چه سازم دست دردی دامن جانم نمیگیرد
چه سازم دست دردی دامن جانم نمیگیرد که امید دوا در یاد درمانم نمیگیرد به راه کوی او یک دم ز ضعف پا نمیافتم که…
چه شد بازم که زخمم باج از مرهم نمیگیرد
چه شد بازم که زخمم باج از مرهم نمیگیرد دماغم جام خوشحالی ز دست جم نمیگیرد چه حال است اینکه حسرت را دماغ آشفته میبینم…
چه ز نظّاره برد دیده که حیرانش نیست؟
چه ز نظّاره برد دیده که حیرانش نیست؟ به چه دل جمع کند آنکه پریشانش نیست؟ حیرت صورت دیوار چنین میگوید که درین خانه کسی…
چه شد که عشوه دگر مست خویشتنداریست
چه شد که عشوه دگر مست خویشتنداریست کرشمه صید فریبی نگاه پرکاریست بلا به چین سر زلف غمزه زندانیست اجل به سایة مژگان ناز زنهاریست…
چه کنم صلح کسی جنگ و ستیز تو که خوبست
چه کنم صلح کسی جنگ و ستیز تو که خوبست چشم آمیزشم از کیست گریز تو که خوبست بگشا بند قبا منتظر شام چرایی صبحدم…
چهرة صاف بلا زلف سیه فام بلا
چهرة صاف بلا زلف سیه فام بلا کی کند عیش کسی، صبح بلا، شام بلا گهی آشفتة خطّم، گهی آزردة خال به چه دل شاد…
چو بینم کبک، یادم جلوة دلدار میآید
چو بینم کبک، یادم جلوة دلدار میآید که هر گه در خرام آید بدین رفتار میآید نگاهم جیب و دامن پر گل از رخسار او…
چو بلبل خاطرم از گفتن بسیار نگشاید
چو بلبل خاطرم از گفتن بسیار نگشاید زبان بستم که قفل سینه از گفتار نگشاید ز دین برگشته را از کفر هم کامی نشد حاصل…
چو جوهر بر دم شمشیر او دادم دل خود را
چو جوهر بر دم شمشیر او دادم دل خود را به یمن تیغ او آخر گشودم مشکل خود را نه چشم زخم برقی شد نه…
چو دادند اختیار کل قضا را
چو دادند اختیار کل قضا را غم دوران حوالت کرد ما را کواکب را به گردون کرد تقدیر به خاکستر نشاند این دانهها را ز…





