دارند جز سکوت چه راهی عقاب ها
وقتی کنند همهمه هر سو غراب ها
بر بادها گره زده اند آبروی خویش
دلخوش، که می وزند از آن سوی آب ها
چون چشمه در مقابل چشمیم و تشنگان
سرگشته می دوند به شوق سراب ها
آغوش مان گشاده چو موج است و ماهیان
از ما فراری اند به سوی حباب ها
روزی برند پی به صفامان چو آینه
کز ما به غیر نقش نماند به قاب ها
دوزخ به روز حشر ز ما شرم می کند
دیدیم چون ز جور حسودان عذاب ها
فرق میان گندم و جو می شود عیان
وقتی که آب ها فتد از آسیاب ها
ما را اگرچه زیر قدومیم مثل برگ
فردا ورق زنند میان کتاب ها…
افشين علا





