ای دل صنمی برده قرار من و تو
ای دل صنمی برده قرار من و تو آشفته چو زلف اوست کار من و تو بگداخته کوه از تف آه من و تو گریان…
ای دوست بیا تا ره دیگر گیریم
ای دوست بیا تا ره دیگر گیریم وآزار و جفاها ز میان برگیریم یکدیگر را خود به بر اندر گیریم کینه بنهیم و صحبت از…
ای دوست مرا به دشمنان دادی تو
ای دوست مرا به دشمنان دادی تو وز مهر و هوای دشمنان شادی تو گر زینت بتخانه نوشادی تو یکباره ز چشم من بیفتادی تو
ای زلف تو از رخان من پرچین تر
ای زلف تو از رخان من پرچین تر وز خون دو چشم من رخت رنگین تر هر روز دل افروزتر و شیرین تر هر روز…
ای زهره جبین نیست چو رخسار تو ماه
ای زهره جبین نیست چو رخسار تو ماه نه تیره شبی به سان زلف تو سیاه خط تو دمید و شد تبه، حُسنِ رُخَت از…
ای شاه چو کردگار بگشاد ترا
ای شاه چو کردگار بگشاد ترا در ملک بقای جاودان داد ترا سلطان که بنیکوئی کند یاد ترا منشور به امر او فرستاد ترا
ای شاه نخستین سفرت میمون باد
ای شاه نخستین سفرت میمون باد هر روز یکی حصن حصینت افزون باد خصمان ترا دیده و دل پر خون باد وز باده همیشه روی…
ای طره تو ز مشگ و از عنبر به
ای طره تو ز مشگ و از عنبر به روی تو ز ماه و قدت از عرعر به گر قامت من چو زلف تو چنبریست…
ای عالم علم جاودان از درگاه
ای عالم علم جاودان از درگاه دربان ملک مرا براند از درگاه چون قصد سلام داشتم چندین راه از بهر سلام کرده ام چندین گاه
ای کام دل من و بلای حوران
ای کام دل من و بلای حوران روی تو می و چشم تو از مخموران مژگانت همی کین کشد از مهجوران چون تو ناید نیز…





