تازگی ها دفترم خالیست
شعر ها دیگر سراغم را نمی گیرند
واژه هایم لال
سطرها آب دهان مرده را مانند
خودنویسم گرچه مالامال
جوهرم خالیست
چون که جای مادرم خالیست…
صبح ها در ازدحام این همه آدم
سایه های روشن و خاموش
این همه چشم و دهان و گوش
باز هم حس می کنم دور و برم خالیست
چون که جای مادرم خالی ست…
ظهر ها در خانه همچون روح سرگردان
می کشم هر سو سرک، چیزی نمی یابم
گاه می گریم
گاه می خوابم
گاه گاهی شانه هایم می شود سنگین
رفته شاید دخترم باز از سر و کول پدر، بالا
یا نه، شاید ضربهی دست زنم باشد
خسته از پرسیدن حالم
هم ز پاسخ های سربالا
یک نفر گاهی به دستم استکانی می دهد
می نوشمش، شاید
چای تلخی یا شرابی خوشگوار است این
سایه ای بر سفره می لغزد
می خورم، شاید ناهار است این
بعد از آن وا می روم بر صندلی، اما
صندلی از پیکرم خالیست
چون که جای مادرم خالیست…
عصرها، تکرار یک کابوس:
در حیاط پشت خانه، روی رخت آویز
چادری در باد می رقصد
یک نفر در گوش من می خواند این آواز:
“مادرت را باد با خود برد…”
می گریزم تا نگوید باز
می خزم کنج اتاق خالی مادر
گنجه را وامی کنم، بو می کشم یکسر
خیره گشته عینکش بر من:
“آمدی فرزند؟
چشم من روشن!”
عینکش را می کشم بر دیده، پنهانی
کفش هایش را به روی لب
جانمازش را به پیشانی
گنجه را می بندم و سر می نهم بر تخت
هق هقم را در لحافش می کنم پنهان
عطر اندامش دلم را می چلاند سخت
سر که برمی دارم از بالین
خنده ام می گیرد از تصویر خود در قاب آیینه:
نیمی از من هست، نیم دیگرم خالیست
چون که جای مادرم خالیست…
شب که جادوی نوازش یا فریب قرص خواب آور
خواب را در چشم هایم می کند جاری
آن دم آخر
لحظه ی پایان بیداری
باز یادم هست: مادر نیست!
رفته و تا عمر دارم بالش زیر سرم خالیست
چون که جای مادرم خالیست…
نیمه های شب، دم کابوس هایم گرم!
که رها می سازدم از چنگ رویاها
-خواب مادر داشتن خوب است، امّا سر ز خوابی این چنین برداشتن، دشوار-
سخت بیزارم من از نیرنگ رویاها
چون که وقتی چشم ها را می گشایم باز
پوستی می بینم از خود مانده بر تختم
لاشهی تن مانده اما جای من در بسترم خالیست
چون که جای مادرم خالیست
چون که جای مادرم خالیست…
افشين علا





