به طبل عزاداری بكوب و بزن شيپور
كه خفته مهی در خاك ، غنوده زنی در گور
زني كه هنرمندان ز بينش او مبهوت
زني كه سخندانان ز دانش او مسحور
زني جگرآور بود، اديب و سخنور بود
هميشه سراپا شوق، هماره سراپا شور
بزرگ ولي ساده، دلير ولي مظلوم
نژاده ولي خاكي، فتاده ولي مغرور
اگرچه جوان اما به ديده ي من، مادر
نماد پرستاري ولي به هنر مشهور
سپيدي گيسويش نه از سر پيري بود
هنر به سرش تاجي گذاشته بود از نور
درست نديديمش كه بود به ما نزديك
چو قله ولي پيداست كنون كه شد از ما دور
به اهل خرد گوييد ز خانه ي دانايي
جواهري از كف رفت شد آينه اي مستور
خوشا به سرانجامش كه در شب عاشورا
به اهل حرم پيوست “فرشته ي طائرپور”
افشين علا





