهم
جمال او شیخ را عهد گسل می کند
اگر که قارون رود به خیل عشاق او
ورا را به مانند من زار و مقل می کند
صفحه ی رخسار او که مه خجل میکند
واضح و روشن بود چه تا به دل می کند
غبار هستی من به باد غم میدهد
خاک وجود مرا ز گریه گل می کند
غمزدهٔ هستی او می کشدم بیگنه
لب شکربیز او ز خود بحل میکند
گر رقم قتل من رقیب صادر کند
نگار سنگین دلم زکین سجل می کند
دهکدهٔ ما کجا رخ چنین دلکشی
که خون به قلب بت چین و چگل می کند
عهد نمودم که دل به دلبران کم دهم
جمال او شیخ را عهد گسل می کند
اگر که قارون رود به خیل عشاق او
ورا را به مانند من زار و مقل می کند





