احاطه ام كن

احاطه ام كن

احاطه ام كن چنان كه آتش چو بر درختان شراره بندد
ز باد و باران زبانه گيرد، ز هر طرف راه چاره بندد

احاطه ام كن چنان كه دريا كشد به گرداب ريشخندي
غريق كشتي شكسته را چون دخيل بر تخته پاره بندد

احاطه ام كن چنان كه توفان چو قصد زير و زبر نمايد
به دامن صخره گل بريزد، به پاي گل، سنگ خاره بندد

احاطه ام كن چنان كه شيري به رسم بازيچه، صيد خود را
رها كند، ره بر او ببندد، رها كند، ره دوباره بندد

احاطه ام كن چنان كه مادر، دمي رود چون قرارش از كف
ره نفس بر گلوي طفلش ز بوسه ي بي شماره بندد

احاطه ام كن چنان كه شعري چو از جنون پشتوانه گيرد
زبان تشبيه را بدوزد، دريچه بر استعاره بندد

احاطه ام كن چنان حرامي كه در شبيخون بي امانش
ز كارواني كه خفته در خود، پياده گيرد، سواره بندد

احاطه ام كن چنان كه مرگي به ناگهان چون ز در درآيد
زبان و دستان و ديدگان را به ناگه از يك اشاره بندد

احاطه كن عشق! همچنانم ببر به آن سمت بيكرانم
كه عنكبوت فلك به جانم كمند تار از ستاره بندد…

افشين علا

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *