چون قله، در اوج و خاموش
با ابر غربت، هم آغوش
كوهند پوشيده از برف
همچون يلان كفن پوش
آتشفشان هاي آرام
اما پر از غرش و جوش
از خصم بر گرده، خنجر
بار غم دوست، بر دوش
هم ضامن كاروان ها
هم مأمن بانگ چاووش
هشيار و آگه ز اسرار
بر خلق، اما خطاپوش
ما غافل اما جهاني
بر عزم شان گشته مدهوش
از بيم آنان به سوراخ
بس مارها خفته چون موش
فرعونيان كرده مبهوت
بس ساحران برده از هوش
در عرش، هر سو زبانزد
بر فرش، اما فراموش
حتي ندارند نامي
تا گويم آهسته در گوش
گمنام، گمنام، گمنام
خاموش، خاموش، خاموش…
افشين علا





