غنچه را دور از لب لعلت دل از گلشن گرفت

غنچه را دور از لب لعلت دل از گلشن گرفت بی‌رخت گل، گونه از رخسار زرد من گرفت کاشکی یک لحظه سودای مرا کردی علاج…

Continue Reading...

غیر زلف او که دوشادوش آن رو می‌رود

غیر زلف او که دوشادوش آن رو می‌رود سایه با خورشید کی پهلو به پهلو می‌رود! چون توانم رفت در کویی که هر روز آفتاب!…

Continue Reading...

فانوسِ شمع کشتة دل شو نهان بسوز

فانوسِ شمع کشتة دل شو نهان بسوز خاموش چون شرار دل سنگ، جان بسوز تا سایة غرور نیفتد ترا به سر بال هما به مجمرة…

Continue Reading...

فریب جنّتم در عشق کی مغرور می‌سازد

فریب جنّتم در عشق کی مغرور می‌سازد کجا بی‌طاقتی با وعده‌های دور می‌سازد چسان حسرت‌کش کویش به جنّت می‌شود راضی! هماغوش خیال او کجا با…

Continue Reading...

قاصد بی‌غم کجا شرح ملالم می‌کند

قاصد بی‌غم کجا شرح ملالم می‌کند نامه هم کی رفع وسواس خیالم می‌کند پیکر کوه آب می‌گردد ز شرح درد من کی تنک رویی چو…

Continue Reading...

قدر درویشی نمی‌دانی به سلطانی گریز

قدر درویشی نمی‌دانی به سلطانی گریز ذوق جمعیّت نداری در پریشانی گریز در سلوک فقر وحشت را به الفت جنگ نیست ظاهر آمیزش طلب می‌باش…

Continue Reading...

قدر سنبل بشکند چون واکند گیسوی خویش

قدر سنبل بشکند چون واکند گیسوی خویش نرخ جان بندد چو آرایش نماید موی خویش سر به گردون از چه رو ساید ز خوبی آفتاب…

Continue Reading...

قدم از بار محنت برنخیزد

قدم از بار محنت برنخیزد محبّت هم ازین کمتر نخیزد به دل تخم هوش کشتم نشد سبز بلی دانه ز خاکستر نخیزد ز دامنگیری خاکش…

Continue Reading...

کار دلم در شکنج زلف تو تنگ است

کار دلم در شکنج زلف تو تنگ است همچو مسلمان که در دیار فرنگ است در ره عشقت ز طعنه باک ندارد این دل چون…

Continue Reading...

کارگر نیست به غم تیشة اندیشة ما

کارگر نیست به غم تیشة اندیشة ما خورد ای کاش همان بر سر ما تیشة ما نخل ما بار ترقی ندهد پنداری که به فولاد…

Continue Reading...