شگفت نیست اگر کتاب یادمانه های من
ترا به چینش جرقه های دور میبرد
شگفت نیست
اگر چکامه های من
حجاب سختباف لحظه خمودی ترا
به یک اشاره میدرد
من از تو با تو خوشترم
بساط خاطرات من
همایش بزرگ یادهای توست
تو سالهاست شکوه های مبهم صدای خویش را
در امتداد روشن ترانه های من
با آشکار گریه کرده ای
مرا بخوان
که جام هستی عطش تبار تو
به جرعه جرعه شعر من
پر از شراب میشود
مرا بخوان که بازهم
گرفته ای
که باز ابر های چشم رود گسترت
دم از بهار میزنند
ببار از تمام خود
ببار و با ترنم طویل واژه های من
به خاک سرد سینه ات
به نم نمک حیات ده
وآنگهی
به یک صغیر عشق من
جوانه زن، شکوفه کن، بهار شو
نادیا انجمن





