عروسکیم و غریبانه در تو می نگریم
عجب زمانه به بازی گرفته یی ما را
دلم به پای خودش آمده به مسلخ تان
به حال خود بگذارید مرد تنها را
کتاب و دفتر و دیوان دگر به کارم نیست
به یک نظاره بسوزان تمام این ها را
عجب زمانه به بازی گرفته یی ما را
دلم به پای خودش آمده به مسلخ تان
به حال خود بگذارید مرد تنها را
کتاب و دفتر و دیوان دگر به کارم نیست
به یک نظاره بسوزان تمام این ها را
اسدالله عفیف باختری





