عمری ميان نقشهی جغرافی
درياچهی اروميه را ديدم
امروز فرصتی شد و از نزديك
دور و برش به هروله چرخيدم
ديدم از آن جواهر نيلی فام
تنها نمك به جای نگين مانده
انگار بر اروميه زخمی ژرف
چون سالكی به روی جبين مانده
درياچه كو؟ كه دخترک خورشيد
بر زلف خويش شانه زند در آب
درياچه كو؟ كه شب همه شب در آن
با ناز روی خود نگرد مهتاب
درياچه كو؟ كه خيل فلامينگو
تور عروس بر سرش آويزند
شب ها ستارگان به تماشايش
آيند و نقل و سكه بر او ريزند
درياچه كو؟ كه گلهی آهوها
از هر طرف رسند به استقبال
بگشايد او چو مادرشان آغوش
با موج های آبی مالامال
درياچه كو؟ كه ديدهی كشتی بان
روشن شود به اسكله چون فانوس
درياچه نه! كه مادر فيروزه
درياچه نه! كه دختر اقيانوس
داغی كه زد اروميه بر جانم
عمری برای سوختنم كافیست
ديگر به جای آبی درياچه
زخمی به روی نقشهی جغرافیست
فردا كه از اروميه باز آيم
از من مخواه خاطره يا سوغات
غير از نمك به زخم تو پاشيدن
چيزی نبود صحبت من هيهات…
افشين علا





