آیینه از عکس رخ یارم گلستان میشود
آیینه از عکس رخ یارم گلستان میشود اندیشه از یاد لبش لعل بدخشان میشود من بلبل آن غنچة نشکفتهام کز خرّمی هر گه تبسّم میکند…
با این همه گلها که عیانست درین باغ
با این همه گلها که عیانست درین باغ من بلبل آن گل که نهانست درین باغ یک جلوه نمودی و قرار از همه کس رفت…
با تو هر شب لب از آب زندگانی تر کنم
با تو هر شب لب از آب زندگانی تر کنم روز چون شد زندگی را خاک غم بر سر کنم تیرهبختیهای من گر پرتو اندازد…
با وجود ضعف کی ما را کس از جا برده است
با وجود ضعف کی ما را کس از جا برده است جادویها کرده زلفش تا دل ما برده است دشت عمری از لگدکوب جنون آسوده…
با یاد تو کونین فراموش توان کرد
با یاد تو کونین فراموش توان کرد گر ز هر دهی باده صفت نوش توان کرد حیف است که در گردن حور افکندش کس دستی…
باز با عشق تو محکم میکنم پیمان خویش
باز با عشق تو محکم میکنم پیمان خویش آتشی میافکنم در دین و در ایمان خویش منّتی دارم که درد من نمیداند کسی ورنه میکُشتند…
باز با مژگان ما سیلاب عهدی تازه بست
باز با مژگان ما سیلاب عهدی تازه بست کوتوال چرخ از آهم در دروازه بست صرصر آسودگی بازم پریشان کرده بود گردباد عشق اجزای مرا…
باده از ابر خورد فصل بهاران گل سرخ
باده از ابر خورد فصل بهاران گل سرخ که برافروخته چون لالهعذاران گل سرخ گل به دامن کندم اشک که از دولت عشق مژدهام ابر…
باز دارد عشق در آغوش بیهوشی مرا
باز دارد عشق در آغوش بیهوشی مرا غم مهیّا میکند اسباب مدهوشی مرا با زبان بیزبانی میکنم تقریر شوق کرده ذوق گفتگو سرگرم خاموشی مرا…
باز در دل دود آه شعله ور پیچیدهام
باز در دل دود آه شعله ور پیچیدهام دوزخی در تنگنای یک شرر پیچیدهام کردهام گرداب را فوّارة صد گردباد بسکه اشک و آه را…





