خواهم که نشینم خوش برطرف گلستانی
خواهم که نشینم خوش برطرف گلستانی چون چین سر زلفی با جمع پریشانی هر جا که پریشانیست دارد بدلم پیوند مانند گره کافتد بر زلف…
خوبان که شوخی مژه از تیر بردهاند
خوبان که شوخی مژه از تیر بردهاند طرح نگاه از دم شمشیر بردهاند صد ره شکست رنگ و نیامد به رو، ز بیم این قوم…
خوبرویان چون نظر بر رخ هم بگشایند
خوبرویان چون نظر بر رخ هم بگشایند بیم آنست که آیینه ز هم بربایند دردمندان وی از درد، غمش میطلبند بلبلانش همه از نالة هم…
خود را به ناز آن بت طنّاز دادهایم
خود را به ناز آن بت طنّاز دادهایم صد ملک دل به غارت یک ناز دادهایم در راه عشق عافیت از ما مجو که ما…
خورشید بر فروزد از آتش تب عشق
خورشید بر فروزد از آتش تب عشق مهتاب روی سازد در ظلمت شب عشق در کاسة سر عقل هفت آسمان زند چرخ چون جرعه ریز…
خوش آن که دست به دست سبوی میباشم
خوش آن که دست به دست سبوی میباشم چو دیده باز کنم رو به روی می باشم چرا خورم غم روزی چو میتوانم کرد که…
خوش آنکه از سفر آن غمگسار باز آید
خوش آنکه از سفر آن غمگسار باز آید که عمر رفته به امیّد یار باز آید بهار رفت ز گلزار عیش ما بی تو خوش…
خوش آنکه بلبل ما نغمهسنج باغ تو بود
خوش آنکه بلبل ما نغمهسنج باغ تو بود کسی که بر سر ما جای داشت داغ تو بود نشان کوچة تاریک طرّة تو نیافت نسیم…
خوش آنکه رویت بینم و در روی تو حیران شوم
خوش آنکه رویت بینم و در روی تو حیران شوم تو بر رخم خندان شوی من از غمت گریان شوم آن قدّ رعنای ترا هر…
خوش به کام همه در ساختهای یعنی چه
خوش به کام همه در ساختهای یعنی چه عشوه را در به در انداختهای یعنی چه جز دلم کز دل بیرحم تو کینش نرود دل…





