ساقه ي فردوس

ساقه ي فردوس

مرگ با داغ جوان می خواست مغلوبت ببيند
شعله ور شد درد تا ای مرد! مرعوبت ببيند

غم نمی دانست بر مي خيزی از آتش چو عنقا
گرچه در ويرانه ای سوزان و مخروبت ببيند

شاعران را با رسولان نسبتی ديرينه باشد
زين سبب می خواست حق تا صبر ايوبت ببيند

گر چو ابراهيم، جانت منجنيق ماتمی شد
عالمی را در گلستان خواست مجذوبت ببيند

فهم در كامت نجويد جز دم گرم مسيحا
وهم بر دار بلا هرچند مصلوبت ببيند

ميرشكاكا! اميرالمؤمنين می خواست بی شك
در شمار كشتگان خویش محسوبت ببيند

چون غلام حضرت صديقه ای، از داغ زهرا
شمه ای می خواست در قلب پرآشوبت ببيند

چون ثناگوی حسينی، خواست سالار شهيدان
در بغل، رخساره‌ی فرزند محبوبت ببيند

در زمين نامت زبانزد بود، طالع خواست گردون
بعد از اين در صفحه‌ی افلاك، مكتوبت ببيند

در طريقت خواست چندی چون جلال الدين محمد
بيخود از هجر صلاح الدين زركوبت ببيند

از درخت قامتت گر شاخه ای چيد، ای قلندر!
ساقه ای می خواست در فردوس، از چوبت ببيند

پير كنعان يا عزيز مصر؟ توفيری ندارد
بوده ای يك چند يوسف، خواست يعقوبت ببيند!

افشين علا

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *