با زلف بی‌قرار تو آرام کرده‌ایم

با زلف بی‌قرار تو آرام کرده‌ایم روز حیات خویش بدو شام کرده‌ایم هرگه که داد ساقی عشق تو دُرد درد دل‌ها کباب و کاسهٔ سر…

Continue Reading...

با گل سخن جمال او رفت

با گل سخن جمال او رفت گل را همه رنگ و بو رفت سروش چو بدید بر لب جوی آب رخ او چو آبِ جو…

Continue Reading...

با هوس بیگانه گردد هر که با عشق آشناست

با هوس بیگانه گردد هر که با عشق آشناست عشق را ره در دلی باشد که خالی از هواست عاشقا خود را رها کن، جانب…

Continue Reading...

با وصل گل رسیدن بلبل نمی‌تواند

با وصل گل رسیدن بلبل نمی‌تواند لطفی کند مگر باد، بوئی به او رساند بر هر ورق چمن را، بی حرف ماجرائی‌ست کو عاشقی چو…

Continue Reading...

باد صبح از بوی زلفت بیقراری می‌کند

باد صبح از بوی زلفت بیقراری می‌کند می‌رود در خاک کویت جان سپاری می‌کند می‌کند مشک تتاری بوی از زلف تو وام زلف تو خون…

Continue Reading...

باده در عشق بار غمخواریست

باده در عشق بار غمخواریست با صبا باد هر کجا یاریست زاهد و زهد و ما و قلاشی میل هر کس به جانب کاریست فارغ…

Continue Reading...

ببین به دیدهٔ ما، روی خویشتن یارا

ببین به دیدهٔ ما، روی خویشتن یارا که حکم آینه شد، آب دیده ما را تو سرو ناز منی، سر چه می‌کشی از ناز گذر…

Continue Reading...

بارها فکر کرده‌ایم بسی

بارها فکر کرده‌ایم بسی بی کسان را به جز تو نیست کسی چون غرض یاد توست از نفسم جز به یادت نمی‌زنم نفسی سر فرو…

Continue Reading...

بحر غم تو کران ندارد

بحر غم تو کران ندارد عشقت سر این و آن ندارد آنکس که از آن جهان خبر یافت دیگر سر این جهان ندارد مرغی که…

Continue Reading...

بخت کو تا نظر لطف به کار اندازد

بخت کو تا نظر لطف به کار اندازد دست من گیرد و در گردن یار اندازد وقت آن است که بحر کرمت موج زند کشتی…

Continue Reading...