از بهر تو گنج خویشتن پالودم
از بهر تو گنج خویشتن پالودم پالودم گنج و دردِ دل بزدودم هر چند ترا جز از وفا ننمودم یک روز نکردی به وفا خشنودم
از دوستی تو جز ندامت ناید
از دوستی تو جز ندامت ناید بر تو ز بهی همی علامت ناید از داروی بیمار سلامت ناید از تو ببرم که جز ملامت ناید
از دیده میان رود خونم بی تو
از دیده میان رود خونم بی تو گوئی که به آتش اندرونم بی تو از فکرت خویشتن برونم بی تو ای دوست بیا ببین که…
از طعنه و قول دشمن ای مهر گسل
از طعنه و قول دشمن ای مهر گسل جز باد دگر هیچ نیاید حاصل گر طعنه او مرا بگرداند دل اندود توان چشمه خورشید به…
از کبر دلا دست بعیوق مزن
از کبر دلا دست بعیوق مزن لافی که زنی ز دست معشوق مزن افتادهٔ هجرانی گوئی که نیَم ای دل به هزیمت اندرون بوق مزن
از هجر تو ابر چشم باران ریز است
از هجر تو ابر چشم باران ریز است بر جان و دلم غم تو آتش بیز است هجر تو بلا فزا و شور انگیز است…
افتادم در دام بتی سیم اندام
افتادم در دام بتی سیم اندام وز صحبت او دلم رسیده است بکام تا من بزیم مرا تمام است خوشی گر دلبر من به سر…
افکنده و کنده است آن شمع سرای
افکنده و کنده است آن شمع سرای افکنده کمند و کنده بدخواه ز جای نوشیده و پوشیده و اِستاده بجای پاشیده شبه بر گل و…
اقبال و مراد و کامرانی داری
اقبال و مراد و کامرانی داری بر بخت بلند مهربانی داری پیروزی و فر آسمانی داری کام و دل و دولت و جوانی داری
آن بت که بهین لفظ بود دشنامش
آن بت که بهین لفظ بود دشنامش از حسن و لطافتست هفت اندامش آن بد که نمود بنده را بادامش بنمود بجنگ هفتخوان هم نامش





