اگرچه بزم خدا جاي اشك و زاري نيست
پس از تو چاره ي من غير بي قراري نيست
پس از تو هيچ گلي نيست در جهان، خوشبو
چراكه عطر حضورت به خانه جاري نيست
كسي كه داغ جوان ديده است مي داند
كه هيچ زخم شبيه فراق، كاري نيست
ز قلب و ديده ملولم كه هر دو را با من
از اين به بعد سر اتحاد و ياري نيست
بدون قامت سروت بدون رايحه ات
نسيم دلكش نوروز هم بهاري نيست
چرا به دشت و دمن رو كنم كه از تو اثر
به دشت و مزرعه و بيشه و صحاري نيست
از آن زمان دل من ريش شد كه بر بالين
طبيب گفت كه جاي اميدواري نيست
تو مثل آينه بودي زمين نه جاي تو بود
چرا كه سينه ي دنيا ز كينه عاري نيست
سپيد گشته اگر مويم از فلك چه فغان؟
كه كار چرخ به غير از سياه كاري نيست
افشين علا





