چون به یاد زلف او اندیشه آرایی کنم
چون به یاد زلف او اندیشه آرایی کنم تارهای آه را بر لب چلیپایی کنم شد چهل سالم به غفلت در مسلمانی بس است اربعینی…
چون به یاد زلف او زلف غم افشان میکنم
چون به یاد زلف او زلف غم افشان میکنم میکشم آهیّ و عالم را پریشان میکنم گلستان بیروی او بر من جهنم میشود من که…
چون خوی دلبران ز عتابم سرشتهاند
چون خوی دلبران ز عتابم سرشتهاند همچون تبسّم از شکرابم سرشتهاند شیخم ولیک شوخی طفلانه میکنم کز رنگ و بوی عهد شبابم سرشتهاند تا نالة…
چون شوقم از اضطراب محظوظ
چون شوقم از اضطراب محظوظ چون عشق ز پیچ و تاب محظوظ ناگشته کتان نمیتوان شد از صحبت ماهتاب محظوظ در دیدة ما نگیرد آرام…
چون در آیینه نظر آن مه دیرینه کند
چون در آیینه نظر آن مه دیرینه کند خال را مردمک دیدة آیینه کند چه توقّع دگر از عمر، جوانی چو نماند شنبة ما چه…
چون غنچهام دلی است ولی کار بستهتر
چون غنچهام دلی است ولی کار بستهتر خون گشته تر ز غنچه و زنگار بستهتر شیرازه بگسلم چو گل از ننگ تا به کی! چون…
چون صبا از گل تو بو گیرد
چون صبا از گل تو بو گیرد اول از خون دل وضو گیرد شانه هر شب حساب دلها را از سر زلف مو به مو…
چون کند میل سواری در قبال نیمرنگ
چون کند میل سواری در قبال نیمرنگ دشت را گلگون کند از جلوههای نیمرنگ پرتو آن روی گلگون سیر رنگش میکند ماه من هر گه…
چون مُهر لب به شکوة آن تندخو شکست
چون مُهر لب به شکوة آن تندخو شکست رنگ حیا به چهرة محجوب او شکست دل کرد آرزو که ببوسد لبش به خواب صد جا…
چون گل به چمن خنده دمادم نفروشی
چون گل به چمن خنده دمادم نفروشی یک غنچه تبسم به دو عالم نفروشی در کوچة ما جنس دوا سخت کسادست با داغدلان جلوة مرهم…





