در آستین مژهام طرح گلستان دارد
در آستین مژهام طرح گلستان دارد به شاخ نالة من بلبل آشیان دارد به نیّت سگ آن کو تنم به خود بالید چه همت است…
در جامة خوبی چه بلا حور سرشتی
در جامة خوبی چه بلا حور سرشتی چون بند قبا باز کنی طرفه بهشتی هر کس که کند عیب کسی عیب سرشت است جز زشت…
در خشک و ترِ طاعت ما چشم تری نیست
در خشک و ترِ طاعت ما چشم تری نیست گر زاهدی خشک نه دامان تری نیست آشفتگی طّرة او بیسببی نیست گویا به پریشانی دلهاش…
در خواب خمار آن چشم دایم ز شراب او
در خواب خمار آن چشم دایم ز شراب او چشم همه شب تا روز بیدار ز خواب او تیغ تو و ما هر دو از…
در دل ز بس به عشق تو غمها شود لذیذ
در دل ز بس به عشق تو غمها شود لذیذ ترسم به کام من غم دنیا شود لذیذ در دادهایم تن به جفاهای روزگار دشمن…
در دلم نیست به جز عهد تو پیمان کسی
در دلم نیست به جز عهد تو پیمان کسی چند بیداد کنی بر دلم ای جان کسی کفر را سلسله جنبان مشو از بهر خدا…
در دیار دل که کس جز حسن جولانی نداشت
در دیار دل که کس جز حسن جولانی نداشت عشق غیر از ناتوانی مردِ میدانی نداشت عشرت بیطالعان هرگز تمام اجزا نبود دامنی گر داشت…
در ره او هر دو عالم را به یکدیگر زدم
در ره او هر دو عالم را به یکدیگر زدم نه فلک را درنوردیدم که دامن بر زدم بر در دولت سرای یأس رفتم شب…
در شب غم همدمم جز آه بیتأثیر نیست
در شب غم همدمم جز آه بیتأثیر نیست همزبانی بیتوام جز نالة شبگیر نیست مو به مو پیغام مژگان ترا گوید به دل از تو…
در شمار کوی جانان کعبه را که دیدهایم
در شمار کوی جانان کعبه را که دیدهایم خاک راهش را به چشم آب زمزم دیدهایم ما سیهبختان غم، آیینة آب حیات در سواد تیرهروزیهای…





