مرا اگر تو ندانی حبیب می داند
مرا اگر تو ندانی حبیب می داند دوای درد دلم را طبیب میداند صفیر ما نشناسی،که زاهد خشکی لسان فاخته کبک نجیب می داند شراب…
مرا با روی تو پیوسته روییست
مرا با روی تو پیوسته روییست زیانی نی، که از وجه نکوییست هوس دارم که در پایت بمیرم بعالم هر کسی را آرزوییست ز شوق…
مرا پیوند او پیوند جانست
مرا پیوند او پیوند جانست دریغست آن جمال از ما نهانست نگوییم جان ما تنها چه باشد؟ نه تنها جان، که او خود جان جانانست…
مرا چون عاشقی دارالامانست
مرا چون عاشقی دارالامانست دلم با دوست سر بر آستانت ز «سبحان الذی اسری » بمقصود همه ره کاروان در کاروانست همه گم کرده اند…
مرا گر اندرون پر نار باشد
مرا گر اندرون پر نار باشد ز عشق آن بت دلدار باشد دلم در عشق بگریزد قیامت در آن وقتی که دارا دار باشد زبون…
مرا سودای او دیوانه دارد
مرا سودای او دیوانه دارد خراب ومست آن جانانه دارد نمی دانم چه شانست این که دایم سواد زلف او در شانه دارد؟ چنان مستان…
مرا نور یقین همراه جانست
مرا نور یقین همراه جانست سرم با دوست سر بر آستانست مرا گوید میان درد و غم باش معین شد که سری درمیانست ز حد…
مرا یاریست، اندر گاه و بیگاه
مرا یاریست، اندر گاه و بیگاه چو ساغر همدم و چون سایه همراه ازین نزدیک تر نزدیک نبود دم از دوری مزن در قرب درگاه…
مرآت اوست جمله ذرات کاینات
مرآت اوست جمله ذرات کاینات «یا عاشقین، قوموا، حیوا علی الصلات » در کوی عشق او بادب رو، که گفته اند در طور عاشقی حسناتست…
مرا هوای تو اندر میانه جانست
مرا هوای تو اندر میانه جانست مگو حکایت سامان، چه جای سامانست؟ اگر ز جام تو جانم بجرعه ای برسد هزار جور و ملامت کشیدن…





