با آنکه دلم از غم هجرت خونست
با آنکه دلم از غم هجرت خونست شادی بغم توام ز غم افزونست اندیشه کنم هر شب و گویم یارب هجرانش چنین است وصالش چونست
با روی تو دی ماه بهار است مرا
با روی تو دی ماه بهار است مرا وز دو لب تو شکر شکار است مرا تا ایزد پشت و بخت یار است مرا جز…
با چشم و لبت شرنگ و شکّر بینم
با چشم و لبت شرنگ و شکّر بینم با زلف و رخت عقیق و عنبر بینم هر روز مَلاحَتیت دیگر بینم آرام دلم به وصلت…
با من ز قضای بد برآشفت دیار
با من ز قضای بد برآشفت دیار آرام دلم یکی و خصمان بسیار درمانده تر از من اندر آفاق بیار مظلوم ز روزگار و مهجور…
بادامِ تو گاهِ غمزه لشگر شکند
بادامِ تو گاهِ غمزه لشگر شکند یاقوت تو گاه بوسه شکّر شکند بهتر خرد آن ترا که بهتر شکند گوهر بخرد هرآنکه گوهر شکند
بالات بود بسان سروان بهشت
بالات بود بسان سروان بهشت با خال تو خال حور فردوسی زشت رضوان که همی عنبر زلف تو سرشت یک نقطه همی چکید و بستوده…
بر شاخ گل دولت تو خار نماند
بر شاخ گل دولت تو خار نماند جز بخت تو هیچ بخت بیدار نماند مر دانش را جز از تو بازار نماند جز داشتنِ مُلک…
بر چرخ جوانمرد شبیخون کردن
بر چرخ جوانمرد شبیخون کردن چون خون علی بقصد صدخون کردن انکار بتوحید فلاطون کردن بهتر ز خلاف میر فضلون کردن
برداشت بت من از سر آن چتر سیاه
برداشت بت من از سر آن چتر سیاه زان پس که دل سپاه بس برد ز راه عمدا بر صوفیان شد آن شمع سپاه تا…
بسپرد بپای ناکسان دهر مرا
بسپرد بپای ناکسان دهر مرا تا کرد مجال یادشان قهر مرا با دیدن تو نوش شود زهر مرا ور نه نبدی جای در این شهر…





