چه نویسم و چه گویم،‌ صفت نگار خود را

چه نویسم و چه گویم،‌ صفت نگار خود را به زبان چگونه آرم، غم روزگار خود را بزنم نوا چو بلبل،‌ بکشم خروش و غلغل…

Continue Reading...

چو باد گر ز سر کوی یار خواهم رفت

چو باد گر ز سر کوی یار خواهم رفت به سوی روضهٔ رضوان چه کار خواهم رفت مرا ز روز شمار ای فقیه کم ترسان…

Continue Reading...

چو چشمت هیچ آهوئی ندارد

چو چشمت هیچ آهوئی ندارد که چشمت هیچ آهوئی ندارد خجل شد از گل روی تو لاله‌ که رنگی دارد و بوئی ندارد از آن…

Continue Reading...

چو خط بر من کشیدی چشم دارم

چو خط بر من کشیدی چشم دارم که برگیری و خوانی ماه‌وارم مرانم سرزده چون خامه از پیش که سر برخط فرمان تو دارم ز…

Continue Reading...

چو دید روی تو دیده نظر نگاه نداشت

چو دید روی تو دیده نظر نگاه نداشت ز ره برفت دل من که رو به راه نداشت بریخت خون دلم ترک چشم تو به…

Continue Reading...

چو خیال گشتی ای تن، خبری ده از میانش

چو خیال گشتی ای تن، خبری ده از میانش چو غبار گشتی ای سر، بنشین بر آستانش چو در آتشی تو ای جان، ز لبش…

Continue Reading...

چو ساقی خام خم در جام جم ریخت

چو ساقی خام خم در جام جم ریخت تو گفتی آب با آتش در آمیخت کُمیت باده جون در گردش آمد سمند عقل همچون باد…

Continue Reading...

چو شاه عشق ظفر یافت بر ولایت دل

چو شاه عشق ظفر یافت بر ولایت دل قماش خانه سبیل است و خون بنده بحل حدیث شوق نگویم چرا که کسوت عشق میان عاشق…

Continue Reading...

چو عشقت چنگ غم در جان من زد

چو عشقت چنگ غم در جان من زد دل از شادی روان جان داد و تن زد من اول رهبر اسلام بود به آخر قول…

Continue Reading...

چو گرد در رهت افتاده‌ام که برخیزم

چو گرد در رهت افتاده‌ام که برخیزم به دامن تو ازین رهگذر در آویزم نظر به قد تو دارم که فتنه از بالاست چو لاف…

Continue Reading...