بس که نالیدم نه قوّت ماند در من نه نفس
بس که نالیدم نه قوّت ماند در من نه نفس مردم، ای فریادرس آخر به فریادم برس نارسا جان بر لبم از نارسائیهای اوست یک…
بستم ز چارگوشة عالم نگاه را
بستم ز چارگوشة عالم نگاه را تا دیدم آن دو گوشة چشم سیاه را فرقی میان روز و شب خود نکردهایم تا فرق کردهایم سپید…
بستر گرمی تنم را همچو شمشیر تو نیست
بستر گرمی تنم را همچو شمشیر تو نیست بالش نرمی دلم را چون پر تیر تو نیست عشق میداند که عاشق را به ناکامی خوش…
بسکه آرام از نگاهش بیمحابا میپرد
بسکه آرام از نگاهش بیمحابا میپرد رنگ از رخسارة مرغان دیبا میپرد در محیط عشقم از بیم خطرناکی چه باک کشتی شوقم به بال موج…
بسکه افسردگی از هجر تو شد پیشة ما
بسکه افسردگی از هجر تو شد پیشة ما کان یاقوت بود بیتو رگ و ریشة ما تا نباشد به نظر چهرة افروختهای خون معنی نزند…
بسکه کردم داد از آن بت قوّت دادم نماند
بسکه کردم داد از آن بت قوّت دادم نماند آنقدر فریاد ازو کردم که فریادم نماند هر چه جز یاد دهان او فراموش منست بسکه…
بسی بگریستم کان شوخ را تندی ز خو بردم
بسی بگریستم کان شوخ را تندی ز خو بردم ز سیل گریة بیاختیار آبی به جو بردم به تحریک هزار اندیشه آه نارسایی را ز…
بعد ازین ای دل تلاش مهر هر ناکس مکن
بعد ازین ای دل تلاش مهر هر ناکس مکن بس ترا آنها که کردی، بیش ازین زین پس مکن عبرت از من گیر و از…
بعد هزار غم اگر عشرتی آرزو کنم
بعد هزار غم اگر عشرتی آرزو کنم خون جگر فشانم و در گلوی سبو کنم سوزن خار خار غم آمده در کفم کجاست رشتة راهِ…
بغل بر هم نمیآید ز ذوق آن برو دوشم
بغل بر هم نمیآید ز ذوق آن برو دوشم چه حسرتها به بر دارد خوشا اقبال آغوشم من از یاد تو نادانسته هم بیرون نیارم…





